Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

 

که مازندران شهر ما یاد باد                        همیشه برو بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گل است      به باغ اندرون لاله و سنبل است

هوا خوشگوار و زمین پر نگار                 نه سرد و نه گرم همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون                              گرازنده آهو به راغ اندرون

همیشه بیاساید از خفت و خوی      همه ساله هر جای رنگ است و بوی

گلابست گویی به جویش روان                  همی شاد گردد زبویش روان

دی و بهمن و آذر و فرودین                         همیشه پر از لاله بینی زمین

همه ساله خندان لب جویبار                        به هر جای باز شکاری به کار

فردوسی...

 

دیروز با خور بییمه که الان سه ساله " جشـــــن تتی " 28 دما (اردیبهشت)

تهران ..پارک لاله دله بگذار بونه...زنگ بزومی دایی شون وسه..بتمی و

راهی بیییمی...می دل خواسته تی تن لباس محلی دپوشم...اما گیر

نیاردمه...ولی ایشالا سال دیگه حتما تی وسه تهیه کمبه...خلاصه..بوردمی

آخ عجب حال و هوایی بیه...مخصوصا که ویندی تی دور و بری ها همه

مازرونی هستنه...وقتی  اهنگ های محلی رو شروع هاکردنه می دل

دییه می زبونه سر...می اشک دیه می گوشه چشم...خله دل

خواسته برمه هاکنم....ته هم که مامان دور...اول با تعجب هارشی و

بعد هم اتاکم رقص هاکردی...بعده مجلس بوردمه اون خانومایه پهلی که

لباس محلی تن هاکرد بینه...ته ره هدامه ووشونه کشه و شمه

جا عکس بیتمه....



اونا هم چنده شمه جا خوش بمووئه...مامان تی فدا بووه

اون دور و بر هم بازارهای محلی به پا بیه

من هم اتا بهار مربا بخریمه که نوش جان هاکنیم..

.یاد بکردمی بوریم بازارچه لباس و صنایع دستی هم سر بزنیم

اینجه ره تی پیر شانس بیارده...ههه

 

ولی دتر جان اینا ره مازرونی تی وسه بنیویشتمه که همیشه تی یاد دوه

درسته ته تهران دنیا بیمویی...ولی شمالی هستمی

بخدا اگه بدونی من چنده به این اصالت افتخار کمبه!!!

الان می دل جنگلوسه....دریای وسه..شالیزار وسه...بوی گندم وسه

اتا ذره بیه...

تی مارو پیر همیشه تی دور گردنه...تی غاشق هستنه

خدایا شوکرت

(دوستان حتما براتون در اسرع وقت ترجمه میکنم)


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

من چیزی برای گفتن ندارم....یعنی بدون شرح

 

اهان به این میگن بازی...فکر قلب مامان هم باش

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

اخه مادر تو اون بالا چیکار میکنی وروجکه مامان

 

 

اینم چند تا عکس از سفره اخرمون به شمال

ای قربونه این دست و پاهات که رو سنگها کج و معوج میشد

ماهرانه بادبادک هوا کردی..قلبونت

 

اینم اولین نقاشیت که قولشو داده بودم(هنرنمایی های بابا و مامان هم مشهوده)

سلامت باشی جیگرم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

روز مادر

خوشحالم که از جنس خودمی...خوشحالم که به امید خدا حسه مادر شدن

رو میفهمی...خوشحالم که فهمیدم همون حسی رو که مادرم فهمید

روزمون مبارک

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

استقلال شبانه

قربونت برم من جیگرم..نفسم

دیشب پس از مشورت با بابا وحید...تصمیم گرفتیم جدا بخوابونمت

البته اصلا دلمون نمیومد ها..مخصوصا بابایی که تا حالا به

خاطر اصرار اون با هم میخوابیدیم

ولی خوشحالم که خیلی راحت با این قضیه کنار اومدی

خداروشکر..عین شبایی که پیش ما میخوابیدی راحت گرفتی خوابیدی..

خدایا شکرت

ولی من واقعا انگار یه چیزیم کم بود...کلافه بودم...چند بار بهت سر زدم و

خیالم که راحت شد گرفتم خوابیدم..

نمیدونم چرا انگار عذاب وجدان هم میومد سراغم!!!

ولی اگه بیشتر صبر میکردم برای هردومون سختتر بود

خانومی شما..عزیز دله منی

از وقایع اتفاقیه مهم هفته پیش هم بگم

5 شنبه با دوستای نی نی سایتیمون قرار داشتیم تو بهشت مادران مجددا

خیلییییییییی بهمون خوش گذشت

شما هم آخرا حسابی بپر بپر و بدو بدو کردی..قربونت برم..من هلاک شدم

بس که دوییدم

این عکسهاییه که دوستامون گرفتن..من عکسهایه قشنگتری

ازت دارم خوشگلم

ولی جریان ویروس رو که قبلا گفتم

وگرنه کلی از سری دوم شمال رفتنمون عکسهای ناز گرفتم ازت نازه مامان

ایشالا به زودی فقط یه پست عکس میزارم

دوست داریم مامانی

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

و فروردین ماه اینگونه گذشت...


خب دلبرکم..ملوسکم...نازنازکم...

خیلی وقته که وبتو آپ نکردم و این دلیل بر بیحوصلگی و یا تنبلی مامانت نبود

دوربینی که من لحظه های خوشگل و بیاد موندنی تعطیلات و مهمونی ها

و شیرینکاریهاتو ثبت کردم توسط دسته گلی که خاله گل آسا به آب داده بود

ویروسی شده بود ..حالا چه یروسی؟؟..یه ویروس خوشگل و جدید که من با

دو تا آنتی ویروس نتونستم پاکش کنم

حالا کاره این ویروس چی بود؟؟..اینکه نذاره من فولدره عکسها رو باز کنم!!

 

بگذریم

شیرین شدی دختر..شیرین و خوردنی و خوشگل

از حرف زدنهات بگم که اینقده نمکی شده که نگو..تقریبا سعی میکنی همه

کلمات رو بگی..با زبون شیرین شاینایی..الهی فدات شم مامان

شناخت و صدای حیوونا رو بلدی کامل..شناخت اعضای بدن.. کامل

رقصیدن از نوع عشوه و نازی ..کامل

آواز خوندن در اوج حس با کمی اخم که نشانه فرو رفتن در حسه.. کامل

بازی و بازیگوشی با انواع اسباب بازی های فکری و تفریحی و وسایل خونه

و آشپزخونه.. کامل

از کارهای مورده علاقه ات هم بگم ...خوندن کتاب داستان و سرسره بازی

آب بازی در هرنوع و هر کجا...!!!

تو سینک..تو تشت وسط آشپزخونه..تو وان تو حموم

و

یکی دیگه از علایقی که وقتی شمال بودیم متوجه شدم

عشقه به طبیعت و جنگل و رودخونه اس!!

قبلنا که نی نی کوشولو بودی و میرفتیم شمال..زیاد رفتی جنگل

ولی اینبار شما یه خانوم عاقل و فهمیده بودی

 

باورت نمیشه وقتی اولین بار پاهای کوچیکتو گذاشتم روی چمن سرسبز جنگل

اصلا نمیدونستم چطور باید این همه هیجان و شوق و ذوقتو کنترل کنم

یه دستم دوربین بود و سعی در ثبت لحظات داشتم..یه دستم هم دنباله شما

البته کاره کنترل رو چند نفری انتجام میدادیم..

وقتی رودخونه رو دیدی که دیگه هیچی...میگفتی منو ول کنین برم اون وسطا

جیغ و داد که بابا خودم میتونم...

آخرشم بابایی حجت تونست یجوری این هیجان رو به لذت تبدیل کنه

بردتت توی یه جای کم عمق و پشته پیراهنتو گرفت و شما هم مشغول

آب بازی شدی..قلبونت برم...خیس آب شدی

 

دیروز رفتم برات مداد شمعی و یه دفتر نقاشی گرفتم

اولین نقاشی رو با کمک مامان و بابا...با دستهای کوچولوت کشیدی

از دیشب تا حالا حدود 6 ورق خط خطی کردی که برام قده یه دنیا میارزه

وقتی ورق میزنم اینقدر لذت میبرم که هر کی ندونه فکر میکنه دارم

نمایشگاهی از کارهای یه نقاش معروف رو تماشا میکنم

ولی باور کن من با رفتن به اون نمایشگاهی همچین ذوقی رو توی

خودم نمیدیدم که با ورق زدنه دفتر نقاشی ملوسکم حس میکنم

 

البته دیروز روز پربارتری هم بود برامون

چون اینتر نتی مجموعه کامل سری کتاب داستانهای کودکانه حسنی

رو سفارش دادم..که وقتی اومد هم خودم بیاد خاطرات قدیمی کیف کردم

هم شما که اینقده کتاب دستان رو باهم میدید و نمیدونستی باید چیکار کنی

هی اینو میدادی میگفتی بخون..تا یه ورق میخوندم بعدی رو میدادی..

این یکی هم به ورق دوم نمیرسید بعدی رو می آوردی بالا

و این داستان ادامه داشت تا کار به گریه کشید...واقعا نمیدونستی

باید چیکار کنی...منم خنده ام گرفته بود از این همه علاقه!!!

 

مهمترین پیشرفتی که از اواسط اسفند ماه سال گذشته کردی و همه رو

متعجب کردی ...گفتنه پی پی بود...!!!

بعله..شما قبل و بعد انجام میای و هی به من میگی پی پیییییییییی

اینقده بانمک میگی که خنده ام میگیره

ولی منم هی تنبلی کردم در خریدن توالت فرنگی برای شما

قول میدم حتما تو همین روزا برات تهیه کنم دخمل باهوشم

 

یه چیز بانمک دیگه...به خودت میگی نـــاینا

 

خب مامانی ...الان که دارم مینویسم برات شما و بابایی رفتین ویروس کشون

و من منتظر رسیدن عکسهای جدید که بزارم برات تو وبلاگت

الان هم رسیدین خونه...خداروشکر


 

اینم خسته از یک سیزده بدر چر جنب و جوش

 

اینجا تیراژه اس...روز اول فروردین


اینم یه عکس داغ..دیشب..هفت حوض

مامانی فردا احتمالا میریم شمال به امید خدا

بدون که عاشقانه دوست داریم و خدا رو بابت داشتنه تو شاکریم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect