Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخمل ما


نفس ما *** دخمل ما

نفس من  زندگی من ناز من

یه دنیا دوست دارم مامان. همه ی خنده ها همهی زیبایی ها همه ی قشنگی های دنیا تو چشم من به تو ختم میشه. تو زیباترین هدیه ی خدایی برای من برای بابا وحید

دوست دارم همیشه بخندی و صدای خنده ات کل خونه رو شهرو دنیاااا رو  بگیره

یه خبر مهم

داریم از این خونه که بچگیهاتو گذروندی توش میریم به امید خدا به خونه جدید

اوایل میگفتی نه نریم... ببینید چقدر دیوارهاش قشنگه...همه جاش نازه

ولی وقتی برای انتخاب خونه میرفتیم..میپریدی تو اتاق خواب ها و یکی رو برای خودت انتخاب میکردیلبخند

دوستت داریم مامانی

خدایا شکرت

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عشق من ،ناز من ،دخملک من ،سلاممم

بزرگ شدی خانوم شدی برای خودت...خیلی بت افتخار میکنم عروسکم این مدت که نیومدم یکم سرگرم کلاس و امتحان و اینجور چیزا بود..سابقه نداشت..خیلی شرمنده ام...تو این مدت کلی سفر رفتی..کلی شمال رفتی...کلی کلاس...اهان کلاس زبان میری و خیلی هم دوست داری..هی کتاب انگلیسیتو میاری برام و از اول تا آخرشو میخونی..شیطونیهات جای خودش...دلبریهات جای خودش...باهوشی و زرنگی هات جای خودش...و یه چیز دیگه که این روزا خیلی به چشم میاد کمک کردن هاته عزیزم...خیلی بهم کمک میکنی ...تا جارو برقی میارم ازم میگیری و قشنگ جارو میکنی..خیلی هم با دقت انجام میدی..گاهی وقتا دلم نمیاد اگه جایی رو جارو نکشیدی ازت بگیرم و بکشم...بس که با ذوق انجام میدی...دستمال میگیری و کل خونه رو دستمال میکشی...ظرف شدن رو ک دیگه نگو...صندلیتو میذاری و یک ساعت دم سینک وامیستی..آخرشم یه دست کامل لباس عوض میکنی

یه هنر و بازیگوشت هم در تصاویر زیر نمایانه

و همانطور ک در عکسها دیدید موهای دخملک در خرداد ماه کوتاه شد و به این شکل گوگولی مگولی در اومد


دو ماه پشت سر هم مجله زیبایی و مجله آرامش عکستو چاپ کردن...که ایشالله تو پستای بعدی میذارم

خب این پیش زمینه ایی بود برای رفع تنبلی و  دست گرمی مامان

دوست دارم مامانی

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عشق مامانی دلتنگتممممم خیلی ..میگی چرا؟

امروز دوشنبه 8 اردیبهشت 93...و شما جمعه به همراه مامان فرح و بابایی حجت رفتی شمال...برای اولین بار...به تنهایی...با خواست و پا فشاری خودت !! و من از اون روز تا حالا دارم دیوونه میشممم مامانی...دارم خل میشمم...نمیتونم ب هیچ کاری برسم..نمیتونم درسامو بخونممم...همش یه جا لم دادم و ...و از اون طرف شما !!..اصلا خیالتون نیست و با شور و شوق مشغول بازی هستی و حسابی داره بهت خوش میگذره...جواب تلفن های من و بابا رو هم یکی در میون میدی !!..شما که باید به زور تو مهد ازم جدا میشدی...یهویی چی شد اخه مادر ؟؟!!..شب اول رو با گریه خوابیدممم...در کنار یه دست لباست و یکی از بالشتهات !...شب دوم رو خوابم نبرد...دیشب یکم بهتر خوابیدم...بابایی بهم میگه نارحت نباش..اون داره بهش اونجا خوش میگذرونه و تو هم باید خوشحال باشی...نمیدونمم...خودمو قانع میکنم...

هر روز صبح که بیدار میشم میرم لامپ اتاقتو روشن میکنم و صبح بخیر میگم...شب هم میرم رو تختت دراز میکشم و طبق معمول هر شب برات آیت الکرسی میخونم و شب بخیر میگم و لامپ اتاقت رو خاموش میکنم میرم

خیلی دوستت دارم مامانییییی..خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام به جیگمل مامان...اینم از قولی که تو پست قبلی داده بودم

ایشالا همیشه سرفراز و موفق و سلامت و شاد باشی...ایشالا امسال برامون سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه...بتونیم کنار هم روزهای خوبی رو تجربه کنیم...خدایا شکرت بابت همه شیرینی هایی که تجربشو تو زندگیم بهم دادی..خدایا دوست دارم

به امید خدا امسال میخوام برای اولین بار ببرمت مشهد...پابوس امام رضا

خدایا امیدمون تویی...نا امیدمون نکن

اینم از عکس و تقویم شاینا با تم دورا

 

تابستون...............................بهار

پاییز................................زمستون

موفق و پایدار و سربلند باشی.

دوستت داریم.

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

خوشمل مامانی 23 اسفند ماه همراه رفیق شفیقت نورای نانازی رفتیم موزه کودکی اونم با چه تیپی ؟!..تیپ جوجه طلایی های ناااااااااااااااز


چند روز قبلش باخبر شدیم که توی باغ موزه نگارستان تفریگاه تابستانی جناب فتحعلیشاه ، یه جشن و برنامه ایی نوروزی برای بچه ها برگذار میشه ، تصمیم گرفتیم ببریمتون ...

خلاصه اینکه شما دو تا جوجوی نازنین توجه همه رو جلب کرده بودید و مویومدن باهاتون عکس مینداختن !!..میگفتن چه دو قلوهای نازی !هیپنوتیزم

تخم مرغ سفالی رنگ کردین....شما زنبور درست کردی و نورا هم پروانه


ماهی کاغذی خوشگل درست کردین...

سنگ رنگ کردین..

و در اخر هم رفتیم تو موزه کودکی و آخی...چه وسایل بازی داشتن این کودک های قدیمی...واقعا چیز خاصی برای بازی نداشتن...ولی به نظر من اونا همه چیز داشتن و اونی که نداره در اصل ماهاییم...همون عروسک و ماشین هایی که با دو تا تیکه چوب درست میشد برای خودش دنیایی بود تو اون دوران !!..بمیرم براتون که شما با داشتن کلی وسیله بازی مدرن و پیشرفته بازم تو یه چهاردیواری نمیتونین ازش لذت ببرین !!

توی همون موزه هم براتون قصه مهمان ناخوانده رو تعریف کردن

به نظر من براتون خوب بود..همینقدر که زنبورتو تا دو روز با خودت میخوابوندی و بیدار میکردی دنیایی میارزید

و اخرین خبر اینکه دو روز پیش...یکشنبه برمت اتلیه کاکوش..برای سال نو و تقویم نو عکس انداختیم برات...عکسای قشنگی شد..ایشالا تو پست بعدی تقویم و عکسا رو میذارم

خدا رو شکر امسال با همه خوبی و تلخی هاش گذشت و ما کنار هم هستیم و همدیگه رو داریم..خدایا شکرت...ایشالا امسال هم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه برامون و برای همه

دوستت دارم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلامممم

اومدیم با تاخیر ولی تقریبا دست پر...20 دی 92 تولد گروهی نی نی های اذر و دی 89 رو برگذار کردیم با کمک خیلی از بچه ها...خیلی عالی بود و خوش گذشت ..شما هم اولش زیاد گرم نبودی ولی دیگه آخرش شما رو به زور از سرسره کندیم و اومدیم خونه

ایشالااا هزار سال زنده و سالم و موفق باشی دلبرک مامان

از تولد اصلی و خانوادگیت بگم که قراره با تم کیتی برگذار بشه و بخاطر یه سری پیشامدها نشده تا الان..ایشالا تو همین هفته های اینده برات میگیرم و کیفشو میبریممم

خدایا شکرت..دوست دارم مامانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

 

عشق مامان..بهترین اتفاق زندگیم..بهترین هدیه خدا..تولدت مبارک قند و عسلم..تولدت مبارک نفسمم..تولدت مبارک همه آرزوهام..تولدت مبارک همه هستی مامان..

هیچ روزی قشنگ تر از روز تولد تو برامون نیست هیچ کسی هم مهتر و با ارزشتر از تو برام نیست..خدارو هزاران بار شاکرم که تو رو دارم ..شکر که همدیگه رو داریم...

تولد شما هم با دو ماه تاخیر برگذار شد..خیلییی بهمون خوش گذشت مخصوصا به خودت و دوستات...همونجوری که میخواستم پیش رفت شکرخدا

بریم سراغ عکسهای تولد شما با تم کیتی

تزیینات تولد

میز گیفت و پاپ کورن و کلاه و کارت تشکر

کارت تشکر..رو میز مشخصه..دقت کنید !

پاکت گیفت ها که فوت فوتک کیتی و بیسکوییت کیتی توش بود

این کیتی زیری بنده خدا هم اب البالو ریخته شد روش در واپسین لحظات

یک عدد جیگمل مامان قبل از اومدن مهمونا

کیتی خانوم و مهمون کوچولوهای کیتی

ببخشید عکسها زیاد بود

مرسی از مامان فرح..خاله گل آسا..خاله مهرسا..عمو محراب و باباحجت

خسته شدن حسابی

جای همه اونایی که نبودن خالی

خدایا شکرت دوستت دارم مامانی

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام به جیگمل مامان ..بعله..

جمعه هفته قبل رفتی برنامه فیتیله و کلی هم ذوق کردی.بهت خوش گذشت

البته یکم رفتنش سخت شده بود..چون ما شمال بودیم که زنگ زدن به بابایی و اینکه ماشینمون هم تعمیرگاه بود و به ناچار شما و بابایی با آژانس رفتید..


این هفته مهمون هم داشتیم..فتانه و افسانه وخاله گل آسا..واای چه خوش گذشت بهمون...سه هفته همش دورو برمون شلوغ بود...البته محرم رو هم پشت سر گذاشتیم ..و عین این سه هفته رو نشد که بری مهد کودک...نگفته بودم تو وبلاگت ..

شما از تاریخ 27 مهر رفتی مهد دلهای اسمانی...روزی 2-3 ساعت میذارمت که هم با هم سن و سالهات بازی کنی و هم از کلاسهایی که اونجا برگذار میشه بهره مند شی...اوایل جداییی برای هر دومون سخت بود..ولی دیگه عادت کردی خداروشکر..این عکس اولین روز بارونیه که تو راه مهد کودکتی

اوایل برای اینکه شما رو راغب کنم برای رفتن هر روز با یه کاردستی میرفتیم تا خاله ها برات بچسبونن روی دیوار کلاس...یا جایزه میگرفتیم برات..این یکی از همون کاردستی هاست...ماهی خیلی خوشگلی شد

حالا خلاصه از فردا دوباره مهد شروع میشه و سرمون گرم میشه...احتمالا فردا میبرمت اتلیه تا با پیراهن خوشگلی که فرزانه جون زحمتشو کشید تا برای روز تولدت بپوشی عکس بندازی...تم تولد امسالت رو کیتی میگیرم به امید خدا.

ایشالا تو پست بعدی با دست پر برمیگردم

اینم شاینا خانوم و نورا خانوم تو یکی از شبهای مهمونی

ایشالا هردوتون رو باهم میبریم اتلیه

خیلی دوستت دارم مامانی

..خدایا شکرت..


نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

نفس مامان قلبونت برم من

تو دنیای منی و من دنیای تو...ساعتهای زیادی با هم تنها هستیم و سر هم رو گرم میکنیم ..شما باشیطنت  ها و شیرین زبونی ها و کودکانه هات...منم با اموزشهام و دعوت به همکاری تو کارهای خونه و ...البته باید بگم اکثر اوقات کم میارم..الهی خدا این انرژی رو برات نگه داره دخملم.


یکی از این سرگرمی هامون کاردستیه.که فهمیدم خیلی بهش علاقه داری ..پیش خودمون بمونه...منم خیلی دوست دارم مامانی..فکر کنم به اندازه تو ذوق درست کردنشونو دارم


تقریبا سعی میکنم روزی یه دونه از این کاردستی ها با هم درست کنیم..من برات تکه هاشو میبرم و شما برام چسب میزنی..قربونه دستای کوشولوت بشم من.


شمال هم بهمون خوش گذشت..خداروشکر

خدایا بهم قوت و اراده و ارامش بده بتونم پا به پای دخترم بیام و ناراحتش نکنم

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۳ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

(عکس بهترین این از شما دو تا عشق  و نفس نداشتم..بس که وول میزدید)

عسل مامانی..قربون قدو بالا و دل مهربونت بشم

31 شهریور تولد بابا وحید بود و من و شما یه چند ساعتی رو بیرون گشتیم تا بتونیم چیزایی رو که میخوایم بخریم و بیاریم...شما به بابایی یه کمربند خوشگل چرم کادو دادی با دو تا جوراب...من هم یه پیرهن خوشجل..توراه برگشت هم از اونجایی که به سرم زدمهمون دعوت کنم تصمیم گرفتم کیک رو هم بخرم و درست نکنم

کیکی که خودت انتخاب کردی


خلاصه برگشتیم خونه و شما هم کنجکاوی ها رو شروع کردی و کلی با کادو و کیک و شمع و بادکنک هایی که برای تو خریده بودم بازی کردی..کلی توضیح دادم که مامان جون باید صبر کنیم مهمونام بیان و بعد به بابایی کمک کن که کادو هاشو باز کنه...الان نمیتونی بازشون کنی...یا الان نمیتونیم کیک رو بخوریم.و...

تصمیم گرفتی که لباس تولد 2 سالگشت رو بپوشی وقتی میخوایم تولد بازی کنیم به قول خودت..قربونت برم..وقتی مهمونا اومدن کلی رقصیدی و شمع فوت کردی و کیک بریدی و کادو باز کردی..انگار تولد خودت بود ..عزیز دلم

خلاصه خیلی خوش گذشت..ایشالا بابایی 1000 سال عمر با عذت داشته باشه و سایه اش هم بالای سرمون

تولد خودتم سه ماه دیگه اس..به امید خدا..باید براش کلی فکر کنمم

این چند وقتی که نیومدم روز دختر رو هم پشت سر گذاشتیم و چون مهمون داشتیم به مدت سه هفته نمیتونستممم بیام و بگمم

دختر نازمممممم عزیزکم روزت هم مبارک باشه


اینم عشق مامان وقتی میخوابه..با اون مدل های نازش..ازوقتی نرده های تختو برداشتم پایین تختت یه تشک یا پتو نرم میندازم که اگه افتادی دردت نگیره خوشگلممم


.خیلی خوش زبون شدی و البته شیطون تر و بازیگوش تر و باهوش تر و کنجکاو تر از قبل...خیلی باید حواسم بهت باشه..سعی میکنی از روی کنجکاوی کارهای بد بچه های فامیل رو تکرار کنی که عکس العمل ما رو ببینی..یه شب وقتی رو سینه بابایی خوابید بودی و یه حرف زشت زدی .بابایی بهت گفت دخترم دیگه نگو این حرفو بابا ..باشه..گفتی نه

بابایی..:شاینا دیگه ببخشید نداریم ها..یادت باشه

شاینا.:بابا ببخشید نداریم؟!

بابا: نه عزیزمابرو.(بعد یکمی تفکر) ...خب داریم ببخشید.

شاینا: بابایی یکم بهم ببخشید بدهلبخند

بابا:هیپنوتیزم

من:قهقهه

اینم عکس مهمونی خاله سحر..دستش درد نکنه خیلی خسته شد و زحمت کشید اون روز

.

چند روز پیشا رفته بودی کنار پنجره ایستاده بودی و خیابونو نگاه میکردی..البته بگم جنبه حفاظتی کاملا رعایته.خلاصه اینکه توجهت به یه اقایی جلب شد که با صدای بلند داد میزد و میگفت

آقا:یوســــف...یـــــــوسف

شاینا:..بله..بـــــــــله

آقا:یوسف..یـــوسف

شاینا:بــــــــــــــــله

آقا سرشو بلند میکنه و شما رو اون بالا میبینه

شاینا :چیه من که یوسف نیستمزبان

آقا:چشمابرو

من:قهقهه

این عکسا رو یادتون میاد

چند شب پیشا که دوباره طبق عادت جارو برقی رو ازم گرفتی و مشغول شدی یاد اسفند 90 افتادم که همین صحنه ازت عکس گرفته بود جینگیلی مامان

.

عسلکممم عشقم خیلی دوست دارم مامان

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳۱ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect