Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

خوش اومدی قند عسلم 

آره نقل مامان ، آره شیرین مامان 

خیلی زیبا بود اومدنت ، خیلی برام لذت بخش بود 

خدایا شکرت که منو لایق آوردن و مراقبت از دو تا از فرشته هات کردی

خدایا منو لبریز از عشق کردی 

خدایا شکرت

 

پ.ن : گفته بودم قرار دوشنبه برم برای آخرین چک آپ مطب دکتر مهربونم 

رفتم و اونجوری نبود که برنامه ریزی شده بود ! باید اورژانسی برای بستری اقدام میکردم 

اینجوری شد که من فردا شبش بستری شدم 

روز چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۰ و پانزده دقیقه صبح شد روز میلاد شما ، شایلی قشنگم

 

میام و از خاطرات این سه روز پر تلاطم می‌نویسم 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

آخرین دوشنبه ی یکی یدونگی شاینا عسل 

آره مامانم ،آره نفسم ،از امروز آخرین روزهای تنها بودنت تو خونه اس 

دوشنبه ی هفته ی دیگه میشی خواهربزرگه ،به امید خدا 

امروز ازت پرسیدم چند شنبه اس شاینا ؟ گفتی دوشنبه 

گفتم میدونی آخرین دوشنبه اس که تنهایی

گفتی یعنی هفته ی دیگه اس مامان ؟

گفتم آآره

بعدم خشکت زد و کلی ذوق کردی 

الهی این هفته هم بخیر وخوشی بگذره برامون

دو روز که زیاد نمیتونم از جام پاشم ، زحمتامون افتاده گردن بابا وحید ، طفلی از سرکار که برمیگرده تا آخر شب کلی کارای مامان خونه رو انجام میده ، خیلی حواسش بهمون هست ، برامون سنگ تموم گذاشته ، خیلی ازش ممنونم، خدا بهش سلامتی بده و سایه شو بالا سرمون نگه داره

امروز آخرین چکاپ رو پیش دکتر صافی میرم ، کلی سوال آماده کردم برای قبل و بعد عمل 

به امید خدای بزرگ 

نفس های من ،دوستون دارم 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٥ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

شایلی قشنگم

دختر نازم عزیزک صبورم ،دیروز من و بابایی رفتیم سونوگرافی ان اس تی ، فکر کنم آخرین دیدار مانیتوریمون بوده باشه ، انشاءالله دیدار بعدی تو بیمارستان و تو بغلم ، خواهرت دیگه بزرگ شده شاینای نازم دیروز موند خونه نیومد ولی بعد از برگشتنم کلی جویای حالت شد که تپل شده خواهرم ؟! حالش خوب بود ؟! و از این جور سوالها، برای دیدنت روزها رو میشمره ، لباسهاتو با ذوق برام شست با اون دستهای کوچیکش، یادت باشه بعدا کلی ببوسش :-) 

خداروشکر دیروز ۳۶ هفته بودی با وزن۲۷۵۰ ، باقی مسایل هم عالی بود شکر خدای بزرگ۰

اسمت رو هم بابا و شاینا برات انتخاب کردن ، در حقیقت تنها اسمی بود که سه تایی روش تفاهم داشتیم ، شاینا و شایلی ، وووی خیلی دوستون دارم عشقولیای من 

امروز هم نوبت دکتر دارم که برم سونو رو نشونش بدم و به امید خدا تاریخ ۲ اسفند رو اوکی کنیم برای دیدن روی ماهت به امید خدا

خوب رشد کن و سالم باش عزیز صبورم ، شایلی بی همتای من 


نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱۸ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

قلبسلام به دو تا دختر قشنگمقلب

۱۰ مهر ، سونو شاکری ، چقدر عوض شده ، چقدر مرور خاطرات خوبه ، ۶ سال پیش رو همین صندلی ها نشسته بودم برای تعیین جنسیت شاینا ، حالا من و شاینا و بابا وحید نشستیم کنار هم روی همین صندلی ها برای تعیین جنسیت تو دلی نانازم، شاینا و بابا میدونستن دختر و از این بابت خرسند و بی نهایت راضی بودن ، من ولی فکر میکردم پسر باشه ، ولی بیشتر از جنسیت دلهره قلب کوچیکشو داشتم ، مامان دورش بگرده ، چقدر تو این پنج هفته گذشته غصه خوردیم باهم 

نوبتم شد ، با هم رفتیم داخل ، شاینا زل زده بود به مانیتور ، دخترررررره 

شاینا :هوراااا ، من میدونستم که دختره تشویق

قلبش سالم بود شکر خدا ، هر چند برای فرداش نوبت اکو دکترمهرانپور بیمارستان دی رو گرفته بودم ، ولی خب دکتر شاکری با حوصله و دقت حتی برام اکو هم کرد ، یه جاهایی رو چهار بعدی بهم نشون تا ، صورت خوشگلشو نشونمون دادماچ

وزن تقریبی ۲۰۸ گرم نرمال ، ۱۷ هفته و ۵ روز ، طول جنین ۲۰ سانتی متر

و یه سری اطلاعات سلامت جنین که خداروشکر همه عالی و بی نقص

بابا وحید بهم گفت من واقعا برای شاینا خوشحال شدم که خواهر دار شده ، دقیقا حسی که من دارم ، خواهر یه نعمت بزرگه ، بخصوص برای دختر 

خدایا شکرت که منو لایق دو تا فرشته ازبهشتت کردی ، خدایا شکرت که خونه ام رو گرم و گرمتر از همیشه کردی ، خدایا شکرت 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٤ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

بوی نی نی جدید

لبخندلبخند

15 تیر فهمیدم خانوادمون داره چهارنفره میشه فرشتهخب اولش یکم تو شوک بودم . ولی بعد از گذشت زمان تونستم جمع وجور کنم خودمو و به نی نی شیطون جدید خوش آمد بگم

شاینا شمال بود وقتی فهمید و من تهران. وقتی فهمید از خوشحالی گریه میکردو خاله مهرسا میگفت سریع رفت جانماز پهن کرد و خداروشکر میکرد . میگفت خاله راست میگی بهم؟ شوخی نمیکنی ؟ گریه فکر میکردم برای همیشه تنها میمونم

ناراحت

الهی خدا به هر کی منتظره یه نی نی سالم بده...الهی همه ی جوونا لذت مادر و پدر شدن رو حس کننقلب

اندر احوالات من : الان که دارم مینویسم خوبم قهقهه

الهی این دوران برام به خوبی و سلامت بگذره

خدایا به امید تو

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۱ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

نفس من  زندگی من ناز من

یه دنیا دوست دارم مامان. همه ی خنده ها همهی زیبایی ها همه ی قشنگی های دنیا تو چشم من به تو ختم میشه. تو زیباترین هدیه ی خدایی برای من برای بابا وحید

دوست دارم همیشه بخندی و صدای خنده ات کل خونه رو شهرو دنیاااا رو  بگیره

یه خبر مهم

داریم از این خونه که بچگیهاتو گذروندی توش میریم به امید خدا به خونه جدید

اوایل میگفتی نه نریم... ببینید چقدر دیوارهاش قشنگه...همه جاش نازه

ولی وقتی برای انتخاب خونه میرفتیم..میپریدی تو اتاق خواب ها و یکی رو برای خودت انتخاب میکردیلبخند

دوستت داریم مامانی

خدایا شکرت

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عشق من ،ناز من ،دخملک من ،سلاممم

بزرگ شدی خانوم شدی برای خودت...خیلی بت افتخار میکنم عروسکم این مدت که نیومدم یکم سرگرم کلاس و امتحان و اینجور چیزا بود..سابقه نداشت..خیلی شرمنده ام...تو این مدت کلی سفر رفتی..کلی شمال رفتی...کلی کلاس...اهان کلاس زبان میری و خیلی هم دوست داری..هی کتاب انگلیسیتو میاری برام و از اول تا آخرشو میخونی..شیطونیهات جای خودش...دلبریهات جای خودش...باهوشی و زرنگی هات جای خودش...و یه چیز دیگه که این روزا خیلی به چشم میاد کمک کردن هاته عزیزم...خیلی بهم کمک میکنی ...تا جارو برقی میارم ازم میگیری و قشنگ جارو میکنی..خیلی هم با دقت انجام میدی..گاهی وقتا دلم نمیاد اگه جایی رو جارو نکشیدی ازت بگیرم و بکشم...بس که با ذوق انجام میدی...دستمال میگیری و کل خونه رو دستمال میکشی...ظرف شدن رو ک دیگه نگو...صندلیتو میذاری و یک ساعت دم سینک وامیستی..آخرشم یه دست کامل لباس عوض میکنی

یه هنر و بازیگوشت هم در تصاویر زیر نمایانه

و همانطور ک در عکسها دیدید موهای دخملک در خرداد ماه کوتاه شد و به این شکل گوگولی مگولی در اومد


دو ماه پشت سر هم مجله زیبایی و مجله آرامش عکستو چاپ کردن...که ایشالله تو پستای بعدی میذارم

خب این پیش زمینه ایی بود برای رفع تنبلی و  دست گرمی مامان

دوست دارم مامانی

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عشق مامانی دلتنگتممممم خیلی ..میگی چرا؟

امروز دوشنبه 8 اردیبهشت 93...و شما جمعه به همراه مامان فرح و بابایی حجت رفتی شمال...برای اولین بار...به تنهایی...با خواست و پا فشاری خودت !! و من از اون روز تا حالا دارم دیوونه میشممم مامانی...دارم خل میشمم...نمیتونم ب هیچ کاری برسم..نمیتونم درسامو بخونممم...همش یه جا لم دادم و ...و از اون طرف شما !!..اصلا خیالتون نیست و با شور و شوق مشغول بازی هستی و حسابی داره بهت خوش میگذره...جواب تلفن های من و بابا رو هم یکی در میون میدی !!..شما که باید به زور تو مهد ازم جدا میشدی...یهویی چی شد اخه مادر ؟؟!!..شب اول رو با گریه خوابیدممم...در کنار یه دست لباست و یکی از بالشتهات !...شب دوم رو خوابم نبرد...دیشب یکم بهتر خوابیدم...بابایی بهم میگه نارحت نباش..اون داره بهش اونجا خوش میگذرونه و تو هم باید خوشحال باشی...نمیدونمم...خودمو قانع میکنم...

هر روز صبح که بیدار میشم میرم لامپ اتاقتو روشن میکنم و صبح بخیر میگم...شب هم میرم رو تختت دراز میکشم و طبق معمول هر شب برات آیت الکرسی میخونم و شب بخیر میگم و لامپ اتاقت رو خاموش میکنم میرم

خیلی دوستت دارم مامانییییی..خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام به جیگمل مامان...اینم از قولی که تو پست قبلی داده بودم

ایشالا همیشه سرفراز و موفق و سلامت و شاد باشی...ایشالا امسال برامون سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه...بتونیم کنار هم روزهای خوبی رو تجربه کنیم...خدایا شکرت بابت همه شیرینی هایی که تجربشو تو زندگیم بهم دادی..خدایا دوست دارم

به امید خدا امسال میخوام برای اولین بار ببرمت مشهد...پابوس امام رضا

خدایا امیدمون تویی...نا امیدمون نکن

اینم از عکس و تقویم شاینا با تم دورا

 

تابستون...............................بهار

پاییز................................زمستون

موفق و پایدار و سربلند باشی.

دوستت داریم.

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

خوشمل مامانی 23 اسفند ماه همراه رفیق شفیقت نورای نانازی رفتیم موزه کودکی اونم با چه تیپی ؟!..تیپ جوجه طلایی های ناااااااااااااااز


چند روز قبلش باخبر شدیم که توی باغ موزه نگارستان تفریگاه تابستانی جناب فتحعلیشاه ، یه جشن و برنامه ایی نوروزی برای بچه ها برگذار میشه ، تصمیم گرفتیم ببریمتون ...

خلاصه اینکه شما دو تا جوجوی نازنین توجه همه رو جلب کرده بودید و مویومدن باهاتون عکس مینداختن !!..میگفتن چه دو قلوهای نازی !هیپنوتیزم

تخم مرغ سفالی رنگ کردین....شما زنبور درست کردی و نورا هم پروانه


ماهی کاغذی خوشگل درست کردین...

سنگ رنگ کردین..

و در اخر هم رفتیم تو موزه کودکی و آخی...چه وسایل بازی داشتن این کودک های قدیمی...واقعا چیز خاصی برای بازی نداشتن...ولی به نظر من اونا همه چیز داشتن و اونی که نداره در اصل ماهاییم...همون عروسک و ماشین هایی که با دو تا تیکه چوب درست میشد برای خودش دنیایی بود تو اون دوران !!..بمیرم براتون که شما با داشتن کلی وسیله بازی مدرن و پیشرفته بازم تو یه چهاردیواری نمیتونین ازش لذت ببرین !!

توی همون موزه هم براتون قصه مهمان ناخوانده رو تعریف کردن

به نظر من براتون خوب بود..همینقدر که زنبورتو تا دو روز با خودت میخوابوندی و بیدار میکردی دنیایی میارزید

و اخرین خبر اینکه دو روز پیش...یکشنبه برمت اتلیه کاکوش..برای سال نو و تقویم نو عکس انداختیم برات...عکسای قشنگی شد..ایشالا تو پست بعدی تقویم و عکسا رو میذارم

خدا رو شکر امسال با همه خوبی و تلخی هاش گذشت و ما کنار هم هستیم و همدیگه رو داریم..خدایا شکرت...ایشالا امسال هم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه برامون و برای همه

دوستت دارم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect