Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers خدایا شکرت - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

حسابی دلبری کردی عزیزم

دوشنبه 7 تیر ماه

ساعت 6 و نیم صبح از خواب بیدار شدم...حاضر شدم بریم آزمایشگاه نیلو

برای آزمایش هایی که از سلامتت مطمئن شیم گلم...و البته سونو

استرسمژهاسترس

ساعت 8 و 20 دقیقه ...آزمایشگاه نیلو

یه فرم بهمون دادن پر کنیم

بابایی هم پیشم نشسته بود...دادیم و منتظر شدیم صدامون کنن

صدامون کردن ولی نه برای نمونه...برای مشاوره با دکتر آزمایشگاه

مرد جوونی بود...یه سری اطلاعات از آزمایشها و بارداری و دکترم ازم گرفت

دوباره باید منتظر میموندیم....

***خانم پریسا به بخش نمونه گیری***

منو صدام کردن مامانی...رفتم خون دادم...یکم گرفتن...زیاد هم درد نداشت

دوباره اومدیم بیرون بازم منتظر..از صبح یدونه انجیر و چند تا شکلات خورده

بودم...معده ام هم قارررررررررررر قووووووووور رو شروع کرده بود

الهی بمیرم مامانی میخورم...تو هم گشنته میدونم

ساعت 10:45

***خانوم پریسا***

بازم صدام کردن...برای حساب کردن و رفتن به سونو

ادرس و گرفتیم و راه افتادیم یه کوچه بیشتر فاصله نبود...

دیگه با ماشینمون نرفتیم

وااااااااااای مامانی داریم میریم تو رو ببینیم

قلباوهقلب 

بابایی هم عین من دل تو دلش نبود ولی به روی خودش نمیاورد

اونجا چای و شکلات خوردم

بابایی هم که از صبح چیزی نخورده بود برای خودش چای گرفت

بنده خدا تا خواست بخوره صدام کردن اونم از هولش گذاشت

اونجا و همرام اومد داخل

از یه راهرویی گذشتیم تا به در اصلی رسیدیم

خانونم دکتر یه زن میانسال با یه چهره مهربون و شیک

(بدون روسری- موهای خوشرنگ-بلوز و دامن-عینکی)

ازمون خواست بشینیم و  یه سری اطلاعات گرفت 

بعد به من گفت بفرمایید داخل اتاق آماده شید

به بابایی گفتن نیایید تا بهتون بگیم

اماده شدم دکتر اومد و دیدیت مامانی ..بعد به بابایی گفت بفرمایید داخل

بابا پایین تختم ایستاد و میخ مانیتور شده بود

چشمهیپنوتیزمچشم

چون اون تو رو میدید و من خوب نمیدیدمت

خانوم دکتر صدای قلبتو اول گذاشتو ازم خواست آروم شم

این دستاشه

این پاهاشه

این سرشه

این چشمهاشه

این گوشهاشه

این معده و مثانه

...

دکتر میگفت چه صورت خوشگلی داره

بابایی مات و مبهوت و خندان من آب دهنم راه افتاده بود خوردنی مامان

دکتر هی ازم میخواست آروم باشم میگفت تو ترسیدی و تکون نمیخوری

الهی بمیرم مامانی شرمنده تم

دکتر گفت دختر چرا ایقدر میترسی...همه چی نرماله

بچه ات سالمه...تو هم میزایی...اون هم طبیعی

چند تا دیگه هم میاری

از صبح چیزی خوردی؟

گفتم نه زیاد

گفت براش چای شیرین بیارید

بلند شدم و همونطور که داشتم چای میخوردم به نصایح دکتر گوش میکردم

اینکه همه چی تاثیر مستقیم روی تو داره

میخواست بهم ثابت کنه

دراز کشیدم و بابایی یواشکی پاهامو قلقلک میداد که بخنده م

واااااااای مامانی

شروع کردی به رقصیدن

چه دلبری کردی برای بابات...دکتر و منشی هم میخندیدن

بابایی میگفت وااااای دستاشوبرد تو دهنش...داشت میرفت تو مانیتور

هی میگفت دستاشه داره میخوره

مامانی داشتم میمیردم که ببینمت به بابات حسودیم شد

پشت میکردی بابایی گفت قهر کردی

خلاصه دستاتو مشت کردی تکون دادی

دکترهم اندازه ها رو میگرفت...ان تی و نوز و ... و منشی مینوشت

سن 12 هفته و 4 روز

قد 5 سانتو خورده ایی...نزدیک به 6

الهی مامان فدات شه

نیشخندماچنیشخند

تموم شد...یکی باید بابای هیپنوتیزم شدتو جمع میکرد

قهقهه

جوابو گرفتیم و رفتیم آزمایشگاه تو راه بابایی برام کلی خوراکی خرید و گفت

بخور نی نیم برقصه

ازاین به بعد اگه گذاشتم گشنه بمونی

منتظر موندیم تا جواب اخر رو بهمون دادن

از دکتر اونجا پرسیدیم گفت جوابتون خوبه همه چی خوبه

خدا جونم شکرت...باراللها شکرت

توی راه همش داشتم به عکسات نگاه میکردم

***

بابایی میگه یه حسی دارم بهش...تا حالا اینطوری نبودم

میگفت بیا شکمتو تکون بدم و نازش کنم بچم ورزش کنه

دیشب برای اولین بار بابایی شب بخیرشو یه جور دیگه گفت

ماچدوستون دارم عزیزای من...شبتون بخیرماچ

به من و تو گفت بابایی

حس قشنگیه

خدایا به همه ی اونایی که میخوان مامان شن این تجربه ها رو بده

آمییییییییین


فرشتهبغلفرشته

خاله مهرسا هم خونمون بود..تو رو دید

امروز میرم پیش دکترم تا جوابها رو نشون بدم

***

مامانی دوست دارم عزیزم...دلبر من دوست دارم

خداروشکر که سالمی



نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect