Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

خرید های دخملی

مامانی جونم ببخش خیلی دیر شد.....اخه میدونی هی تنبلیم میومد

اینجوری نبودم...از وقتی اومدی تو دلم یکم مامانتو تنیل کردی خوشگلم

این چند روز هم مهمون داشتم... حتما خودت فهمیدی کیا بودن

که اینقدر خودتو لوس میکردی و برام میرقصیدی

از 5شنبه 7مرداد اول مامانی فرحناز اومد...بقیه هم که شامل

بابایی حجت گل آسا و آقا محراب..و مهرسا..و مامانبزرگ من.بودند..

برای ناهار شنبه

9 مرداد اومدند...قبلش مامانی فرحناز خونمونو مرتب کرد..

خجالت

مرتب بودا...فقط یکم احتیاج به جارو و خاکگیری داشت که در توان مامان

تنبلت نبود...وقتی بقیه رسیدند خونه به لطف مامانی

عین یه دسته گل شده بود

خوشمزه

(بابایی به ترانه گل گندم که ورد زبونش بود حساس شدقهقهه)

به محض اینکه رسیدند...گل آسا وسایلی رو که خریده بودند رو آورد پیشم

وااااااااااای مامانی

خیلی ناززززززززززززززز بودند.

من هم با کمک مامانی فرحناز این چند روز رو بیکار نبودم و شروع

کردم به بافتن دو تا کلاه و یه جوراب و یه سرهمی آبی که هنوز تموم نشده

هوراهورا

به به عجب مامانی

چشمک

حالا میرسیم به عکسها

اولش هنر دست مامان و مامانی...بعد هم خریدها

 

اینا رو از نمایشگاه خریدم

اینم اون سرهمی که گفتم نیمه تمومه

 

***اینم اولین خرید که فردای روز جنسیت با بابایی از بهار خریدیم***


 

امروز 18 هفته و 5 روزته...اخرای هفته 19 به امید خدا

ایشالا 40 هفته خوب رو با هم بگذرونیم

و سالم و تپل بپری تو بغل ما عزیزکم

خدایا به امید تو...

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

اولین احساس رقص دخملم

یکشنبه 27 تیر 89

دخمل گلم فهمیدم داری شیطونی میکنی عسل مامان

ساعت از 12 شب گذشته بود ... بابایی رو بزور با حرفهامو به حرف کشیدنش بیدار

نگه داشتم... چون راستش زیاد خواب نداشتم... همینطور مشغول صحبت 

راجع به تو و ماجراهات بودیم... که یهو

بابایی با صدای جیغ من چشاش گرد شد  و خیره شد به من

تعجب

زیر نافم احساست کردم عزیزم

نمیدونم شبیه چی بود ولی قشنگ میشد فهمید که خودتی

7 بار تکرار شد و هر بار یک یا دو ثانیه بینش فاصله داشت

خیلی حس قشنگیه خیلی

بابایی هم از ذوقش میگفت بزار منم دست بزنم میفهمه منم

بیشتر تکون میده خودشو..

قهقهه

حس شیرینی بود

اون شب تو دقیقا  پایان 16 هفتت بود...15 هفته و 6 روز

از فرداش یکم حس میکردم ولی نه به شدت اون شب

گذشت تا رسید به پنج شنبه 31 تیر بازم شب موقع خواب

هر طرف به پهلو که میشدم چند تا حس میکردم

فرداش هم همین

دیگه از اون روز به بعد حس میکنم .فهمیدم چجوریه تکونات و زود میفهمم

همین الانم که دارم مینویسم داری تکون میدی خودتو ..قلبونت برم

قلبماچقلب

امروز که دارم مینویسم یکشنبه 3 مرداده

دیروز دکتر بودم همه چی خوب بود دخمل گلم

بابایی هم که هر روز بیشتر از دیروز قربون صدقه دخملش میره

نازت میکنه باهات حرف میزنه اووووووه

میگه واقعا یه روزی باید بدیمت به داماد ببرتت؟!!!؟

ناراحت

بابایی دیگه کاریش نمیشه کرد...ای قربونت بره مامان تو لباس عروسی

بغل

دیروز صدای قلبتو دوباره شنیدم عسلم

خداروشکر که همه چی خوبه....ایشالا چند ماه باقی مونده رو هم

خوب و سلامت بگذرونیم

دل تو دلم نیست مامانی...4 شهریور میخوام بعد 6 ماه برم شمال

به دکتر هم گفتم برام 30 مرداد نوبت داد گفت قبلش بیا ببینمت

دیروز خاله گل آسا برات شورت و جوراب و دو تا لاک خرید

کلی برات خرید کردن مامانی

بابایی میگفت (بابابزرگت) .. اینجوری لوس میشه من میخوام

قلش بدم تو خاک و خل

ابرو

الان برم یکم دراز بکشم بعد میام مفصل جریان خرید هاتو تعریف میکنم

از خدا بخواه که سالم و سرحال و تپل رشد کنی

ما قلبمون برای تو میتپه عزیزم

قلباز خود راضی


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect