Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

مامانی..میدونی خیلی دوست دارم درسته؟؟..میدونی برات میمیرم؟؟..میدونی جونم به جونت بنده...اینقدر که اگه یه ساعت نبینمت انگار دلم میخواد از دلتنگی بپره بیرون از سینه ام...مامانی اینقده بانمک شدی که نگو..مخصوصا از وقتی جمله میگی...وای میخوام بخورمت...بعضی کلمات رو اینقدر بانمک میگی که غش میکنیم از خنده...من عاشقه این کلمه ات هستم..خوابودم...اگه گفتی یعنی چی؟یعنی خوابیدم...مثلا میگی مامان من خوابودم...یا نی نی خوابود..عاشقتممممممممم عسلمممم

جدیدا وقتی صدات میکنیم میگی جانم!!تعجب..ای به قربونت برم من


وقتی یه چیزی برات میخرم مخصوصا لباس اینقده خوشحال میشی و ذوق میکنی که نگو..تند تند میای من و بابایی رو محکم بغل میکنی و میبوسی و میگی دوسیت دارم مامان...دوسیت دارم بابا

وقتی میخوای ناز کنی برامون من و بابابیی رو مامانه خوب..یا بابایه خوب صدامون میکنی و  گردنتو کج میکنی و لبهاتو مچاله میکنی واااای دلمون ضعف میره وقتی این حالتت رو میبینیم..تو اوج عصبانیت هم که باشیم مارو میخندونی...عزیزممممم...ههه نمیزاری راهکارهای درست تربیتی رو اجرا کنیمممممممم..

از یادگیری هات هم بگم..بزنم به تخته بی نهایت هوش و یادگیری بالایی داری..گاهی دهنم وا میمونه..خدارو هزار بار شکر

حروف انگلیسی رو دارم بهت یاد میدم..A,B,C,D,E رو در عرض چند روز کامل یاد گرفتی..هر روز یک حرف...یعنی اگه هر جایی حالا رو در یخچال یا کاغذ ببینی اسمشونو میگی

از شعر ها و ترانه ها هم بگم..خیلی سریع با یه بار خوندن یاد میگیری و دور دوم باهام همخوانی میکنی قافیه ها رو...حتی ترانه های اونور ابی به قول بعضی ها..ههه

از یه خیابون که رد میشیم..حالا با ماشین یا پیاده..دوره دوم کامل تو ذهنته و وارده اون محوطه که میشیم از نکنته هایی که راجع به اون محل تو ذهنته میگی...حالا میخواد اب...میدان...مغازه...یا حتی نی نی یا  ادمی که یبار اونجا دیدی برام میگی...این کارت ماله الان نیستا...خیلییییی وقته که متوجه این حافظه و ذهنیت قویت شدممم

بعضی وقتها انرژی کم میارم...ببخش منو...نمیدونم من بی حوصله شدم و کم انرژی ...یاشما بزنم به تخته انرژیت زیاده...سعی میکنم این نقص رو جبران کنممممم...قول میدم

 

چند تا از عکسهای ناز دخملی تو نمایشگاه غنچه های شهر برج میلاد

(اونجا ساحل جون و گل پسرش امیر مهدی رو هم دیدیم)

نیشخنداین خانواده سه نفریمونه...مامانی خوب افتادم تو عکس؟ لباسم خوبه؟نیشخند


امیر مهدی گل اینجا اومد و با هم نشستین نقاشی کشیدین

تو حیاط موقع رفتن امیرمهدی رو هل میدادی و میکشیدیش که راه بیاد

اون گل پسرم مظلوم و ساکت میرفت دسته مامانشو میگرفت

دخترم من عاشقتمم..

خدایا شکرت

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

شلام به همگی...من شاینام..اومدم خودم بلاتون یکم بنویسمم..شیه؟؟

چلا قیافتون اینجولی شد؟؟؟..

دیلوز تفلده بابا وحیدم بود...صبح که از خواب بیدال شدم..لفتم از مامان پریسا

کادوها رو گلفتم و وقتی باباییم داشت میلفت بیلون صداش کردم بابایی

بیاا...دوست دالم..باباییم هم خیلی ذوق کردو بغلم کردد

اینم مدرکش

بعد از صبحونه رفتیم با هم بیلووون...اصلا خوشم نمیاد تو ماشین بشینم

و هی به مامان و بابام بگم دد کو؟؟..همش راه طولانیه

ولی بلاخله رسیدیم

مدرک ها رو میزارم بلاتون که فردا حرفی توش نباشه

خلاصه..لفتم و لفتم تا به یه پله لسیدم..من دسته باباییم رو گرفتم که نکنه

یه وقت بابایی نیوفته کله پا شه...بو شه پاهاش..مدرک

بالایه پله ها که لسیدیم مامانیم زودی بغلمم کرد و همش میگفت چه منظله

قشنگی..بابایی هم ازمون عکس انداخت

مدرک

(این رو هم داخله پلانتز عرض کنم..این عینک رو چشای مامانی تنها عینکیه که از دسته من قسر در رفت..برنامه زیاد دالم بلاش..عملی کردم مدرکشو میزارم براتون)

ببینید اینجا نگاهم به کدوم سمته...بله...پارک..سه سه (سرسره)

تاپ عباسی...پیداشون کردمم

بلاخره باید بهاه ایی پیدا میکردم که مامان و بابایی رو ببرم سمته تاب

پشه ها رو نشونشون دادم و سرشون رو گرم کردمم

هورااااااااااا

این چند تارو هم ببینید سرگرم شید من یه نفسی تازه کنم

 

این ازون تونلی هاس...عاشقشم

جایه دیگه ایی مونده که نرفته باشم؟؟!!

اهان اره اینجا

عملیات خارج سازی من از اون منطقه با موفقیت انجام شد

نامردا ببین اینا هم سره منو گرم میکنن..

به نظرتون این داره از کجای مامانش می می میخوره؟؟

خلاصه برگشتیم خونه ..خوش گذشت

من تو خونه اصلا شیطونی نمیکنم...

.میشینم یه گوشه و مامانم رو نگاه میکنم تا به کارش برسه

مدرک

از این بالا انگار خونه تو دستته..بر همه چی مسلطم

فقط نمیدونم چرا هر وقت مامانم منو این بالا میبینه کارای عجیب غریب میکنه..

بازم میام..دوستتون دارم

بابای




نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect