Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

ماه رمضون رسید دخترم...با همه ی شیرینی هاش...با همه نعمت هاش

خیلی ماه شیرینیه..خیلی دوسش دارم..بخصوص که مامان و بابا هرسال 19ام

این ماه نذری  آش و شله زرد دارن...ایشالا که خدا ازمون قبول کنه

سر نمازت برای ما دعا کن که بی نصیب نباشیم...

دعا کن که عزیزامون سالم باشن و حاجت روا شن

خدایا شکرت که این شاینا کوچولو شده شیرینی خونمون

مامانی ما عاشقانه دوستت داریم

خدایا شکرت هزاران بار


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

مامان قربونت ...واااااااای که چقده خوش گذشت بخصوص به شما

اولش که خاله مهرسا 10 روز اینجا بود.ما هم همش مشغول گشت و گذار

..بعدشم  با خاله برگشتیم شمال

که با 4 تا مهمون عزیز برگردیم خونمون..سولماز و فتانه و افسانه

دختر عمه های مامان..و خاله گل آسا ..

تقریبا یه هفته اینجا بودن و اخ که چقدر خوش گذشت..البته

ناگفته نماند که شما یکم لج داشتی...نمیدونم برای دندون بود یا واکسن

که یه هفته ایی از زدنش میگذشت و من فکر میکردم هر لحظه ممکنه

تب کنی..که خدارو هزار بار شکر این اتفاق نیوفتاددد

با هم خرید میرفتیم...گردش میرفتیم...شبا تا دیر وقت بیدار بودیم و

میخندیدیم که این شب بیداری کاملا مطابق میل شما بود..حسابی باهاشون

جور شدی...افسانه و فتانه رو "ابیده" صداشون میکردی

گل آسا رو هم گوسا ...و یه چیز جالبتر اینه ما به شوخی به سولماز میگفتیم

عباس اقا...دیدیم چند باری شما به سولماز میگی ادا..ادا...ما هی به فکر فرو

میرفتیم که چرا هی رو به سولماز میگی ادا...با صدای عباس!!!

که بلاخره متوجه شدیم بعله..هههه...

تو این مدت حرف زدنتهم بسیاااااااااار پیشرفت کرد...همه چی رو تکرار میکنی

هر چند نمیتونی کامل بیان کنی...ولی سعی میکنی که من

عاشقه این پشتکارتم..

خلاصه اینکه بعد یه هفته باهم..یعنی با مهمونامون برگشتیم شمال که

مثلا 4 روز بمونیم و برگردیم...ولی در پایان این 4 روز بابا وحید رو به تنهایی

روونه تهران کردیم و خودمون به اصرار شدیـــــــد موندگار شدیم

تا یک هفته که دیروز بود..حسابی خوشگذروندیم و البته به مامانی فرح که

جابجایی داشت کمکم کردیم..تو این یه هفته که شمال بودیم سعی کردم

پوشک رو ازت بگیرم که به این نتیجه رسیدم که باید چند ماه دیگه هم صبر کنم

چون:

 همونطور که گفته بودم قبلا شما پی پی رو تقریبا از 13 ماهگی میگفتی

جیش هم مدتها بود که بهش اضافه شده بود و قبله انجام این دوتا مامان یا

دورو بریهات رو باخبر میکردی

ولی وقتی پروژه پوشک گیری شروع شد و من پوشک رو دراوردم ازت

..هیچ کدومش رو انجام نمیدادی وقتی پوشک پات نبود!!!

هی میومدی و آلارم میدادی که داری....من هم هی میبردمت دستشویی

ولی خبری نبود... تا پات میرسید به اونجا شیطنت هاتو شروع میکردی

4 روز ادامه داشت این روند و من از ترس اینکه الان 2 -3 ساعته که جیش

نکردی..پوشک میپوشوندمت

خلاصه اینکه بی خیال شدیم تا ببینیم چی پیش میاد

چند تا عکس بذارم..از گشت و گذارمون به کاخ سعد اباد

 

شاینا در حال گردو جمع کردن

 

شاینا در تعقیب گربه..که یه ساعتی طول کشید تا بی خیالش کنیم

 

اینم شاینا و مامانش

مامانی ما خیلی دوست داریم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

قربونت برم من عسلم

 

دیروز 6 تیر ماه همراه بابایی و خاله مهرسا و شما خوشگل خانوم و خودم

رفتیم جشنواره تابستانی برج میلاد که برنامه پنگول و نیما رو ببینیم

چون شما هر روز برنامه پنگول رو میبینی و خیـــلی دوسش داری...وقتی

آهنگ تیتراژ ابتدایی رنگین کمان رو میشنوی هر جایی باشی به سرعت خودتو

میرسونی و شروع میکنی به رقصیدن و چرخیدن..به ما هم میگی که تشویقت

کنیم مامان دورت بگرده....

خلاصه اینکه رفتیم و شما به محض دیدن برج میلاد میگفتی "جوج ..جوج"

یعنی همون برج هههه...برنامه پنگول هم ساعت 9 شروع شد و بابایی

شما رو برد جلو که راحتر ببینی اولش که چشات به پنگول افتاد همچین ذوق

کردی و میپردی بالا و پایین .


..یه ربع که از برنامه گذشت دوست داشتی از اون

جای شلوغ ببریمت یه جای دیگه..داشتیم میبردیمت که یهویی یکی بهم سلام

کرددددد....سی سی جون بود.از دوستای نی نی سایتیمون..ای جونم..

.اینقده خوشحال شدم دیدمشون...بعده خوش و بش ها رفتیم تو یه فضای

خلوت تر و گذاشتیمت پایین و شما شروع کردی به رقصیدن...کلی دورو بریهات

رو سرحال آوردی با کارات قربونت برم من

 

بعد از اون رفتیم توی برج که یکم فضای داخلش رو ببینی .برات خیلی جذاب بود

خیلی فواره هاشو دوست داشتی...همینطور که داشتی برای خودت قدم

میزدی و میدووییدی ..هومن حاجی عبداللهی (پنگول)و نیما رو دیدیم که دارن

به سرعت از کنارت میگذرن ...شما هم به سرعت مسیرت رو که خلاف

جهت اونا بود تغییر دادی و میون پای اونا شروع کردی به دوییدن

یه صحنه باحال و خنده داری بود که الانم دارم ریسه میرم از خنده..ا

تا یه جایی همراهیشون کردی که من گرفتمت...شیرینمممممم


شاینا عسل مشغول بازدید از محوطه نمایشگاه

(اداب و رسوم و صنایع دستی و تولیدات قومیت های ایرانی)


مامانی...ما عاشقتیم

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

مامان فدای شیرینی خونه...قربونت برم

این روزها با شما مشغولم حسابی چون این 4 تا دندون اسیا که بلاخره کامل شدن

خیلی اذیتت کرد و اشتهاتو کم کرده بود...ولی بلاخره تموم شد و ایشالا که

اشتهاتون هم عین سابق میشه نانازم

خاله مهرسا تقریبا یه هفته اس که خونمونه و شما حسابی از خاله

استفاده میکنی ..همه جا باید پیشه شما باشه..با شما بخوابه..باشما غذا

بخوره...با شما بازی کنه و سی دی هاتو ببینه...با شما بره ددر و ...

 

تا یه قدم ازت دور میشه صداش میکنی..گوسا بیا..گوساااااااا بیا

وقتی با هم میریم گردش هم همش باید با خاله مهرسا باشی

از بازی هایی که این روزا باهم میکنیم..اینه که با دومینو هات شکل دایره

مربع و مثلث درست میکنیم و از توش با هم میپریم و شما خیلی لذت میبری

چون دیگه اعضای بدن و حیوانات رو کامل کردی دیگه گفتم بهت اشکال

هندسی رو یاد بدم...به امید خدا

 

اینم چند تا عکس از گشت وگذارهامون به پارک و موزه حیات وحش داراباد

 

ودر اخر یه عکس خانوادگی که به زور گرفته شد چون شما اصلا یه جا بند نمیشدی

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect