Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

شاینا 2 ماهه میشود

شکر خدای بزرگ شاینا کوچولوی ما دیروز60 روزه شد

مامان قربونت بره عزیزکم

اینم همون سرهمی که من براش بافتم...البته مامانی فرح بعدش

یکم دستکاریش کرد

امروز من و باباش بردیم واکسنشو زدیم..من که اصلا دلشو نداشتم

باباش پاهاشو نگه داشت...منم با شنیدن صدای جیغش و گریه اش

داشتم میلرزیدم

مامان الهی برات بمیره

کبود شده بود از بس جیغ زد

وقتی آوردیمش خونه یکی دو ساعت خوب بود و بعدش درداش شروع شد

گریه

مامانی همش دلت میخواست بغلم باشی

خودت پاهاتو تکون میدادی بعد جیغ میزدی چه جیغی

دلم میخواست این دردا رو من داشتم

خیلی بی قرار بودی خیلییییییییییی

ساعت 3-4 دیگه خوابت برد و منم کنارت خوابیدمو مراقب بودم پاهاتو

بخصوص سمت چپی رو که سه گانه زده بودی تکون ندی

الانم باباییت خوابت کرد شکر خدا خیلی آروم تر شدی

میبوسمت عزیزم

کوچولوی ناز برای ما و عزیزات دعا کن

ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام... منم شـــاینا


خاله ها... عموها... دوستای مامانی و بابایی...نی نیهای اذر  و دی

سلام منم شاینا همون که ٣٨ هفته تو دل مامانم وول خوردم

همون که مامان و بابایی کلی منتظرش بودن

همون که مامانی عکس اتاق و سیسمونیشو گذاشت براتون

ساعت ٧ و ۵۵ دقیقه صبح روز سرد ٨٩.٩.٢٩ تو بیمارستان لاله بدنیا اومدم

روز قشنگی رو برای مامان و باباییم درست کردم

اول بابا وحیدم و بابایی حجتم رو دیدم

بعدشم مامانی فرح و عزیزم

اخر همه مامانمو دیدم

مامانم سوره ی کوثر رو خوند و همونطور که گریه میکرد به من فوت کرد

خیلی آروم شدم

وقتی بدنیا اومدم سه کیلو هفتاد بودم

توی یه ماه اول یک کیلو اضافه کردم و به گفته ی دکتر عالی بوده

وقتی ۴٣ روزم بود هم شدم ۴ کیلو و۴٠٠

که بازم به گفته ی دکترم عالی بود

قدم ۴٧ بود موقع بدنیا اومدن .وقتی ۴٣ روزم بود شدم ۵٣.۵

اولین مسافرتم ٩ دی ٨٩ بود به شمال... رفتیم خونه مامانی فرح

چه گوسفندی برام سر برید بابایی حجت

اولین بارون زندگیم رو وقتی شمال بودم ١٢ دی دیدم

جشنم هم ١۶ دی بود مامانی مفصل براتون تعریف میکنه

١٨ دی برای اولین بار دمر خوابیدم ١٩ روزم بود

٢٣ دی مامانیم خودش حمومم کرد

٢٧ دی شروع به دیدن کردم

٢ بهمن اولین قر قر کردنم هامو به مامانم نشون دادم

٧ بهمن مامانم خودش ناخونامو وقتی خواب بودم گرفت

٩ بهمن ۴٠ روزه شدم

١۶ بهمن برای اولین بار وقتی مامان باهام بازی کرد خنده هامو نشونش دادم

٢٣ بهمن هم اولین روز برفی رو دیدم

مامانم میگه بقیه رو تعریف نکن خودم میگم

باشه مامان جونم

الانم بغل مامانم هستم و مدام قر قر میکنم به کسی نگید

**جام خیسه آخه**

برای اینکه شبا بخوابم مامانم غروب که از خواب بیدار شدم

نمیزاره بخوابمو با بابا وحیدم بازی میکنم

الان چند تاعکس جدیدم روبراتون میزارم عکس زیاد دارما

مامان وقت نداره همه رو بزاره باید بره عوضم کنه

خب من دیگه برم بخوابم که مامانم ناهار بخوره

بقیه عکسها رومیگم مامانم وقتی میاد خاطره زایمان بنویسه بزاره

بوس برای همتون.




نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect