Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

قلبسلام به دو تا دختر قشنگمقلب

۱۰ مهر ، سونو شاکری ، چقدر عوض شده ، چقدر مرور خاطرات خوبه ، ۶ سال پیش رو همین صندلی ها نشسته بودم برای تعیین جنسیت شاینا ، حالا من و شاینا و بابا وحید نشستیم کنار هم روی همین صندلی ها برای تعیین جنسیت تو دلی نانازم، شاینا و بابا میدونستن دختر و از این بابت خرسند و بی نهایت راضی بودن ، من ولی فکر میکردم پسر باشه ، ولی بیشتر از جنسیت دلهره قلب کوچیکشو داشتم ، مامان دورش بگرده ، چقدر تو این پنج هفته گذشته غصه خوردیم باهم 

نوبتم شد ، با هم رفتیم داخل ، شاینا زل زده بود به مانیتور ، دخترررررره 

شاینا :هوراااا ، من میدونستم که دختره تشویق

قلبش سالم بود شکر خدا ، هر چند برای فرداش نوبت اکو دکترمهرانپور بیمارستان دی رو گرفته بودم ، ولی خب دکتر شاکری با حوصله و دقت حتی برام اکو هم کرد ، یه جاهایی رو چهار بعدی بهم نشون تا ، صورت خوشگلشو نشونمون دادماچ

وزن تقریبی ۲۰۸ گرم نرمال ، ۱۷ هفته و ۵ روز ، طول جنین ۲۰ سانتی متر

و یه سری اطلاعات سلامت جنین که خداروشکر همه عالی و بی نقص

بابا وحید بهم گفت من واقعا برای شاینا خوشحال شدم که خواهر دار شده ، دقیقا حسی که من دارم ، خواهر یه نعمت بزرگه ، بخصوص برای دختر 

خدایا شکرت که منو لایق دو تا فرشته ازبهشتت کردی ، خدایا شکرت که خونه ام رو گرم و گرمتر از همیشه کردی ، خدایا شکرت 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٤ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

بوی نی نی جدید

لبخندلبخند

15 تیر فهمیدم خانوادمون داره چهارنفره میشه فرشتهخب اولش یکم تو شوک بودم . ولی بعد از گذشت زمان تونستم جمع وجور کنم خودمو و به نی نی شیطون جدید خوش آمد بگم

شاینا شمال بود وقتی فهمید و من تهران. وقتی فهمید از خوشحالی گریه میکردو خاله مهرسا میگفت سریع رفت جانماز پهن کرد و خداروشکر میکرد . میگفت خاله راست میگی بهم؟ شوخی نمیکنی ؟ گریه فکر میکردم برای همیشه تنها میمونم

ناراحت

الهی خدا به هر کی منتظره یه نی نی سالم بده...الهی همه ی جوونا لذت مادر و پدر شدن رو حس کننقلب

اندر احوالات من : الان که دارم مینویسم خوبم قهقهه

الهی این دوران برام به خوبی و سلامت بگذره

خدایا به امید تو

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۱ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

نفس من  زندگی من ناز من

یه دنیا دوست دارم مامان. همه ی خنده ها همهی زیبایی ها همه ی قشنگی های دنیا تو چشم من به تو ختم میشه. تو زیباترین هدیه ی خدایی برای من برای بابا وحید

دوست دارم همیشه بخندی و صدای خنده ات کل خونه رو شهرو دنیاااا رو  بگیره

یه خبر مهم

داریم از این خونه که بچگیهاتو گذروندی توش میریم به امید خدا به خونه جدید

اوایل میگفتی نه نریم... ببینید چقدر دیوارهاش قشنگه...همه جاش نازه

ولی وقتی برای انتخاب خونه میرفتیم..میپریدی تو اتاق خواب ها و یکی رو برای خودت انتخاب میکردیلبخند

دوستت داریم مامانی

خدایا شکرت

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عشق من ،ناز من ،دخملک من ،سلاممم

بزرگ شدی خانوم شدی برای خودت...خیلی بت افتخار میکنم عروسکم این مدت که نیومدم یکم سرگرم کلاس و امتحان و اینجور چیزا بود..سابقه نداشت..خیلی شرمنده ام...تو این مدت کلی سفر رفتی..کلی شمال رفتی...کلی کلاس...اهان کلاس زبان میری و خیلی هم دوست داری..هی کتاب انگلیسیتو میاری برام و از اول تا آخرشو میخونی..شیطونیهات جای خودش...دلبریهات جای خودش...باهوشی و زرنگی هات جای خودش...و یه چیز دیگه که این روزا خیلی به چشم میاد کمک کردن هاته عزیزم...خیلی بهم کمک میکنی ...تا جارو برقی میارم ازم میگیری و قشنگ جارو میکنی..خیلی هم با دقت انجام میدی..گاهی وقتا دلم نمیاد اگه جایی رو جارو نکشیدی ازت بگیرم و بکشم...بس که با ذوق انجام میدی...دستمال میگیری و کل خونه رو دستمال میکشی...ظرف شدن رو ک دیگه نگو...صندلیتو میذاری و یک ساعت دم سینک وامیستی..آخرشم یه دست کامل لباس عوض میکنی

یه هنر و بازیگوشت هم در تصاویر زیر نمایانه

و همانطور ک در عکسها دیدید موهای دخملک در خرداد ماه کوتاه شد و به این شکل گوگولی مگولی در اومد


دو ماه پشت سر هم مجله زیبایی و مجله آرامش عکستو چاپ کردن...که ایشالله تو پستای بعدی میذارم

خب این پیش زمینه ایی بود برای رفع تنبلی و  دست گرمی مامان

دوست دارم مامانی

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عشق مامانی دلتنگتممممم خیلی ..میگی چرا؟

امروز دوشنبه 8 اردیبهشت 93...و شما جمعه به همراه مامان فرح و بابایی حجت رفتی شمال...برای اولین بار...به تنهایی...با خواست و پا فشاری خودت !! و من از اون روز تا حالا دارم دیوونه میشممم مامانی...دارم خل میشمم...نمیتونم ب هیچ کاری برسم..نمیتونم درسامو بخونممم...همش یه جا لم دادم و ...و از اون طرف شما !!..اصلا خیالتون نیست و با شور و شوق مشغول بازی هستی و حسابی داره بهت خوش میگذره...جواب تلفن های من و بابا رو هم یکی در میون میدی !!..شما که باید به زور تو مهد ازم جدا میشدی...یهویی چی شد اخه مادر ؟؟!!..شب اول رو با گریه خوابیدممم...در کنار یه دست لباست و یکی از بالشتهات !...شب دوم رو خوابم نبرد...دیشب یکم بهتر خوابیدم...بابایی بهم میگه نارحت نباش..اون داره بهش اونجا خوش میگذرونه و تو هم باید خوشحال باشی...نمیدونمم...خودمو قانع میکنم...

هر روز صبح که بیدار میشم میرم لامپ اتاقتو روشن میکنم و صبح بخیر میگم...شب هم میرم رو تختت دراز میکشم و طبق معمول هر شب برات آیت الکرسی میخونم و شب بخیر میگم و لامپ اتاقت رو خاموش میکنم میرم

خیلی دوستت دارم مامانییییی..خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام به جیگمل مامان...اینم از قولی که تو پست قبلی داده بودم

ایشالا همیشه سرفراز و موفق و سلامت و شاد باشی...ایشالا امسال برامون سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه...بتونیم کنار هم روزهای خوبی رو تجربه کنیم...خدایا شکرت بابت همه شیرینی هایی که تجربشو تو زندگیم بهم دادی..خدایا دوست دارم

به امید خدا امسال میخوام برای اولین بار ببرمت مشهد...پابوس امام رضا

خدایا امیدمون تویی...نا امیدمون نکن

اینم از عکس و تقویم شاینا با تم دورا

 

تابستون...............................بهار

پاییز................................زمستون

موفق و پایدار و سربلند باشی.

دوستت داریم.

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

خوشمل مامانی 23 اسفند ماه همراه رفیق شفیقت نورای نانازی رفتیم موزه کودکی اونم با چه تیپی ؟!..تیپ جوجه طلایی های ناااااااااااااااز


چند روز قبلش باخبر شدیم که توی باغ موزه نگارستان تفریگاه تابستانی جناب فتحعلیشاه ، یه جشن و برنامه ایی نوروزی برای بچه ها برگذار میشه ، تصمیم گرفتیم ببریمتون ...

خلاصه اینکه شما دو تا جوجوی نازنین توجه همه رو جلب کرده بودید و مویومدن باهاتون عکس مینداختن !!..میگفتن چه دو قلوهای نازی !هیپنوتیزم

تخم مرغ سفالی رنگ کردین....شما زنبور درست کردی و نورا هم پروانه


ماهی کاغذی خوشگل درست کردین...

سنگ رنگ کردین..

و در اخر هم رفتیم تو موزه کودکی و آخی...چه وسایل بازی داشتن این کودک های قدیمی...واقعا چیز خاصی برای بازی نداشتن...ولی به نظر من اونا همه چیز داشتن و اونی که نداره در اصل ماهاییم...همون عروسک و ماشین هایی که با دو تا تیکه چوب درست میشد برای خودش دنیایی بود تو اون دوران !!..بمیرم براتون که شما با داشتن کلی وسیله بازی مدرن و پیشرفته بازم تو یه چهاردیواری نمیتونین ازش لذت ببرین !!

توی همون موزه هم براتون قصه مهمان ناخوانده رو تعریف کردن

به نظر من براتون خوب بود..همینقدر که زنبورتو تا دو روز با خودت میخوابوندی و بیدار میکردی دنیایی میارزید

و اخرین خبر اینکه دو روز پیش...یکشنبه برمت اتلیه کاکوش..برای سال نو و تقویم نو عکس انداختیم برات...عکسای قشنگی شد..ایشالا تو پست بعدی تقویم و عکسا رو میذارم

خدا رو شکر امسال با همه خوبی و تلخی هاش گذشت و ما کنار هم هستیم و همدیگه رو داریم..خدایا شکرت...ایشالا امسال هم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه برامون و برای همه

دوستت دارم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلامممم

اومدیم با تاخیر ولی تقریبا دست پر...20 دی 92 تولد گروهی نی نی های اذر و دی 89 رو برگذار کردیم با کمک خیلی از بچه ها...خیلی عالی بود و خوش گذشت ..شما هم اولش زیاد گرم نبودی ولی دیگه آخرش شما رو به زور از سرسره کندیم و اومدیم خونه

ایشالااا هزار سال زنده و سالم و موفق باشی دلبرک مامان

از تولد اصلی و خانوادگیت بگم که قراره با تم کیتی برگذار بشه و بخاطر یه سری پیشامدها نشده تا الان..ایشالا تو همین هفته های اینده برات میگیرم و کیفشو میبریممم

خدایا شکرت..دوست دارم مامانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

 

عشق مامان..بهترین اتفاق زندگیم..بهترین هدیه خدا..تولدت مبارک قند و عسلم..تولدت مبارک نفسمم..تولدت مبارک همه آرزوهام..تولدت مبارک همه هستی مامان..

هیچ روزی قشنگ تر از روز تولد تو برامون نیست هیچ کسی هم مهتر و با ارزشتر از تو برام نیست..خدارو هزاران بار شاکرم که تو رو دارم ..شکر که همدیگه رو داریم...

تولد شما هم با دو ماه تاخیر برگذار شد..خیلییی بهمون خوش گذشت مخصوصا به خودت و دوستات...همونجوری که میخواستم پیش رفت شکرخدا

بریم سراغ عکسهای تولد شما با تم کیتی

تزیینات تولد

میز گیفت و پاپ کورن و کلاه و کارت تشکر

کارت تشکر..رو میز مشخصه..دقت کنید !

پاکت گیفت ها که فوت فوتک کیتی و بیسکوییت کیتی توش بود

این کیتی زیری بنده خدا هم اب البالو ریخته شد روش در واپسین لحظات

یک عدد جیگمل مامان قبل از اومدن مهمونا

کیتی خانوم و مهمون کوچولوهای کیتی

ببخشید عکسها زیاد بود

مرسی از مامان فرح..خاله گل آسا..خاله مهرسا..عمو محراب و باباحجت

خسته شدن حسابی

جای همه اونایی که نبودن خالی

خدایا شکرت دوستت دارم مامانی

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام به جیگمل مامان ..بعله..

جمعه هفته قبل رفتی برنامه فیتیله و کلی هم ذوق کردی.بهت خوش گذشت

البته یکم رفتنش سخت شده بود..چون ما شمال بودیم که زنگ زدن به بابایی و اینکه ماشینمون هم تعمیرگاه بود و به ناچار شما و بابایی با آژانس رفتید..


این هفته مهمون هم داشتیم..فتانه و افسانه وخاله گل آسا..واای چه خوش گذشت بهمون...سه هفته همش دورو برمون شلوغ بود...البته محرم رو هم پشت سر گذاشتیم ..و عین این سه هفته رو نشد که بری مهد کودک...نگفته بودم تو وبلاگت ..

شما از تاریخ 27 مهر رفتی مهد دلهای اسمانی...روزی 2-3 ساعت میذارمت که هم با هم سن و سالهات بازی کنی و هم از کلاسهایی که اونجا برگذار میشه بهره مند شی...اوایل جداییی برای هر دومون سخت بود..ولی دیگه عادت کردی خداروشکر..این عکس اولین روز بارونیه که تو راه مهد کودکتی

اوایل برای اینکه شما رو راغب کنم برای رفتن هر روز با یه کاردستی میرفتیم تا خاله ها برات بچسبونن روی دیوار کلاس...یا جایزه میگرفتیم برات..این یکی از همون کاردستی هاست...ماهی خیلی خوشگلی شد

حالا خلاصه از فردا دوباره مهد شروع میشه و سرمون گرم میشه...احتمالا فردا میبرمت اتلیه تا با پیراهن خوشگلی که فرزانه جون زحمتشو کشید تا برای روز تولدت بپوشی عکس بندازی...تم تولد امسالت رو کیتی میگیرم به امید خدا.

ایشالا تو پست بعدی با دست پر برمیگردم

اینم شاینا خانوم و نورا خانوم تو یکی از شبهای مهمونی

ایشالا هردوتون رو باهم میبریم اتلیه

خیلی دوستت دارم مامانی

..خدایا شکرت..


نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect