Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

آفرین بر تو قهرمان...میپرسی چرا؟؟؟..الان برات میگم با افتخارررررر..

چند وقتی بود که تو فکر از پستونک گرفتنت بودم..جریان پستونک خوردن شما

از اینجا شروع شد که:

4 ماهه بودی تا قبلش بخاطر دلدردهات خیلی بی قرار بودی و خواب

راحتی نداشتی..به مک زدن علاقه وافری داشتی مدام باید زیر سینه بودی

از طرفی هم مک زدن شصته دستت رو هم شروع کرده بودی و موقع

خواب مدام تو دهنت بود..با دکترت مشورت کردم و بهم گفت بهش پستونک

بده که هم راحت بخوابه و شصتشو نخوره...هم دلدرشو تسکین میده

منم یه شب که نا آروم بودی و نمیخوابیدی نیم ساعتی پستونک رو تو دهنت

نگه داشتم تا بتونی یاد بگیری و مک بزنی..یا عق میزدی یا تف میکردی

یا تو دهنت میچرخوندیش..که بلاخره یاد گرفتیو از اون به بعد بعد از سیر شدنت

موقع خواب بهت میدادم و خودت راحت میخوابیدی..خوشحال بودم

چون کوچیکترین دخالتی تو خوابوندت نداشتم و خیلی از عادت های بد برای

خواب رو نداشتی...قربونت برم من

به پتستونک اوایل میگفتی پیتکوپه...بعد شد پیتکو بیا...بعد سیر تکاملی ادامه

پیدا کرد و شد " گاگا "

گذشت

.

.

تا رسید به دیروز..از چند روزه قبل برای دقایقی یک راهی که به نظرم میرسید

رو امتحان میکردم خیلی کوتاه برای اینکه ببینم عکس العملت نسبت بهش چیه

تا بتونم بهترین راه رو انتخاب کنم...مثلا یبار که وقته خوابت بود و ازم خواستی

بهت گفتم نی نی پستونکتو برد..رفتی دم پنجره و مدام داد میزدی

نی نی بده...نی نی بده

تلخ کردن هم نمیتونست راه خوبی برای شما باشه

.چون باهوش تر از این حرفایی..مجبورم میکردی که برات بشورم و اگه نمیکردم

خودت یه راهی برای بالا رفتن از کابینت و سینک پیدا میکردی

از طرفی هم دلم نمیخواست ازت قایمش کنم..دلم میخواست خودت قبول

کنی که نخوریش..یه سرچی کردم تو اینترنت و بلاخره

یافتمممممچشمکعینک

***بریدن سر پستونک***

ساعت 4 بعد از ظهر بود

اینقدر دودل بودم که قبل از شروع سر نمازم استخاره کردم و خوب اومد

یا علی گفتم و رفتم تو اتاقم و سرشو بریدم...بخدا اون لحظه صدای تپش

قلبم رو به وضوح میشنیدم..مدام ایت الکرسی میخوندم و

از خدا کمک میخواستم.. بردم گذاشتمش روی میز اتاق..بلاخره خوابت گرفت

و ازم خواستیش..با هم رفتیم که پیداش کنیم ..گفتم شاینا ایناهاش!!

با خوشحالی و خنده اومدی برداشتی و  گذاشتیش دهنت

زودی برداشتی و بهش نگاه کردی..دوباره امتحان کردی و به من نگاه کردی

گفتم آخ آخ چی شده پستونک بو شده؟؟..آخ شده؟؟

دادی به من که منم امتحان کنم..منم گفتم اخ اخ

ازم گرفتی و بهم گفتی بریم بشوریمش..اینجا بود که خداروشکر کردم که

تلخش نکردم برات دخمله باهوش...رفتم برات شستم..امتحان کردی و

بهم گفتی خودت بشوریش بغلت کردم..سه بار شستی و امتحان کردی

گفتم ولش کن...بو شده پستونکت..نمیشه خورده..اه اه

تو هم گفتی اه اه..پیف پیف ..گذاشتیش یه کنار و مشغوله بازی شدی

خوابیدن یادت رفت...گذشت و شد ساعت 7 غروب

گفتم ببرم بخوابونمت که یکم تجربه کنی که شب برات سخت نباشه

رفتیم و گذاشتمت تو تختت..با هزار کلک و لالایی و .. سعی کردم بخوابونمت

شما هم 45 دقیقه یه ریز حرف زدی و مخمو خوردی قربونت برم

اصلا دلم نمیخواست تسلیم شم..چند باری ازم خواستی که

پستونک رو بهت نشون بدم..میدیدی و پرت میکردی.تا بلاخره خوابت برددد

اینقدر معصوم خوابیدی که  عذاب وجدان گرفتمنگران


اینم ابزار لازم برای خوابوندن شما

از خود راضیپستونک سربریده رو دقت کنیداز خود راضی

منم خوشحال و سرفراز اومدم بیرون و کلی خداروشکر کردم

نیم ساعت نگذشته بود که با گریه و جیغ بیدار شدی..میدونستم داری

بهونه پستونکتو میگیری.اصلا بهم نگفتی بده..صبر کردم..

ندادم بهت..تا اینجا امده بودی..

دلم نمیخواست دوباره اذیت شی

از گریه هات گریه ام میگرفت...بابا وحیدتو صداش کردم که بیاد تو اتاق

و بی خیال خواب کردمت..بهتر بود همین نیم ساعت

تجربه بزرگی بود برای شب

تا ساعت یک و نیم شب بازی کردی..منم هیچی نگفتم که خودت خسته شی

و بریم برای خواب..با هم زنده باد زندگی میدیدمو برات فیلمهای خاله گل اسا

رو باموبایلم گذاشتم که ببینی..یه پیشنهاد کوشولو بهت دادم که:

شاینا جونم بریم بخوابیم مامان؟؟

دیدم خودت بلند شدی و تی وی رو خاموش کردی و بالشت رو گرفتی و

رفتی سمته اتاقتهیپنوتیزم..دمپایی و خرس کوچولوتم دستت بودلبخند

گذاشتمت تو تختت..به دو دقیقه نکشید که راحت خوابیدی

خودمو اماده کردم که شب از خواب بیدار شی و گریه کنی

ولی نهتعجب..اصلا گریه نکردی تا 10 صبح یه بند خوابیدی و بهت شیر دادم

دوباره خوابت برد..5 مین بعدش بلند شدی و یکم بهونه گرفتی..پستونکه

سربریدت رو دیدی و دوباره خوابیدی..تا الان که 11:20..

دخترکم 5 ساعت دیگه میشه 24 ساعته که تو ترکه

خداحافظ گاگا


خدایا شکرت که بهترین راه رو جلوی پام گذاشتی..خدایا بی نهایت دوست دارم

دخترکم عزیزم نازم دوست دارممممم


نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

قربونه عروسکه نازه خودم برممممم

خب مامانی..به سلامتی نذره امسال رو هم دادیم...من و شما و

بابایی حجت و مامانی فرح که خونمون بودن راهی شمال شدیم و بابا وحید

دوروز بعدش اومد..دسته مامانی فرح درد نکنه که هر سال نود درصد کارها رو

دوششه..ایشالا که حاجت روا شه

مامان قربونت بره...عاشقه حرف زدنتم برگ گلم...عاشق ناز کردنتم

عاشقه رقصیدن و شیرین کاریهاتم..عاشق دلبری کردن هاتممم

بعضی وقتها که داری برام شیرین زبونی میکنی و یه ریز حرف میزنی

باخودم میگم این همون فسقلی خودمه که تو بیمارستان دیدم.همون که تو دلم

بود...وااااااای چه لذتی داره اون لحظه شکر گذاریه خدا

خدایا شکرت

 

اشکال هندسی..مربع مثلث دایره ستاره رو میشناسی

به دایره میگی دایریه به مثلث میگی مثله..بقیه رو بهم نشون میدی

دخمله مودبی هستی به هر کی میرسی میگی سیام(سلام)

وقتی بهت چیزی میدن یا حالتو میپرسن میگی میسی(مرسی)

اگه چیزی بخوای بخوری بهم میگی موخویی(میخوری)

صبح ها که بیدار میشی میگی صورتمو بشور بعدش خودت میری از تو کشوی

حوله هات حوله صورتتو برمیداری و و خشک میکنی و دوباره میزاری سرجاش

بعد از بازی با اسباب بازیهات خودت جمعشون میکنی و میزاری سرجاشون

تو کارهای خونه هم خیلیییی بهم کمک میکنی مامان فدات


وقتی بیدار میشی میگی بابایی کجایه؟

گوسا کجایه و...

و هزار تا کلمه و جمله قشنگ دیگه

 

اقامتمون تو قائمشهر ..مصادف شده بود با مدال گرفتن جهان پهلوان

بهداد سلیمی...ما هم عین همه همشهری ها وقتی مدال طلا رو قطعی

دیدیم رفتم مرکز شهر ..وای چه غوغایی بود..چه حالی داشت..ادم احساس

غرور میکرد..ههه

اولش که دیدی همه دارن یه بند بوق میزنن و صدای جیغ و داد و بزن وبرقص

همه جا رو گرفته یکم تعجب کردی و ترسیدی ولی دیگه برات عادی شد و

خودت دستمال تکون میدادی از پنجره ماشین و پرت میکردی بیرون...

خلاصه اینکه شب به یاد موندنی بود

چند تا عکس از نذریمونو و کوشولو خانوم

 

اینجا برای مامان ژست گرفتی که ازت عکس بگیرم..جدیدا موقع عکس گرفتن برام میخندی و ژست های خوشگل میگیری

بعده این عکس رفتی پوشکتو در اوردی و انداختی تو کلاه و خودت رفتی پشته مبل جا خوردی

 

تازگیها دوست داری تو ماشین بری پشت بشینی و مثلا بگی بزرگ شدی

فدات شم..اینجا داری با موبایل حرف میزنی همچین زست میگیری

و کلمات درهم برهم میگی که ادم باورش میشه

 

دقت کنید..کلاه افتابی رو باید اینجوری گذاشت..ماتاحالا بسی اشتباه انجام میدادیم

 

اینم عکس شله زرد و اش ماست..نذریمون

خدایا شکرت

 


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۱ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect