Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

سوغات شمال

سلام قند و عسل مامان...نفس مامان

ببخش دیر شد...اینم اون چیزایی که قولشو داده بودم که حتما

عکسها رو میزارم...من و بابایی عاشق این تشک سفیدتیم..

.خیلی قشنگه وقتی تو رو توش خوابیده تصور میکنیم...ای جان من

مامانی فرح برای خونه خودش هم یه دست تشک دوخته خیلی خوشگله

رنگ و ارنگه...اون حوله ی دستی همن که گذاشتم برای اونجا هم گرفت

یعنی به طور خلاصه باید بگم که دخمل نانازی من دو دست سیسمونی داره

دخمل ما ناز داره...یه عالمه جهاز داره

نیشخند

ناگفته نماند که یه مامان هنرمند هم داره....ههههه

خب مامانی آخه گلهاشو  من زدم دیگه

خجالت

اون عروسک رو هم عزیزت وقتی مکه بود برات آورد

اون یکی هم که کنار حوله دستته لیف حمومه که خاله هات برات گرفتن

خوب شد سفارششون کردم که بقیه رو باید بیایید اینجا و باهم بریم بخریم

وگرنه سیسمونی رو کامل میکردن این دوتا خاله ها

اون لباسهای صورتی خیلی خوشمل رو هم عمه ارزوت با سفارش من

از مکه آورد...ممنونم ازش

وسایلتم بعد از عکس انداختن بابایی زحمت کشید بسته بندیشون کرد

و گذاشت تو کمد...دست بابایی هم درد نکنه چون اون شب خیلی

خواب داشت و خسته بود

خب مامانی امروز میخوام یه ÷ست دیگه هم بزارم

راجع به دکتر رفتن و آزمایش و وضعیت الانت

برای خودت و مامان و بابایی و عزیزامون دعا کن فرشته ی مامان


 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

پنجمین دیدار خانواده ی سه نفرمون

سلام نفسم.سلام به روی ماهت.یه بوس خوشگل هم از دو تا لپای قرمز گلیت

(از طرف من و بابایی)

بیست و چهار هفته و 3 روزت بخیر و خوشی دلبندم

دیروز صبح وقتی بیدار شدم و مشغول تماشای تلویزیون که چای دم بکشه

تصویر اتاق عمل و بیمارستان رو نشون داد

منم این روزها ناخودآگاه با دیدن این چیزها یاد روز موعود خودمون میافتم

روزی که خانواده سه نفرمون تشکیل شه

فکرشو بکن جیگرم

یه روز سرد آخر پاییز یا زمستون

من و تو که تو دلمی...وبابایی

منی که یه دنیا استرس و هیجان و ذوقم

بابایی که سرتاپا نگرانی و شوقه

تو توی دلمی...تو وجودمی...نه یک روز ...نه دو روز...

9 ماه(به امید خدا)

با هم نفس کشیدیم و خوردیم و خندیدیم و ناراحت شدیم

با هم از بابایی با چشم گریون و لب خندون خداحافظی میکنیم

و

میریم تو اتاق عمل

تو تو دلمی

چشامو باز میکنم

تو توی وجودم نیستی

شاید پیش باباتی  و داری از نوازشها و بوسیدن هاش لذت میبری

یا شاید چند لحظه دیدیشو الان

  تنها توی یه اتاق پیش همسنهاتی و منتظری تا باهم بریم پیش بابایی

بعد هم اون لحظه میرسه

دیدنت.بوسیدنت..بوئیدنت

وای عزیزکم

شیر دادن بهت.زل زدن به خوردنت

خدایا به امید تو..

چه فکرایی ناشتا به ذهنمون رسیدها

بعد از ظهری قبل اومدن بابات گفتم این فکرها رو تو دفتر خاطراتم بنویسم

نوشتن تموم شد و به بابایی تلفن کردم گفتم کجایی؟؟

گفت حاضر شو بریم سونو تا ساعت 7 بیشتر نیستن

تعجبهیپنوتیزمتعجب

ولی وحید؟!؟

چیه؟.حاضر شو دیگه

وحید جان ساعت 6

میرسیم نگران نباش

آخ جونمی.میخوایم بریم تو رو ببینیم

مرسی بابایی


زودی پریدم که حاضر شم...آرایش کردم...بابایی رسید

رفت دوش گرفت و لباس خوشگل پوشید رفت که ماشین رو از پارکینگ بیاره

منم لباسمو پوشیدم و قرآن رو بوسیدم و دور شکمم چرخوندم و رفتم پایین

استرس داشتم ولی هیجانم غالب بود

به بابایی گفتم از سمنگان بریم که به ترافیک نخوریم...چون تو رسالت بود سونو

همش ترافیک بود مامانی


ساعت 7 شده بود ما 300 متری فاصله داشتیم..بابایی زنگ زد گفت

ما الان میرسیم

و بلاخره

ساعت 7:5

سونوگرافیه رسالت

قبلش گفتم برم دستشویی که مثانه ام کامل خالی شه

اومدم بیرون دیدم بابایی نیست ... منشیه گفت بفرمایید داخل

بابایی زودتر از من پریده بود توی اتاق دکتر و با لب خندون نشسته بود

رفتم داخل دکتر هم با خنده بهم خوش آمد گفت   روی تخت دراز کشیدم

بابایی موبایلشو حاضر کرد که ازمون فیلم بگیره

آخی نازی مامانی

قلبونه قد و بالات

سرت سمت راسته مامانه همونطور که حدس میزدم

پاهاتم حالت مورب بالای ران سمت چپم

که توی برگه نوشته شد بریچ

دکتر یکی یکی میگفت و ما شکر خدا میکردیم

بابایی همچنان فیلم میگرفت

قدت 33

وزنت 650

سنت بین 24 تا 25 هفته

(که طبق حساب من 24 هفته و دو روزت بود)

ضربان قلبت هم146

بقیه اطلاعات هم مربوط به جفت و موقعیتش و کانال سرویکس بود

خداروشکر

جنسیتت هم همون دخمل نانازیه

همش تو فیلم هست ایشالا میای و میبینی

عکسهایی هم که بهمون داد مربوط به جفت و اینجور چیزها بود

دکتر مرتب میگفت همه چی خوبه الحمدالله

آفرین مامانی

اهای بلا

تو که تو خونه وقتی ما تنهاییم با مشت و لگدت مرتب به مامانت حال میدی

چرا اونجا از اون تکونایی که شکممو اینور و اونور میبری نمیخوردی؟

بابایی هم چند روز پیش برای اولین بار این تکوناتو دیدی و چشاش گرد شد

امروز هم حس میکنم دوباره پاهات برگشته به پهلوی چپم یعنی بالاتر اومده

دیروز گلهای تشک سفیدت رو زدم

ایشالا امشب عکسها رو بگیرم بزارم

خداوندا شکرت

مامانی دوست داریم...خدایا امیدمون به توه...کمکمون کن


 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سفرنامه دخترکم

سلام خوشگل مامان ... دختر سفر... مقاوم... عشق مامان

الهی مامان دورت بگرده

خوش گذشت مامانی؟... میدونم برای اولین بار یکم اذیت شدی

ولی دختر خودمی عزیزم...باید عین مامان و بابات محکم باشی و هستی

مرسی عزیزم که همراهم بودی

آغاز سفر

از روز قبل کارهامو جفت و جور کردم که نکنه زیاد بهت فشار بیارم

روز پنجشنبه 4 شهریور رسید و من کتلت درست کردم خونه رو مرتب کردم

ساک رو بستم به خودم رسیدم و یه ماسک خیار گذاشتم رو صورتمو

دیگه تقریبا همه چی مرتب بود

فقط یه چیزی منو نگران میکرد...این جوشهای دور نافم که جدید در اومده بود و

شدیــــــــــد خارش داشت

چرب میکردم احساس میکردم بدتر میشد...اگه گرمم میشد که دیگه نگو

سعی میکردم نخارونمش ولـــــــــی

کلافه

بابایی اومد و  با دو تا اسم

(توی مشتریهاش وقتی اسم خوب ببینه یادداشت میکنه)

ولی هنوز همون شاینا هستی گلم

یکم کارها رو مرتب کرد و وسایل رو توی ماشین چید

وای چه خبر بود جهاز جمع کرده بودم

دو تا پتوی مسافرتی و دو تا بالش و بالشتک برای صندلی پشت که اگه خسته

شدم برم پشت دراز بکشم

به امید خدا راه افتادیم منم کلی دعا کردم و با تو هم صحبت کردم

ازت خواستم که دختر گلی باشی برام

الهی مامان فدای تکونای نازت بشه

قبلش رفتیم سمت هفت حوض که برای خاله گل آسا که فردا دارن براش تولد

دو روز پیششو بخاطرما میگیرن بخرم

یه رومیزی ترمه دوزی براش گرفتم با یه جا شمعی

تا راه بیافتیم ساعت 4 شده بود

بابایی هم خیلی مراعات میکرد.. آروم میرفت... منم براش توی ماشین لقمه

میگرفتم و یکی تو دهنش میزاشتم و یکی تو دهن خودم

(فکرشو بکن وسط ماه رمضون)

بین گدوک و ورسک یه ترافیک شدید بود که مارو دو ساعت اونحا نگه داشت

پل بعد از تونل ریخته بود!!!

خیلی خسته شدم با اینکه پشت دراز کشیده بودم

بلاخره رسیدم ساعت چند؟

نزدیک به 10 شب

واااااااااااااااااای که مردیم از خستگی.

وقتی رسیدیم قائمشهر برات توضیح دادم که اینجا کجاست

خوش اومدی عزیزم به شهر تولد منو بابایی


به بابایی گفتم بره خونه عزیزت سلام و حال و احوال کنه برگرده

مامانی فرحناز  برامون خروس درست کرده بود

چه حالی داد شام

روزهای بیاد ماندنی شمال


فرداش مهمترین واقعش این بود که جوشهای من شدید تر شده بود

و عصبیم کرده بود

لباسی که به خیاط داده بودم برام گشاد شده بود!!!

دادم درست کنه

رفتم یه خیاطی دیگه که برام پیراهن بدوزه چون هیچ چیزی رو نمیتونستم

روی شکمم تحمل کنم

و تولد خاله گل آسا

چیدن میز و میز آرایی که مامانت یه دستی توش داشت

حاضر شدن و لباس پوشیدن

به به مامانی چه خوشگل شده بودم

نیشخند

هههههه

مهمونا اومدن...اونایی که دوست داشتن ببینن منو که چجوری شدم

شکمم چجوری شده قیافم

هر کی منو میدید میگفت اخی چقدر خوشگل شدی

مگه بچه ات دختر نیست باید زشت میشدی؟!!؟

اخی شکمت چقدر گرد و نازه

اخی چقدر بزرگه

اخی چقدر کوچیکه

خلاصـــــــــــــــه

عمو فریبرز که نگو...اینقدر اذیتم کرد که نگو

منم دو بار بیشتر نرقصیدم اونم خیلی کم...مراقب بودم

همش میرفتم توی اتاق و دراز میکشیدم

خداروشکر بخیر گذشت تا رسیدیم به انتهای تولد که کارهای

مرسوم انجام شده بود

روی تخت خاله مهرسا دراز کشیده بودم که یهو

احساس کردم سرم داره گیج میره...وای چرا اینجوری شدم

وای تخت داره میلرزه

وای لوستر و لامپ ها

تعجبزلزلــــــــــــهتعجب

همه ی مهمونا پریدن توی حیاط

منم آروم آروم رفتم ...زیاد نترسیدم ولی مامانی برام یه ظرف نمک

آورد گفت انگشت بزن و مزه مزه کن

(که مثلا اگه فشارم افتاده بیاد سر جاش)

توی حیاط هم همه گفتن و خندیدن و ....رفتن

خداروشکر که همه چی خوب پش رفت

کلی عکس گرفتیم...بابایی از شکمم عکس میگرفت

که برات بمونه


روز بعد هم با مهمونی خونه عزیزت (مامان بابات) پیش رفت

سوغاتی های عمه آرزو رو دیدیم که برات از مکه آورده بود

روزهای بعدش هم با وسایل نذری رو اماده کردن

وبلاخره یکشنبه

روزی که باید نذری میدادیم رسید

بابایی از شب قبلش رفت قابلمه های بزرگ 10 من و 5 من رو از مسجد

گرفت و آورد خودش و آقا محراب توی حیاط شستن

منم عین آدم هایی که تازه از اسارت برگشتن

روی پله مینشستم و چون این کارها ازم برنمیومد

با ذوق و شوق این بساط نذری پزون رو نگاه میکردم

و دعا میکردم وکیف میکردم

مامانی فرحناز هم از همون شب با کمک آقایون گازهای تک شعله بزرگ

رو گوشه حیاط براه کرد و حبوبات رو گذاشت بپزه

من دیگه خسته شده بودم رفتم خوابیدم

الهی خدا به مامانی فرحناز قوت بده و آرزوهاشو برآورده کنه

تا نزدیک 2 شب داشت کار میکرد

فرداش هم صبح زود بیدار شد و کارهارو میرسید

من وقتی بیدار شدم فقط مونده بود که سیر های خشک رو پوست بگیرم

خجالت

تا قبل از اذان مغرب باید تموم میشد و پخش میکرردیم

شله زرد و آش ماست یه بوی خیلی خوبی رو توی فضای پر گل و درخت

خونه پخش کرده بود

منم تند تند میرفتم دوش میگرفتم تا جوشهای روی شکمم اذیتم نکنه

بابا وحید رفت از مامانبزرگ من ظرفهای یه بار مصرف رو که نذر مامانبزرگ

بود  و امسال میخواست بده...رو آورد و کلی کارهای بیرون رو انجام داد

گل آسا و مادرشوهرش و  مهرسا هم خیلی کمک کردن

دستشون درد نکنه

نزدیک اذان شد و آش باید مرتب هم زده میشد

وای توی آفتابی که افتاده بود اونجا خیلی سخت بود

بابایی حجت و آقا محراب و بابا وحید هم دست به کار شدن

بازم من خسته رفتم دراز کشیدم و مامانی فرحناز بالای سر قابلمه ها بود

وقتی بیدار شده بودم مامانی و خاله گل آسا آش ماست و شله زرد رو

توی ظرف ریخته بودن و داشتن تزئین میکردن

خجالت

بابا وحید رو بیدار کردم که زود پاشو بیا پخش کن که نزدیکه اذونه

لیست گرفتم و دادم دست بابا وحید مهرسا

یکمش هم خاله گل اسا و بابایی حجت

منم تو خونه!!!

عمو فریبرزم هم امشب توی مسجد نذری داشت برای اموات

مامانی فرحناز خسته و کوفته حاضر شد که بره مسجد

وای خدا

منی که کاری نکرده بودم نا نداشتم

 

خلاصه نذری پزون هم تموم شد

ایشالا خدا دعاهایی رو که من و بقیه رو که سر هم زدن نذری ها کردیم

برآورده کنه

خدایا ازمون قبول کن

مامانی ایشالا به امید خدا سال دیگه تو هم هستی


روز بعد و روزهای بعد با مهمونی و یکم گردش گذشت

یه روز خونه عمه آرزو ... یه روز خونه افسانه اینا... یه روز جنگل

یه روز خونه عموسعیدت و عزیزت

روز آخر هم در دقیقه های واپسین

دریـــــــــا

آخ مامان چقدر این صدا بهم آرامش میده...صدای موج...صدای آب

مرغهای دریایی

خدایا شکرت

خیلی وقت بود که ندیده بودم این نعمت عظیمت رو

نشستم لب آب و موج

طوری که گاهی موجها از روی پاهای من میگذشتن و منو نوازش میکردن

بابایی وحید هم کنارم نشست

بقیه همه رفتن توی آب و حسابی صفا کردن

منم توی دلم میگفتم ایشالا بدنیا که اومدی با هم میریم تو آب

خاله مهرسا هم نرفت و با شنهای خوشگل یه ماهی بزرگ و ناز توی ساحل

درست کرد

من فقط نگاه میکردم و لذت میبردم از همه چیزش

وقت رفتن رسید و برگشتیم خونه

زود ناهارمونو خوردیم یه چرت کوچیک بعد از ظهری زدیم

خواب نبود من تو بغل بابا وحید بودم و در مورد این چند روز حرف میزدیم

ساعت 2 و نیم بلند شدیم و جمع و جور کردیم

خداحافظی و یکم بغض و  رفتن

با یه سوغتی به اسم سرماخوردگی

که از بابا وحیدت گرفتم...بابا وحید رو چند روز قبل زودی بردم 3 تا آمپول به 

خوردش دادم که منو مریض نکنه

ولی شدم

عیبی نداره

وای مامانی موقع برگشتن هم باز همون ترافیک و خستگی

و بی حالی من برای سرماخوردگی

رسیدیم خونه و دوش گرفتیم یه عصرونه و لالا

روز بعدشم دکتر و دارو و صدای قلبت شکر خدا

و خوردن چیزای مقوی که بابات برامون میگرفت که زود خوب شیم و شدیم

الهی شکر

خداوندا شکرت که سالم و سرحال این مرحله رو طی کردیم

عروسک مامان مرسی از اینکه دختر خوبی بودی و هر روز با تکونات

منو سرحال میاوردی

دعا کن برای مامانت و خودتو البته بابا وحید

دوست داریم مامانی

ماچ

(توی پستهای بعدی لباسها و وسایل و تشکهایی که از شمال اوردیم و

مامان فرحناز برات گرفته بود رو میزارم)


*خیلی طولانی شد ببخشید*

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

حرفهای مادرانه


سلام عزیزکم...سلام عروسکم...خوبی مامانی...خوش میگذره شیطونی

الهی دورت بگردم عسل مامان

امروز تو 21 هفته و 3 روز هستی...داری بزرگ میشی به لطف خدا

بغل

و من هر روز

با تکونای تو وجودم تازه میشه و امیدوار تر طی میکنم این مسیرو

مسیری که بلاخره به موقع اش تموم میشه و من تور روبغلت میکنم

میبوسمت....بوت میکنم...وای مامان چقدر من و بابایی دلتنگ اون روزیم

به قول بابا چرا زودتر یه نی نی نیاوردیم؟!!؟

مامانی وقتی صدای همدیگرو بشنویم چجوری میشیم؟

همش دارم به اون روز فکر میکنم

تو دار ی صدای منو میشنوی نه؟ ...وقتی نازت میکنم؟وقتی برام ناز میکنی؟

وقتی نازتو میکشم؟..میشنوی که بیشتردلبری میکنی ملوسکم

چند روزیه که به اسم هم صدات میکنم...اسمی که بابایی برات انتخاب کرد و

منم خوشم اومد...احتمالا همین بشه

شــایــنــا

به معنی شایسته ولایق و شادانه

از خودت هم پرسیدم...بعد نماز ..گفتم اگه خوشت میادیه تکونی بخور عزیزم..

تو هم جوابمو دادی...


مامانی...هر روز که میگذره من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که

تو رو بهم داده و یه روز به تو نزدیک تر شدم

یه روزبه روزهایی که لباستو عوض کنم...دستهای کوچیکتو بزارم رو

صورتم..پاهاتو قلقلک بدم...باهات بازی کنم و تر و خشکت کنم

برای اولین باره که این احساس رو تجربه میکنم

وقتی میبینم موجودی تو وجودم داره رشد میکنه که

موجودیتش بعد خدا به وجود من بسته اس...بیشتر ازقبل این حس

تو من رشد میکنه


دیگه چیزی نمونده بریم شمال..قراره 5 شنبه بریم تا جمعه هفته بعد

با اجازه دکتر البته

این چهارمین ساله که نذری شب 19 ماه رمضون رو میدم

سالهایی با آرزوی تو...امسال با وجود تو ...خداروشکر

از خدا بخواه که این سفر به خوبی و سلامت طی بشه

و به سلامتی برگردیم و این دوره رو ادامه بدیم ...باشه؟

مامانی دیروز ببخش اذیتت کردم

تقصیر من نبود...ماله این آزمایش بود...داشتم ضعف میکردم

حالمم هم تو آزمایشگاه بد شدو رفتم رو تخت دراز کشیدم

تو خونه هم که بعد ناهار بالا آوردم و بعدشم که خودت میدونی

اصلا حال درست درمون نداشتم

صدای بابایی رو هم شنیدی که بعد از اینکه از سرکارش اومده بود و منو بوسید

گفت اینا چیه رو صورتت دراومده؟

و من تازه اونجا متوجه شدم جریان چیه

چون تا یک ساعت قبل اثری از اون جوشهای ریز قرمز رو صورتم نبود

فکر کنم گرما زده شدم

امروز بهترم شکر خدا...ولی هنوز به روال عادی برنگشتم

این ماه هم که میدونی 5 کیلو باهم توپول شدیم و شدم 60 کیلو

به سفارش دکتر باید حواسم به غذا خوردنم باشه

ولی بابایی نمیزاره میگه دکتر برای خودش گفته

قسمم میده که بخورم و نگران نباشم آخه من واقعا گرسنه ام میشه خب

البته بجز دیروز و امروز که اوضاع معده آشفته اس.

خب عروسکم یادت باشه که ما دوست داریم...خداروبابت این هدیه شاکریم


نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect