Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخمل ما


نفس ما *** دخمل ما

سلام به جیگمل مامان...اینم از قولی که تو پست قبلی داده بودم

ایشالا همیشه سرفراز و موفق و سلامت و شاد باشی...ایشالا امسال برامون سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه...بتونیم کنار هم روزهای خوبی رو تجربه کنیم...خدایا شکرت بابت همه شیرینی هایی که تجربشو تو زندگیم بهم دادی..خدایا دوست دارم

به امید خدا امسال میخوام برای اولین بار ببرمت مشهد...پابوس امام رضا

خدایا امیدمون تویی...نا امیدمون نکن

اینم از عکس و تقویم شاینا با تم دورا

 

تابستون...............................بهار

پاییز................................زمستون

موفق و پایدار و سربلند باشی.

دوستت داریم.

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

خوشمل مامانی 23 اسفند ماه همراه رفیق شفیقت نورای نانازی رفتیم موزه کودکی اونم با چه تیپی ؟!..تیپ جوجه طلایی های ناااااااااااااااز


چند روز قبلش باخبر شدیم که توی باغ موزه نگارستان تفریگاه تابستانی جناب فتحعلیشاه ، یه جشن و برنامه ایی نوروزی برای بچه ها برگذار میشه ، تصمیم گرفتیم ببریمتون ...

خلاصه اینکه شما دو تا جوجوی نازنین توجه همه رو جلب کرده بودید و مویومدن باهاتون عکس مینداختن !!..میگفتن چه دو قلوهای نازی !هیپنوتیزم

تخم مرغ سفالی رنگ کردین....شما زنبور درست کردی و نورا هم پروانه


ماهی کاغذی خوشگل درست کردین...

سنگ رنگ کردین..

و در اخر هم رفتیم تو موزه کودکی و آخی...چه وسایل بازی داشتن این کودک های قدیمی...واقعا چیز خاصی برای بازی نداشتن...ولی به نظر من اونا همه چیز داشتن و اونی که نداره در اصل ماهاییم...همون عروسک و ماشین هایی که با دو تا تیکه چوب درست میشد برای خودش دنیایی بود تو اون دوران !!..بمیرم براتون که شما با داشتن کلی وسیله بازی مدرن و پیشرفته بازم تو یه چهاردیواری نمیتونین ازش لذت ببرین !!

توی همون موزه هم براتون قصه مهمان ناخوانده رو تعریف کردن

به نظر من براتون خوب بود..همینقدر که زنبورتو تا دو روز با خودت میخوابوندی و بیدار میکردی دنیایی میارزید

و اخرین خبر اینکه دو روز پیش...یکشنبه برمت اتلیه کاکوش..برای سال نو و تقویم نو عکس انداختیم برات...عکسای قشنگی شد..ایشالا تو پست بعدی تقویم و عکسا رو میذارم

خدا رو شکر امسال با همه خوبی و تلخی هاش گذشت و ما کنار هم هستیم و همدیگه رو داریم..خدایا شکرت...ایشالا امسال هم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه برامون و برای همه

دوستت دارم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلامممم

اومدیم با تاخیر ولی تقریبا دست پر...20 دی 92 تولد گروهی نی نی های اذر و دی 89 رو برگذار کردیم با کمک خیلی از بچه ها...خیلی عالی بود و خوش گذشت ..شما هم اولش زیاد گرم نبودی ولی دیگه آخرش شما رو به زور از سرسره کندیم و اومدیم خونه

ایشالااا هزار سال زنده و سالم و موفق باشی دلبرک مامان

از تولد اصلی و خانوادگیت بگم که قراره با تم کیتی برگذار بشه و بخاطر یه سری پیشامدها نشده تا الان..ایشالا تو همین هفته های اینده برات میگیرم و کیفشو میبریممم

خدایا شکرت..دوست دارم مامانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

 

عشق مامان..بهترین اتفاق زندگیم..بهترین هدیه خدا..تولدت مبارک قند و عسلم..تولدت مبارک نفسمم..تولدت مبارک همه آرزوهام..تولدت مبارک همه هستی مامان..

هیچ روزی قشنگ تر از روز تولد تو برامون نیست هیچ کسی هم مهتر و با ارزشتر از تو برام نیست..خدارو هزاران بار شاکرم که تو رو دارم ..شکر که همدیگه رو داریم...

تولد شما هم با دو ماه تاخیر برگذار شد..خیلییی بهمون خوش گذشت مخصوصا به خودت و دوستات...همونجوری که میخواستم پیش رفت شکرخدا

بریم سراغ عکسهای تولد شما با تم کیتی

تزیینات تولد

میز گیفت و پاپ کورن و کلاه و کارت تشکر

کارت تشکر..رو میز مشخصه..دقت کنید !

پاکت گیفت ها که فوت فوتک کیتی و بیسکوییت کیتی توش بود

این کیتی زیری بنده خدا هم اب البالو ریخته شد روش در واپسین لحظات

یک عدد جیگمل مامان قبل از اومدن مهمونا

کیتی خانوم و مهمون کوچولوهای کیتی

ببخشید عکسها زیاد بود

مرسی از مامان فرح..خاله گل آسا..خاله مهرسا..عمو محراب و باباحجت

خسته شدن حسابی

جای همه اونایی که نبودن خالی

خدایا شکرت دوستت دارم مامانی

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٤ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام به جیگمل مامان ..بعله..

جمعه هفته قبل رفتی برنامه فیتیله و کلی هم ذوق کردی.بهت خوش گذشت

البته یکم رفتنش سخت شده بود..چون ما شمال بودیم که زنگ زدن به بابایی و اینکه ماشینمون هم تعمیرگاه بود و به ناچار شما و بابایی با آژانس رفتید..


این هفته مهمون هم داشتیم..فتانه و افسانه وخاله گل آسا..واای چه خوش گذشت بهمون...سه هفته همش دورو برمون شلوغ بود...البته محرم رو هم پشت سر گذاشتیم ..و عین این سه هفته رو نشد که بری مهد کودک...نگفته بودم تو وبلاگت ..

شما از تاریخ 27 مهر رفتی مهد دلهای اسمانی...روزی 2-3 ساعت میذارمت که هم با هم سن و سالهات بازی کنی و هم از کلاسهایی که اونجا برگذار میشه بهره مند شی...اوایل جداییی برای هر دومون سخت بود..ولی دیگه عادت کردی خداروشکر..این عکس اولین روز بارونیه که تو راه مهد کودکتی

اوایل برای اینکه شما رو راغب کنم برای رفتن هر روز با یه کاردستی میرفتیم تا خاله ها برات بچسبونن روی دیوار کلاس...یا جایزه میگرفتیم برات..این یکی از همون کاردستی هاست...ماهی خیلی خوشگلی شد

حالا خلاصه از فردا دوباره مهد شروع میشه و سرمون گرم میشه...احتمالا فردا میبرمت اتلیه تا با پیراهن خوشگلی که فرزانه جون زحمتشو کشید تا برای روز تولدت بپوشی عکس بندازی...تم تولد امسالت رو کیتی میگیرم به امید خدا.

ایشالا تو پست بعدی با دست پر برمیگردم

اینم شاینا خانوم و نورا خانوم تو یکی از شبهای مهمونی

ایشالا هردوتون رو باهم میبریم اتلیه

خیلی دوستت دارم مامانی

..خدایا شکرت..


نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

نفس مامان قلبونت برم من

تو دنیای منی و من دنیای تو...ساعتهای زیادی با هم تنها هستیم و سر هم رو گرم میکنیم ..شما باشیطنت  ها و شیرین زبونی ها و کودکانه هات...منم با اموزشهام و دعوت به همکاری تو کارهای خونه و ...البته باید بگم اکثر اوقات کم میارم..الهی خدا این انرژی رو برات نگه داره دخملم.


یکی از این سرگرمی هامون کاردستیه.که فهمیدم خیلی بهش علاقه داری ..پیش خودمون بمونه...منم خیلی دوست دارم مامانی..فکر کنم به اندازه تو ذوق درست کردنشونو دارم


تقریبا سعی میکنم روزی یه دونه از این کاردستی ها با هم درست کنیم..من برات تکه هاشو میبرم و شما برام چسب میزنی..قربونه دستای کوشولوت بشم من.


شمال هم بهمون خوش گذشت..خداروشکر

خدایا بهم قوت و اراده و ارامش بده بتونم پا به پای دخترم بیام و ناراحتش نکنم

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۳ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

(عکس بهترین این از شما دو تا عشق  و نفس نداشتم..بس که وول میزدید)

عسل مامانی..قربون قدو بالا و دل مهربونت بشم

31 شهریور تولد بابا وحید بود و من و شما یه چند ساعتی رو بیرون گشتیم تا بتونیم چیزایی رو که میخوایم بخریم و بیاریم...شما به بابایی یه کمربند خوشگل چرم کادو دادی با دو تا جوراب...من هم یه پیرهن خوشجل..توراه برگشت هم از اونجایی که به سرم زدمهمون دعوت کنم تصمیم گرفتم کیک رو هم بخرم و درست نکنم

کیکی که خودت انتخاب کردی


خلاصه برگشتیم خونه و شما هم کنجکاوی ها رو شروع کردی و کلی با کادو و کیک و شمع و بادکنک هایی که برای تو خریده بودم بازی کردی..کلی توضیح دادم که مامان جون باید صبر کنیم مهمونام بیان و بعد به بابایی کمک کن که کادو هاشو باز کنه...الان نمیتونی بازشون کنی...یا الان نمیتونیم کیک رو بخوریم.و...

تصمیم گرفتی که لباس تولد 2 سالگشت رو بپوشی وقتی میخوایم تولد بازی کنیم به قول خودت..قربونت برم..وقتی مهمونا اومدن کلی رقصیدی و شمع فوت کردی و کیک بریدی و کادو باز کردی..انگار تولد خودت بود ..عزیز دلم

خلاصه خیلی خوش گذشت..ایشالا بابایی 1000 سال عمر با عذت داشته باشه و سایه اش هم بالای سرمون

تولد خودتم سه ماه دیگه اس..به امید خدا..باید براش کلی فکر کنمم

این چند وقتی که نیومدم روز دختر رو هم پشت سر گذاشتیم و چون مهمون داشتیم به مدت سه هفته نمیتونستممم بیام و بگمم

دختر نازمممممم عزیزکم روزت هم مبارک باشه


اینم عشق مامان وقتی میخوابه..با اون مدل های نازش..ازوقتی نرده های تختو برداشتم پایین تختت یه تشک یا پتو نرم میندازم که اگه افتادی دردت نگیره خوشگلممم


.خیلی خوش زبون شدی و البته شیطون تر و بازیگوش تر و باهوش تر و کنجکاو تر از قبل...خیلی باید حواسم بهت باشه..سعی میکنی از روی کنجکاوی کارهای بد بچه های فامیل رو تکرار کنی که عکس العمل ما رو ببینی..یه شب وقتی رو سینه بابایی خوابید بودی و یه حرف زشت زدی .بابایی بهت گفت دخترم دیگه نگو این حرفو بابا ..باشه..گفتی نه

بابایی..:شاینا دیگه ببخشید نداریم ها..یادت باشه

شاینا.:بابا ببخشید نداریم؟!

بابا: نه عزیزمابرو.(بعد یکمی تفکر) ...خب داریم ببخشید.

شاینا: بابایی یکم بهم ببخشید بدهلبخند

بابا:هیپنوتیزم

من:قهقهه

اینم عکس مهمونی خاله سحر..دستش درد نکنه خیلی خسته شد و زحمت کشید اون روز

.

چند روز پیشا رفته بودی کنار پنجره ایستاده بودی و خیابونو نگاه میکردی..البته بگم جنبه حفاظتی کاملا رعایته.خلاصه اینکه توجهت به یه اقایی جلب شد که با صدای بلند داد میزد و میگفت

آقا:یوســــف...یـــــــوسف

شاینا:..بله..بـــــــــله

آقا:یوسف..یـــوسف

شاینا:بــــــــــــــــله

آقا سرشو بلند میکنه و شما رو اون بالا میبینه

شاینا :چیه من که یوسف نیستمزبان

آقا:چشمابرو

من:قهقهه

این عکسا رو یادتون میاد

چند شب پیشا که دوباره طبق عادت جارو برقی رو ازم گرفتی و مشغول شدی یاد اسفند 90 افتادم که همین صحنه ازت عکس گرفته بود جینگیلی مامان

.

عسلکممم عشقم خیلی دوست دارم مامان

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳۱ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

دخمل مامان عسل مامان..دوباره اومدم بعد کلی تاخیر...ولی با دست پر

میدونی عاشقتم درسته؟..میدونی نفسم به نفست بنده..درسته مامان؟..حدود یه ماه پیشا وقتی رفتم نی نی سایت تو کلوپ مامان های دی ماه 89 دیدم طبق معمول مامانای گل یکم از دست نی نی های از گل بهتر دلخورن..نه دلخورکه  نه..کم آوردن در واقع. از انرژی شماها که ایشالا خدا بیشترش کنه .یکی از مامانا یه متنی رو گذاشت که واقعا دلممم لرزید..این متنو تو ادامه مطلب میزارم که همیشه برام تکرار شه..که یادم نره این روزهای قشنگو

این روزا داری دوره سوالات پر تکرار .حس استقلال طلبی و خیلی چیزای عجیب و غریب رو پشت سر مییزاری..بعضی هاش واقعا خنده مو درمیارهخنده..بعضی هاش چشامو از تعجب در میارههیپنوتیزم..بعضی هاشم تقریبا کفرمو درمیارهکلافه

امشب بابایی شما رو به بهونه حرف زدن از توی کابینت دراورد که ...

باباوحید:شاینا جون میدونی چقدر دوست دارم

شاینا:بابا این چیه رو تنت؟

بابا وحید:این خال دیگه عزیزم

شاینا: چرا این رنگیه؟چرا مشکیه؟

باباوحید:خب خدا این رنگیش کرده دیگه

شاینا:چرا خدا اینجوری کرده؟

بابا وحید: خدا جون مرسی که بهم خال خوشگل دادی

شاینا: نه بابا..میگم چرا این رنگی داده؟

بابا وحید :پس چه رنگی باشه؟

شاینا: صورتی..چرا خال صورتی نداده

بابا وحید:خنثی

شاینا:سوال

من(مامان پریسا):قهقهه

(الانم که دارم مینوسیممم یه ریز داری سوال میپرسی از سی دی که در حال دیدنشی ..همه چی داره یادم میره./رشته کلام از دستم در رفت)

یه نمونه دیگه از سوالهات...من و شاینا تو دستشویی..دارم میشورمت .میخوای به در و دیوار دست بزنی..بهت میگم شاینا دست نزنی ها کثیفن..بهم میگی چرا مامان..

من:خب کثیفن مامان جون

شما:چرا مامان چرا کثیفن

من:خب مامانی اینجا دستشویی جایی که همه جیش و پی پی میکنن

شما:مثلا کی؟(چه کسی منظورشه)

من :منتظر.. مثلا بابا..نیشخند

شما:دیگه کی؟

من:مثلاااااا(تو دلم میگم اگر اسم خودمو بیارم با سابقه ایی که ازش سراغ دارم جلوی مهمون میگه مثلا مامان تو دستشویی....وای..پس بی خیال.. خودمو نمیگم)

مثلا خاله گل آسا

شما: دیگه

من:مهرسا

شما: دیگه؟

واین مکالمه اینقدر ادامه پیدا کرد که بنده تمام دیده و ندیده های فامیل رو چه اونایی که بهدستشویی ما سر زده بودند و چه نزده بودند رو آوردم و شاینا خانوم ول بکن نبودن و به ناچار اسم خودم رو هم تو لیست سیاه وارد کردم و مکالمه رو به اجبار بستم و مشغول ساکت کردن شاینا خانوم شدم که در حال گریه کردن بود که مامان ادامه بده دیگه کی تو دستشوییمون پی پی میکنهقهقههگریهنگران


اگر بخوام بنویسم که باید صفحه ها در موردشون بگم که نه وقتشو دارم نه شما برای من حواس میزاری چون همچنان داری ازم سوال میپرسی

بگذریم..امسال هم مثل 4 سال گذشته 19 ام ماه رمضون رفتیم شمال و نذریمونو دادیم..خدایا هزاران بار شکرت..


هوا هم بی نهایت خنک و دلچسب بود ما نتونستیم به جنگل و دریا سر بزنیم به علت بارش باران..در عوض دوبار به همراه شما و فک و فامیل رفتیم استخرناراحتابرو


در کل خوش گذشت و جای دوستان خالی

اینم عکست با محمد پارسا پسر خاله من که ولش نمیکردی


یه چیز دیگه بگم تا یادم نرفته به والیبال علاقه داری و غروبها با بابا وحید تمرین میکنی..ساعد هایی میزنی که حرف ندارن..کلی ازت عکس و فیلم دارم

یه عکس دیگه از تولد مهرناز که ماه پیش بود

ایشالا همیشه شاد و سلامت و موفق باشی پاره تنم

(یادتون نره اون متنو تو ادامه مطلب بخونید)

خدایا شکرت

 


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

((توجه: این پست قرار بود 8 خرداد درج بشه ولی به علت پاره ایی مشکلات الان اومد . جریانات موجود در این پست مربوط به قبل از 8 خرداد میباشد))

ماچماچنیشخندماچماچ

 

سلام به نازدخمل مامانی..خوش زبون مامان

دیروز تولد من بود.7 خرداد..صبح که بیدار شدی بهت گفتم مامانی میدونی امروز تولد منه..با تعجب نگام کردی و گفتی کو؟ کجاست؟کجاست تولدت؟

گفتم تولدمه دیگه مامانی همینجا..

-پس کیکت کو؟

-کیک ندارم فعلا مامانی

-کی میاد خونمون الان؟(منظور به مهمونا بود)

-کسی نمیاد مامانی

اونم به فکر فرو رفت و منم پشیمون شدم از گفتنم..هه..خب بنده خدا راست میگه کجاش شبیه تولد بوده که بهش گفتم صبح اول صبحی !!!

شبش هم بابا وحید اومد و بزور مارو برد بیرون که از طرف خودش یه کفش با سلیقه خودم و از طرف شاینا یه شلوار بازم به سلیقه خودم بخرم..دسته گلتون درد نکنه عزیزای دلم..خیلی ازتون ممنونم..خیلی دوسشون دارم و نازن..شب هم شام مهمونمون کرد و نذاشت دست به سیاه و سفید بزنیم..

از پیشرفتت توی تراشه های الماس هم بگم تقریبا تموم شده و میخوام باهات جمله و عبارت کار کنم با همین چند تا کلمه و فعلی که یاد گرفتی این اواخر هر وقت خودت بهم میگفتی مامان بریم کارتها رو برسونیم ما هم دست بکار میشدیم..دوچرخه تو میگرفتی و کارتها رو یکی یکی از توی اشپزخونه منتقل میکردی به روی مبل و هر بار کارتت رو با صدای بلند میخوندی و مثلا به قول خودمون راننده میشدی..چه راننده ایی!!  همش تو در ودیوار بودیم !! وقتی من بهت میگم آقای راننده آروم تر برو..از خنده ریسه میری قربونت برم من

خدا بهم قوت بده که بتونم در مقابل انرژی تو کم نمیارم و پا به پات بازی کنم البته مامانی کار خونه هم هست و نمیتونم بی خیال شم..وقتی میرم به کارام برسم عذاب وجدان میگیرم که اروم نشستی و داری سی دی هاتو میبینی!نمیدونم چرا؟

مامانی احتمالا خاله گل آسا اینا برای زندگی میان تهران باید دعا کنیم که عمو محراب تو مصاحبه هایی که رفته قبول شه به امید خدا..وااای خدا چی میشه

این چند وقتی که آپ نکردم خیلی جاهای دیدنی و تفریح و گشت و گذار رفتیم از جمله سیرک که تو واقعا از ابتدا تا انتهاشو جیغ و هورا میکشیدی و تشویق میکردی یا روی صندلیت ایستاده بودی یا تو بغله بابا وحید مینشستی و نگاه میکردی کلی از هنرنمایی حیوونا خوشت اومده بود به اون دلقک کوتوله هم میگفتی آقا کوچولو..حالا نمیدونم از کجا متوجه شدی که اون آقاست و نی نی نیست..برام جالت بود!!

اینم عکسهای باغ پرندگان


این موجود هم نمیدونم وسط باغ پرندگان چه میکرد( شما و بابا حجت)

چند شب پیشا هم رفتیم خونه خاله مرمر و نورا کوچولو کلی با هم بازی کردید قربونتون برم..دست خاله مرمر گل درد نکنه..همه چی عالی بود

دسته گل بعدی مامان..به به..چی دوختمم

 

 

مامانی دوستت داریم..خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

عسلکم ..خیلی وقته نرسیدم آپ کنم وبلاگتو... چون فروردین شلوغ اما دوست داشتنیی رو پشت سر گذاشتیم... پر از مهمونی رفتن و مهمونی دادن و گشت و گذار..خیلی بهمون خوش گذشت

بعد از دو هفته تعطیلات عید که شمال بودیم و برگشتیم تهران برنامه هامون با دوست و آشناهای تهرانی شروع شد  و من هم در حین اون خوش گذرونی ها باهات پکیج تراشه های الماس  که قبل از عید بعد از کلی تحقیق گرفته بودم و به خاطر تعطیلات متوقفش کرده بودم رو شروع کردم...خیلی سریع یاد میگیری و استقبال میکنی..دوست داری هم کارتها رو هم سی دی هاتو..منم کلی ذوق میکنم وقتی میبینم که دخملک باهوش خوندن رو داره یاد میگیره..کلی ذوق میکنم وقتی توی کتاب داستانهات بعضی از این کلمات رو نشونم میدی و میگی  اینجا نوشته مامان...اینجا نوشته دهان

و باز هم ذوق میکنم وقتی میبینم ازم میپرسی

مامان بالای اون دیوار چی نوشته؟

روی این کاغذ چی نوشته؟؟

خیلی دوست دارم زودتر این چند تا کلمه مرحله اول رو هم تموم کنی و باهام عبارت و جمله سازی رو هم کار کنیممم...

حالا در کنار اون هم بازی های دیگه..خمیر بازی..نقاشی..و خاله بازی رو هم داریم...برات کتاب های رنگ آمیزی میگیرم و خیلی قشنگ رنگشون میکنی..

گاهی وقتا هم برات رو دیوار اتاقت کاغذهای بزرگ میچسبونم و باهم نقاشی یکی از خاطره هامون رو میکشیم و رنگش میکنیم..مثلا خاطره 13 بدر..اتیش و درخت و رودخونه و کباب..یا خاطره پارک رفتنمون...یا خاطره بارون اومدن و چتر گرفتنمون...اینجوری سعی میکنم بهت یاد بدم که تخیلات و ساخته های ذهنیت رو به تصویر بکشی و ذهنت رو قوی کنی

بعضی روزا هم باهم کیک میپذیم و آشپزی میکنیم و وقتی بابا وحید اومد خونه با ذوق و شوق نشون میدی که باباجون اینو من پختم گاهی هم میگی پذیدم..ههه

باهم گل میکاریم و بهش آب میدیم..و بهم یاد آوری میکنی که گل کاریدم..ههه

تازگیها رفتم سراغ چرخ خیاطیم که سالها در حال خاک خوردن بود و برات یه پیراهن خوشگل دوختم..چند تا دیگه هم دارم میدوزم که زودی عکسشونو میذارم

به عنوان اولین تجربه بد نبود خداییش!!!

جمعه این هفته هم با نیلوفر اینا( دخترخاله مامان پریسا) رفتیم لویزان و شما که از شب قبل هی میگفتی  کی میریم جنگل کباب بخوریم حسابی شیطونی کردی و دوویدی و خاک بازی کردی و کاج کندی و کباب هم خوردی نوش جونت

شاینا در حال فوت کردن قاصدک

شاینا یعد از 5 دقیقه فوت کردن و به نتیجه نرسیدن شروع به کندن با دست این قاصدک های سمج کرد

مامانی خیلی دوست داریم

ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی

خدایا شکرت

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۸ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect