Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers حرفهای مادرانه - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

حرفهای مادرانه


سلام عزیزکم...سلام عروسکم...خوبی مامانی...خوش میگذره شیطونی

الهی دورت بگردم عسل مامان

امروز تو 21 هفته و 3 روز هستی...داری بزرگ میشی به لطف خدا

بغل

و من هر روز

با تکونای تو وجودم تازه میشه و امیدوار تر طی میکنم این مسیرو

مسیری که بلاخره به موقع اش تموم میشه و من تور روبغلت میکنم

میبوسمت....بوت میکنم...وای مامان چقدر من و بابایی دلتنگ اون روزیم

به قول بابا چرا زودتر یه نی نی نیاوردیم؟!!؟

مامانی وقتی صدای همدیگرو بشنویم چجوری میشیم؟

همش دارم به اون روز فکر میکنم

تو دار ی صدای منو میشنوی نه؟ ...وقتی نازت میکنم؟وقتی برام ناز میکنی؟

وقتی نازتو میکشم؟..میشنوی که بیشتردلبری میکنی ملوسکم

چند روزیه که به اسم هم صدات میکنم...اسمی که بابایی برات انتخاب کرد و

منم خوشم اومد...احتمالا همین بشه

شــایــنــا

به معنی شایسته ولایق و شادانه

از خودت هم پرسیدم...بعد نماز ..گفتم اگه خوشت میادیه تکونی بخور عزیزم..

تو هم جوابمو دادی...


مامانی...هر روز که میگذره من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که

تو رو بهم داده و یه روز به تو نزدیک تر شدم

یه روزبه روزهایی که لباستو عوض کنم...دستهای کوچیکتو بزارم رو

صورتم..پاهاتو قلقلک بدم...باهات بازی کنم و تر و خشکت کنم

برای اولین باره که این احساس رو تجربه میکنم

وقتی میبینم موجودی تو وجودم داره رشد میکنه که

موجودیتش بعد خدا به وجود من بسته اس...بیشتر ازقبل این حس

تو من رشد میکنه


دیگه چیزی نمونده بریم شمال..قراره 5 شنبه بریم تا جمعه هفته بعد

با اجازه دکتر البته

این چهارمین ساله که نذری شب 19 ماه رمضون رو میدم

سالهایی با آرزوی تو...امسال با وجود تو ...خداروشکر

از خدا بخواه که این سفر به خوبی و سلامت طی بشه

و به سلامتی برگردیم و این دوره رو ادامه بدیم ...باشه؟

مامانی دیروز ببخش اذیتت کردم

تقصیر من نبود...ماله این آزمایش بود...داشتم ضعف میکردم

حالمم هم تو آزمایشگاه بد شدو رفتم رو تخت دراز کشیدم

تو خونه هم که بعد ناهار بالا آوردم و بعدشم که خودت میدونی

اصلا حال درست درمون نداشتم

صدای بابایی رو هم شنیدی که بعد از اینکه از سرکارش اومده بود و منو بوسید

گفت اینا چیه رو صورتت دراومده؟

و من تازه اونجا متوجه شدم جریان چیه

چون تا یک ساعت قبل اثری از اون جوشهای ریز قرمز رو صورتم نبود

فکر کنم گرما زده شدم

امروز بهترم شکر خدا...ولی هنوز به روال عادی برنگشتم

این ماه هم که میدونی 5 کیلو باهم توپول شدیم و شدم 60 کیلو

به سفارش دکتر باید حواسم به غذا خوردنم باشه

ولی بابایی نمیزاره میگه دکتر برای خودش گفته

قسمم میده که بخورم و نگران نباشم آخه من واقعا گرسنه ام میشه خب

البته بجز دیروز و امروز که اوضاع معده آشفته اس.

خب عروسکم یادت باشه که ما دوست داریم...خداروبابت این هدیه شاکریم


نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect