Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers نفس ما *** دخمل ما - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

نفس ما *** دخمل ما


وااای  وااای...عزیز ما...خوشگل ما

چهارشنبه 23 تیر 1389

عزیز من ... امروز از صبح یه هیجان غیر قابل توصیفی داشتم

چون میخواستیم با بابایی بریم برای جنسیتت

قرار بود شنبه هفته آینده بریم... ولی دیگه طاقت نداشتم عزیزکم

تا ساعت نزدیک 3 خودمو با اینترنت و دوستام سرگرم کردم

البته به غذام حسابی رسیدم به چند دلیل

1- دیگه تهوع ام خیـــــــــلی بهتر شده

2- به خاطرتو دیگه کوتاهی نمیکنم تو خوردن

قربونه خدا برم...خیلی حس قشنگیه...که ندونی این فرشته ایی

که تو دلته یه دخمله یا پسر

حتما تو دلت کلی بهم خندیدی

بابایی دیشب گفت حس میکنه دخملی

من ولی یه لحظه میگفتم دختر...چند دقیقه بعد میگفتم پسر

ناگفته نماند دلبرم .. تمام علائم و شواهد حاکی بر ان بود شما یه گل پسری

هر چی ساعت به 3 نزدیک تر میشد هیجان من بیشتر میشد

قلبسوالقلب

بابایی زنگ زد گفت حاضری خانومی؟؟

گفتم بـعــــله

بابایی ماشین و آورد و خوشتیپ کرد و به من گفت چقدر امروز خوشگل شدی

آخه میخواستیم بریم تو رو ببینیم دیگه!!!

خلاصه یه شربت شیرین زدم تو رگ که برامون برقصی

بغل

ساعت 16:30 سونو شاکری

بابایی داشت ماشین پارک میکرد من زودی اومدم نوبتمو بزنم

رفتیم نشستیم زیاد شلوغ نبود

هر کی میرفت تو صدای قلب نی نیشو ما میشنیدیم باردار بودن

بعد میومدن بیرون با یه لب خندون

(خدایا به هممون کمکن)

اصلا نمیتونستیم بشینیم...بابایی که هی رژه میرفت...

منم باید اورژانسی مثانه رو خالی میکردم ولی میرفتم تو دستشویی

و اوق زنان میومدم بیرون...حرارت صورتمو حس میکردم

ولی بلاخره موفق شدم ... با کمک بابایی ...هههههه

قهقههنیشخندقهقهه

دیگه همه رفته بودن تو و فقط ما مونده بودیم

چقدر زمان دیر میگذشت...ولی خیلی لحظات قشنگی بود

بابایی گفت بیا سکه بندازیم

اگه این رو اومد دختر...این روش پسر

گفتم باشه بنداز

یه لحظه احساس کردم داور وسط بازی فوتباله. خیلی حرفه ایی انداخت

سکه چرخید و چرخید اومد تو دست بابایی و اونم سکه رو

روووووو کرددددددد

دخـــــــــمــــــــــــــل

هر دوتا لبخند زدیم

ماچ

بابایی دوباره شروع کرد به قدم زدن...سوییچ و کلید ها رو ازش گرفتم

اعصابم بهم میریخت هی راه میرفت و صدا میداد

دوباره بابایی گفت میخوام از اینجایی که تو نشستی تا اونجا رو با سنگهای کف

سالن فال بگیرم

شروع کرد..پسر...دختر...پسر...دختر....

به آخری رسید

دخــــــــــــــــمــــــــــــــل

ههههههههه

لبخند

دوباره...این دفعه تعداد سنگها رو بیشترکرد

بازم

دخـــــــــــــــمــــــــــــــل

نیشخند

دیگه صدای خنده هامون بلند شد

کسی تو سالن نبود غیر دو تا تعمیر کار که

زیر چشمی کارهای مادوتا رو نگاه میکردن

هیپنوتیزمابروهیپنوتیزم

خانوم منشی اومد و گفت برید پشت در اونا که اومدن بیرون برید داخل

وای که چقدر خانومه سوال میپرسید...جنسیت..زایمان

شوشو کلافه شد هی غر غر میکرد

کلافه

بلاخره نوبت ما شد

آخاوه

ووووووووووووووووووووی مامانییییییییییییییییییی

رفتم رو تخت چشام میخ مانیتور عین اونایی که سالها از عزیزشون دورن

شوشو هم هیجان از چشاش میبارید

شاکری: چی دوست دارید؟

گفتیم فرقی نمیکنه

هی دستاشو میگردوند رو شکمم 

بلاخره اون لحظه رسید

لحظه ایی که منو و شوشو خیلی وقته منتظرش بودیم

هورا هورا

شاکری: دخــــتــــــره

بغل

وااااااااای خدا

سریع چشم منو شوشو بهم افتاد و لبخند زدیم و یاد فالها افتادیم


بعد سنتو گفت...اشتباه بود...گفتم دکتر اشتباهه

گفت آخ ببخشید ..ماله نفر قبلی بود

سن شما 3 ماه و 20 روز...مطابق با 15 هفته و 2 روز

شوشو پرسید صد در صده دیگه...گفت بعله

ازش خواستم نگه داره تا من تکوناتو ببینم

پاهاتو ضربدری روی هم گذاشتی قلبونت بره مامان

بعد پنجه های باز شده تو نشونمون داد

دوباره دستای خوشگلتو بردی رو چشات...اینقدر ناز انگار داشتی گریه میکردی

وزن: 146 گرم

قد: 17 سانتی متر

ضربان قلب:139

شوشو هی تند و تند از دکتر تشکر میکرد

خدارو صد هزار بار شکر

اومدیم خونه

مامانی تو تو خانواده من نوه اولی و نازت حسابی خریدار داره

وقتی شوشو بهشون گفت صدای جیغ و هورا کشیدناشونو من شنیدم

اون شب جشن گرفتن

خنده

و اما خانواده بابایی

تو نوه پنجمی و اونا همه پسرن

تو یکی یدونه شدی نازتو بخوره مامان

مادربزرگت اینقدر ذوق زده شد که من تاحالا اینطوری ندیدمش

به منم تبریک گفت...خیلی خیلی خوشحال شد

البته مامانی این مامان بزرگت هر وقت میزنگید به شوشو

میگفت دخترت چطوره

حتی دو سال قبل از مکه برای من لباس دخترونه آورد و عروسک

 

یکی از پسر عموهاتم چند شب قبل به بابایی گفت عمو جون دخترت ماله منه

بابایی هم چنان دادی سرش د که نگو...ههههههههه

قهقهه

خدایا شکرت خدایا شکرت

دخمل ما نفس ما ... منو بابا خیلی دوست داریم عروسکم



نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect