Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

پست اخر قبل از زایمان

بلاخره این انتظار شیرین تموم شد شکر خدای بزرگ

حس خیلی عجیبیه...دورت بگردم...نمیدونم چمه...خیلی خوشحالم

خیلی نگرانتم...ولی امیدم به خداست...

اینجا الان بابایی حجت مامانی فرح مامانبزرگ عالیه

و خودم و بابایی و تو هستیم

خیلی دوستت دارم.....اگه اذیتتون کردم منو ببخشید....

ایشالا فردا بهترین روز برای من و بابا وحید باشه.الهی امین

من خیلی مشتاقه دیدنتم...ایشالا خدا قسمت همه ی حاجتمندا  بکنه

امروز قران رو تموم کردم فقط سوره ی کوثر رو گذاشتم که دیدمت

بخونم و ختمش کنم به امید خدا

مامانی دوستت دارم

دیگه نمیدونم چی بگم

الهی فردا صحیح و سالم بغلت کنم

امین

برای همه دعا کن همه

ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

آغاز شمارش معکوس***پایان انتظار شیرین

 

روز مونده

خدایا هزاران بار شکرت

واااااااااااااااای مامانی فقط یه فردا رو باید منتظر باشیم

روزهای عجیب و دلنشین و بیاد موندنیه این روزا..که ایشالا با اومدنت

زیباتر و کامل تر هم میشن...به امید خدا

در هوا سیر میکنیم من و بابایی

امروز صبح من و مامانی فرح گیفت ها رو کامل کردیم به شکلاتهایی

که بابایی خریده بود وصل کردیم...خیلی خوشمل شدن

بابایی هم ساعت 5 اومد و رفتیم پیش دکتر و اونم اخرین نصایح رو بهم

کرد و گفت دوشنبه صبح ساعت 7 عمل میکنه و من باید حاضر باشم

اینکه روز قبلش 7 غروب گوشت یا مرغ بخورم و بعدش

 تا 12 میتونم مایعات بخورم...از اون به بعد...ممنوع تا ...

صبح ساعت 7 باید کارام انجام شده باشه که عمل کنه برای بند ناف هم

باید هماهنگ شیم...

بابایی امروز رفت ارایشگاه و خوشگل کرد تازه فردا لباسهاشم میخواد

بده اتو شویی که خوشتیپ باشه وقتی میبینیش ای جونم

منم فردا میخوام خوشگل کنم

خب الهی شکر مامانی....منم شدم 65 کیلو...(56 بودم)

ایشالا که وقتی چشام رو باز کردم بعد از عمل روی ماهتو ببینم...دختر سالمم

رو ببینم...خدایا .....آمین

به همه کمک کن خدایا

مامانی برای همه دعا کن...برای حاجت مندا دعا کن

برای عزیزامون دعا کن....برای خوده خوشگلتم همین

خیلی دوست دارم نفسم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

آغاز شمارش معکوس***پایان انتظار شیرین

روزمونده

الهی هزاران بار شکر

خب مامانی امروز هم گذشت و من و بابایی یک روز به بوسیدنت و دیدن

روی ماهت نزدیکتر شدیم...خدایا شکرت...نمیدونی چه حالیه...

اصلا نمیشه وصفش کرد...همه چیز و همه جا داره حاضر میشه که تو

بیای و زیباترشون کنی...

امروز ظهر خاله هات رفتن...خیلی دلم گرفت....دیشب سکسکه و تکونات

رو حسابی بهشون نشون دادم....چون دیگه وقتی ببینمشون تو دلم

 نیستی نازم...تو بغلمونی به امید خدا...

مهمونای دیشب (دایی اینا) هم تا 3 و نیم شب موندن..

.یکم خستگی کلافه ام کرد ولی درکل این چند روز رو سر گرم بودم

چند سال پیش در چنین روزی شب جشن حنای منو بابایی بود

امروز من و بابایی و مامانی فرح فیلمشو گذاشتیم و دیدیم...وای که چقدر

گریه ام گرفته بود...عین دیووونه ها شدم مامانی...

فردا شب سالگرد ازدواجمونه ها مامانی......ای جونم

امروز بابایی شکلات خرید که برای بیمارستان گیفت ها رو تمام کنم

بابایی که تا منو تنها گیر میاره شروع میکنه به گفتن در مورده تو...

دلش برات تنگ شده...میگه دوست داره ببینتت...یا چه حالی داره

خوشبحالش که تو رو زودتر از من میبینه

 

فردا باید برم دکتر که به قول خودش بهم یه سری سفارش کنه

و با هم هماهنگ شیم...

دیروز تو وبلاگ یکی از دوستای نی نی سایتی خوندم که شوشوش

بهش گفت بوی بچه میده...از تعجب دهنم باز موند

چون بابا وحید هم همیشه به من همینو میگه

چقدر هم از این بو خوشش میاد

خب مامانی دورت بگردم...برای خودت و همه دعا کن

دوست دارم فندقم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

آغاز شمارش معکوس***پایان انتظار شیرین

روزمونده

خداوندا هزاران بار شکرت

امروز روز عاشورای حسینی بود دلبرکم...من و بابایی به اتفاق مامانی فرح

گلآسا و مهرسا و اقا محراب رفتیم تا با ماشین یه دوری بزنیم و عزاداری ها

رو ببینیم چون من اصلا نمیتونم سرپاهام وایسم...خلاصه رفتیم و چند تا دسته

رو دیدیم...اشکهام داشت در میومد ولی خودمو کنترل کردم که شایدنکنه

بقیه فکرای دیگه کنن

3 جا هم ایستادیم و غذای نظری گرفتیم...9 تا!!!

قیمه پلو  و عدس پلو...همونا رو برای ناهار خوردیم...قبول باشه

توی ماشین که نشسته بودم به خاله مهرسات تکوناتو نشون دادم

خیلی حال میکرد...بابایی هم هی میگفت اینا که تکون نیست

وقتی قشنگ تکون بخوره میتونی دستها و پاهاشو بگیری

بعد از ظهری هم که نشستیم و حرف زدیم و گیفت ها

رو درست کردن خاله هات .برای شب هم دایی حسین و مرضیه میان خونمون

دیگه باد برم...عروسم از خدا بخواه صحیح و سالم بیای تو بغلمون

آمین

برای همه دعا کن عسیسم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

اغاز شمارش معکوس***پایان انتظار شیرین

روزمونده عسیسم

خدایا هزاران بار شکرت

امروز تاسوعای حسینیه.ایشالا که سال دیگه با دختر نازم و شوهرم عذاداری کنم

آمین

خاله گل آسا و مهرسا و اقا محراب هم دارن میان اینجا...الاناست که برسن

مامانی فرح هم داره غذا درست میکنه و برام خوراکی میاره که این روزهای

اخر حسابی تپلی شی..ای جانم

بابایی وحید هم داره به ماشین یکم میرسه و تر و تمیزش میکنه

دیشب مامانی فرحناز لباسهای سایز صفر و حوله هاتو شست و خشک کرد

و یه سری رو گذاشت تو ساک بیمارستان بقیه هم تو کشوها

دیشب خوب خوابیدم...خیلی وقت بود این جوری راحت نخوابیده بودم

خارش ها هم اییییییییی بهترن شکر خدا

ایشالا که تا اخرش همه چی خوب پیش بره و بیای تو بغلمون دعا کن نازم

خدایا به من هم قوت بده که اون روز پیش عزیزام دختر خوبی باشم

(یه موقعی شیطون گولم نزنه گریه کنم ناراحت شن)

اخه من خیــــــلی خوشحالم که دخترکم داره میاد پیشمون شکر خدا

خدایا هزار بار شکرت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

آغاز شمارش معکوس *** پایان انتظار شیرین

روز مونده دلبرکم

خدایا هزاران بار شکرت

خب مامانی.الان مامانی فرح اینجاست و طبق معمول مشغول تمیزکاری

و گردگیری...قربونش برم...

منم که از جوشام چیزی بهت نگفته بودم

از 5 شنبه پیش جوشای خوشگلی روی تموم بدنم زد که هر روزبیشتر میشد و

خارشش هم عذاب اور تر...تا صبح نمیزاشت بخوابم

شنبه که رفتم دکتر وقتی دید جوشا رو بهم 6 تا بتامتازون داد که 3 تا رو

اون روز 3 تای دیگه رو هم فرداش بزنم...پماد هم داد...الان خیـــلی بهترم

شکر خدای بزرگ..گفت اگه خوب نشدم همین اخر هفته بیا برای سزارین

منم گفتم نه تحمل میکنم...یه سونوی بیوفیزیکال هم نوشت و ما هم بعد از

مطب رفتیم سونوی رسالت و همه چی خوب بود شکر خدا و بابا وحید هم یکم

فیلم گرفت...وزنت 2950 قدت هم 48-49 ضربان قلبت 129

گفت خودش نتیجه رو میبره پیش دکتر

و باهاش حرف میزنه...دکتر هم بهش گفت همه چی خوبه و بچه رسیده است

نگران نباشید...این امپولها هم برای خودش خوبه هم برای رسیدنه

ریه و کبد بچه..قرار شد دوشنبه باهاش تماس بگیرم و نتیجه رو بهش

بگم...کلی حاله جوشام رو پرسید و گفت خب پس شنبه بیا برای عمل!!!

گفتم دکتر من دوشنبه میخوام..خندید و گفت چرا؟

منم گفتم بخاطر تاریخ قشنگش 89.9.29

گفت باشه فقط شنبه بیا پیشم که من توصیه های اخر رو بهت بکنم

بابایی که حتی طاقت نداره یه روز اونورتر بندازمش

میگه دیگه طاقت نداره و میخواد ببینتت

پناه بر خدای بزرگ

برای خودت و ما دعا کن فندق مامانی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

       آعاز شمارش معکوس***پایان انتظار شیرین

6 روز مونده

شش .شش.شش.شش...فقط 6 روز دیگه مونده بیای تو بغلمون

وای مامانی ..خداوندا هزاران بار شکرت

دیر گذشت؟؟؟...یا زود گذشت؟؟؟

راحت بودی؟؟؟...جاتو دوست داشتی؟؟

بهت سخت گذشت؟؟؟...اذیتت کردم؟؟؟

مامانی میخوام بدونی که توی این مدت من و بابایی از صمیم قلبمون

سعی کردیم برات بهترین ها و بیشترین ها رو محیا کنیم

سعی کردم با حرفام و نوشته هام متوجه ات کنم چقدر برامون عزیزی

از صمیم قلب دوستت دارم...دوستت داریـــــــم

اگه کم و کاستی بود ببخش منو برگ گلم

یادته مامانی یادته توی یکی از همین پستهام بود که از تصورات

روز عملم برات نوشتم...خیلی نزدیک شدیم بهش...شکر خدا

7 اردیبهشت

ساعت یک ربع به دوازده + شدن بی بی چک

4 خرداد

شنیدن صدای زیبا و ارامش بخش قلب کوچولوت

7 تیر

ازمایش غربالگری و سونوی ان تی شکر خدا همه چی خوب بود

23 تیر

فهمیدیم یه دخمل ناز تو راه داریم

24 تیر

اولین خریدت که یه پیراهن سرخ ابی و ناز بود

27 تیر

اولین تکونت موقع خواب

12 ابان

شروع خریدهات از بهار

27 ابان

وسایل چوبیتو اوردن

20 اذر

اخرین سونوگرافی(بیوفیزیکال) همه چی خوب بودشکر خدا

خب مامانی اینم ورق زدن خاطرات این دوره ی شیرین

باراللها بی نهایت شکرت

امروز مامانی فرح میاد اینجا و تا بعد از عملم هم میمونه

 که باهم برگردیم شمال

دستش درد نکنه خیلی کمکم کرد...ماه 9 هم اصلا تنهام نذاشت

ایشالا خدا هر چی میخواد بهش بده

دستاتو میبوسم مادرم

وحید جونم از تو هم بی نهایت سپاسگزارم

توی این مدت با همهی خستگی هات برامون هیچی کم نذاشتی

و همیشه خنده رو لبام اوردی

وحیدم عزیزم عشقم خیلی ازت ممنونم

مامانی از خدا بخواه تا صحیح و سالم بیای تو بغلمون

که همه بخصوص من و بابای بی نهایت مشتاق به اعوش گرفتنتیم

سعی میکنم هر روز بیام برات از حس و حال خونه بنویسم

برای همه دعا کن ملوسم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

جا مونده ها

وای مامانی من 6 بار خاطره سونوگرافیه هفته 34 رو نوشتم

ولی نمیدونم چرا ثبت نمیشه

روزهای مختلف رو هم امتحان کردم همین بود...

باز هم سعی خودم رو میکنم ولی اگه نشد هم تو پیشنویسم هست هم تو

دفتر خاطراتم

وزنت توی هفته 34 ...دو کیلو و سیصد و بیست و پنج بود

قدت هم 40 سانت

ضربان قلبت 147

ایشالا همیشه صحیح و سالم وشاد باشی دلبرکم

اینا چند تا چیز هستن که تو پست قبلی عکساشون نبود

البته خیلی چیزا هستن ولی سعی میکنم همه رو کم کم بزارم برات


اینو مامانی فرح برات درست کرده که بستمش به نرده تختت

این بافت خوشمل رو هم مامانی فرح بافته برات

اینم کاپشن خوشملت که من خیلی دوسش دارم

اینم یه دست لباس صفر دیگه که برات خریدم تو عکس کشو ها نبود

ایشالا به سلامت ازشون استفاده کنی

یه دنیا بوس برای شکوفه مون

اگه چیز جدید بود حتما میزارم

بووووووووووس

خدایا هزاران بار شکرت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

سلام مامانی

اینم اتاق خوشملت

ایشالا به سلامتی به دنیا بیای و ازشون استفاده کنی...آمین

یکم کار داره تو پستهای بعدی میزارم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

دختر تپلی

سلام لپ گلی مامان و جیگر بابایی

خوبی دخترکم؟؟ ایشالا که اینطور باشه ملوسم

ببخشید که اینقدردیر به دیر میام و ثبت میکنم خاطره ها ی قشنگتو

اخه مامانی چند هفته ایی درگیر کارهای اتاقتو خودم و چیزای دیگه بودم

مفصل برات تعریف میکنم عزیزکم

1 آذر 1389 روز خیلی قشنگ و بیاد موندنی برای من و تو بابایی بود

قرار بود بریم سونوگرافی و ببینمت وای که چه انتظار شیرینیه

خدارو هزاران بار شکر

بابایی ساعت 3 اومد و منم کم کم حاضر شدم و راه افتادیم

توی راه فکر این بودم که ایشالا همه چی خوب باشه به امید خدا

ولـــــی بیشتر از اینا به این فکر میکردم که الان چند کیلو شدی

قلبسوال

نازتو برم من.نزدیکای آرژانتین به بابایی گفتم فکرمیکنی چند کیلو شده

دخترکمون؟؟؟.اخه اخرین باری که رفته بودیم سونو تو هفته 24 ..

650 کیلو بودی

ولی الان هفته 34 بودی

خلاصه بابایی گفت دو کیلو دویست یا دو کیلو و سیصد

منم گفتم دو کیلو و چهارصدبابایی دستم و گرفت و بوسید و 

قول و قرارامون رو که گذاشتیم جلوی در سونوگرافیه شاکری بودیم

وای مامانی خیلی شلوغ بود...نفر 75 رفته بود و ما83 بودیم

نمیتونستم زیاد بشینم قدم میزدم و با بابایی صحبت میکردم و به شیکم

قلمبه هایی که اومده بودن نگاه میکردم...بعضی ها چقدر ورم داشتن

و چاق بودن...خداروشکر من ورم ندارم تا اون روز هم 8 کیلو نیم

اضافه کرده بودم یعنی شدم64.5

خجالت

ورم هم نداشتم خداروشکر

خلاصه نوبتمون شد و رفتیم داخل...قبل از اینکه دراز بکشم از دکتر خواستم

یا بهم سی دی بده یا اینکه عکس از صورت ماهت

گفت اوکی...دراز کشیدم و شروع کرد

اول گذاشت بالای شکمم سرت اونجا نبود...چون شیطون بلای مامان

هفته ی 30 سرش پایین اومده بود قلبونش برم من

خلاصه گذاشت رو صورتت و من لپ گلی خودمو دیدم

بابایی با  ذوق پرید نزدیک مانیتور و هی میگفت وای چه نازه

صورته گرد و تپلی داشتی و دکتر گفت که شبیه مامانشه

وزنت 2 کیلو 325 گرم و قدت 40 سانت

ضربان قلبت هم 147.

خدارو هزاران بار شکر.

خنده از لبای بابایی نمیافتاد...دکتر گفت وزنت خوبه و تپلی هستی

وقتی اومدی بیرون بابا وحید همش میگفت دیدیش عین فرشته ها بود

همش تکرار میکرد...تا بحال اینقدر خوشحال ندیده بودمش

وقتی اومدیم تو ماشین نمیدونست چیکار بکنه همش شیکممو ناز میکرد

زودی هم به مامان فرح زنگید و کلا همه چیزو با جزییات تعریف کرد

وقتی اومدیم خونه از روی عکس سونو با موبایلش عکس گرفت

(اون عکس بالا هم همونه ...بی کیفیتیش به خاطر اینه که با موبایل گرفته شده)

به قول خودش روزی چند بار عکستو تو اداره میبینه..

.میگه دلش برات تنگ میشه

خدارو هزاران بار شکر میکنم بابت این نعمت بزرگ

ایشالا صحیح و سالم به موقع اش بدنیا بیای و زندگی ما رو شاد کنی

برگ گلم

دوست داریم عسیسم


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect