Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

ای شیطون بلا...بازم مامانی ترسید...

26 خرداد ساعت 5 و نیم نوبت داشتم.......ولی بابایی از هولش

ساعت 3 اومد خونه گفت بریم......روز خیلی گرمی بود...گفتم احتمالا

الان باید خلوت باشه...راه افتادیم....اولین روزی بود که با شلوار بارداری

که مامانی برای تولدم خریده بود رفتم بیرون

چقدر راحته...مطمئنم تو هم راحتی

خلاصه رسیدیم....بابایی باید توی اون هوای گرم توی ماشین منتظرم

میموند...رفتم بالا خداروشکر خلوت بود.....بعد از 4 نفر نوبتم شد

دکتر بعد از یه سری سوال و جوابها...وزنم کرد

وای نی نی خوشگلم...3 کیلو کم کردم در عرض 3 هفته

رفتم رو تخت تا دکتر صدای قلبتو بزاره با اکو

خیلی طول کشید....کجا بودی مامانی؟؟؟.دلم هزار راه رفت

بابایی هم تند تند زنگ میزد به موبایلم...نویز میوفتاد تو صدای اکو

بلاخره بعد نیم ساعت صداتو شنیدم.....دکتر بهت گفت فسقلی

ههههه..ببخش دیگه......چون کمر دکتر هم درد گرفته بود.

برای 7 تیر میرم سونو ازمایش تا از سلامتت مطمئن شم.

عسل مامان لحظه شماری میکنم تا ببینمت تو سونو.

بابایی میگه میخواد فیلم بگیره ازت...

دوست داریم مامانی..شاید بهم بگن تو پسملی یا دخمل؟

فرقی نمیکنه سالم باش و سالم رشد کن عزیزم

ماچقلبماچ


نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

بابا وحید ازت ممنونیم


خوشگل مامان.....از وقتی فهمیدیم داریم مامان و بابا میشیم..

بابا وحیدت خیلی خیلی خیلی هوای من و تو رو داشته...

قربونش برم...نمیزاره من کاری بکنم...فقط دوست داره

استراحت کنم و غذاهای مفید بخورم...

برای دکتر رفتن و ازمایش و سونو همیشه همراهم بوده

آرومم میکنه...

خیلی دوست داره... به جونتو قسم میخوره

دستشو میزاره رو شکمم و نازت میکنه

از محل کار هی زنگ میزنه و حالمونو میپرسه

میگه حال نی نی خوبه؟؟؟

وقتی برمیگرده خونه ..

  میپرسه نی نیمون راجع به من چیزی نمیگه؟؟؟

راجع به وسایل و لباسهات حرف میزنه ونظر میده

میگه به محض اینکه فهمیدیم جنسیت خوشگلمونو

شروع میکنیم به خریدن لباسها و وسایلش

.........

برام مجله های مخصوص بارداری و نی نی داری میخره

نکات مهم رو بهم میگه ...

خلاصه اینکه از نظر مادی و معنوی هیچ جای کمبودی برامون

نذاشته و نمیزاره

برات آرزوهای خیلی خوبی داره...کلی نقشه برای راحتی

و آسایشت کشیده...


بابا وحید

من و نی نی ازت ممنونیم

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

 

 

بهترین و خاطره انگیز ترین سمفونی دنیا

نی نی گلم...عزیزم...میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟

تو امیدمی...خوشگل مامان ...من این چند هفته رو با کلی استرس گذروندم.

میدونی چرا؟؟

چون 12 اریبهشت رفتم سونو برای اینکه ببینمت

ولی فقط ساک بود...یعنی جایی که قراره توش رشد

کنی و منت قدمهاتو ...روی چشمهای من و بابات بزاری

تو رو ندیدم...دلم هزار راه رفت...استرس و نگرانی و فکر

و خیال همه وجودمو گرفت.یه مشکلاتی هم این بین پیدا

کردم که استرسمو بیشتر کرد.


ولی 4 خرداد ساعت 3 و نیم بعد از ظهر من و بابات رفتیم

برای سونو دوم...از صبح حالم از استرس بد بود

چیزی از گلوم پایین نمیرفت...خدایا کمکم کن

..خدایا آرومم کن..

سونو شاکری بیمارستان پاستور نو...نزدیک به دو

ساعت طول کشید تا نوبتم بشه...بابات رفت برام

آدامس گرفت. بردم تو دهنم ولی دل و رودم داشت

میومد تو دهنم...چند بار رفت به مسئول اونجا گفت که

من تو استراحت مطلقم و نمیتونم زیاد بشینم.

(توی این بین دوستای نی نی سایتیم چند بار بهم اس ام اس دادند...نگرانم بودند)

خلاصه رفتیم داخل...آقای دکتر عینکی و مرد میانسالی

بود...با آرامش بهم گفت دراز بکش...

واای که فقط خدا میدونه من چه حالی داشتم

بابا وحیدت هم روبروی تخت من روی صندلی نشست.

دکتر شروع کرد. وای خدای من.. وقتی تصویر اومد

به من گفت به اون مانیتور نگاه کن...

من با دستپاچگی و دلهره زیاد فقط پرسیدم

هست؟؟؟

دکتر : بعله که هست

خدایا شکرت...

گفتم صدای قلب

دکتر :‌ داره. من دارم میشنوم

خدایا شکرت...

گفتم من میتونم بشنوم؟؟؟

دکتر : باشه صبر کن

من چشام به تو بود....خلاصه سنتو گفت...7 هفته و 4روز

بعد یه سری اطلاعات دیگه...که  یهو بین حرفاش

صدای قلبتو گذاشت...

عزیزم... ناز من... هم من هم بابا وحیدت دیدیمت و اینجا

بود که ...

بهترین سمفونی دنیا...آروم کننده ترین ملودی...

صدای قشنگ قلب کوچولوتو شنیدیم...

بابات یه جوری شد... دستاشو گذاشت رو صورتش

منم اشک تو چشام جمع شد و خدارو شکر کردم

بلند گفتم وای خدایا شکرت

قلبت داشت با 155 ضربه در دقیقه میزد و من و بابات

رو آروم میکرد....ای جونم عزیزم...

از خدا بخواه که صحیح و سالم تو دلم بزرگ شی و

سالم بیای تو بغل پدر و مادرت.

قربون قد و بالای یک سانت و خرده ایت برم من...


من و بابات منتظرشنیدن صدای خنده ها و گریه هاتیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

حس مادر شدن

" بهار است و فصل تولد و روییدن و نو شدن"

 

عزیزم...خوشمل مامان...میدونی از کی متوجه شدم یه

هدیه دوست داشتنی ... مثل تو... رو تو دلم دارم؟!!

تقریبا از اوایل اردیبهشت منتظر خط دوم بی بی چک

بودم... ساعت 11:45 روز سه شنبه 7 اردیبهشت بود

...دیدمش...آره...واقعا خودش بود...خط دوم

 

تمام تنم میلرزید... مرتب خدا رو شکر می کردم و

توی یه حالت عجیب گریه وخنده مونده بودم....

نماز شکر خوندم...خدایا شکرت که منو  لایق

مــــــادر شـــــدن کـردی...

بعد از اینکه به خودم اومدم...زودی زنگ زدم به

بابا وحیدت و گفتم خبر نی نی دار شدنمونو.

خیلی خیلی خوشحال شد.

ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود که رفتم آزمایشگاه

سر کو چه و آزمایش خون دادم...جوابش تا دو ساعت

دیگه حاضر بود....وااااااااای که نمیدونستم این

دو ساعت رو چطور بگذرونم... ساعت سه و نیم گرفتم

هرچند هنوز خیلی کوچولو موچولو بودی و هنوز

آزمایشم نزدیک به مشکوک بود... ولی باردار بودم

تو...توی دلم داشتی رشد میکردی...

بابات خیلی خوشحال شد... دو تایی شکر این نعمت

رو بجا آوردیم..

 

عزیزکم من و بابات بی صبرانه منتظر

به آغوش کشیدنت هستیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

آغاز عشق

هرگز نمیدانستم که دریای خاموش روحم را طوفان عشق

تو منقلب خواهد ساخت.

هرگز نمیدانستم که در افق طلایی حیات من آفتاب چهره

افسونگرت طالع خواهد شد.

پژمرگی غم تنهایی و الم سکوت را به شادمانی امید و

سوزش مطلوب خیال کفارت بدل خواهد ساختن.

شبی با تو اگر بگذرد مانده ی عمر

چه کوتاهتر بهتر.....

 

تو چه ای؟ که نیروی شگرف عشقت از وجود عاطل من

دیوانه عاشقی پرداخته است.

 

تو ای امید من..تو ای مسیح عشق ..

بگذار که جز چهره  ی  تو چیزی نبینم که دیدنی تر

از این در پهنه فلک نیافریده اند.

(تقدیم به وحید عزیزم)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect