Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers سفرنامه دخترکم - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

سفرنامه دخترکم

سلام خوشگل مامان ... دختر سفر... مقاوم... عشق مامان

الهی مامان دورت بگرده

خوش گذشت مامانی؟... میدونم برای اولین بار یکم اذیت شدی

ولی دختر خودمی عزیزم...باید عین مامان و بابات محکم باشی و هستی

مرسی عزیزم که همراهم بودی

آغاز سفر

از روز قبل کارهامو جفت و جور کردم که نکنه زیاد بهت فشار بیارم

روز پنجشنبه 4 شهریور رسید و من کتلت درست کردم خونه رو مرتب کردم

ساک رو بستم به خودم رسیدم و یه ماسک خیار گذاشتم رو صورتمو

دیگه تقریبا همه چی مرتب بود

فقط یه چیزی منو نگران میکرد...این جوشهای دور نافم که جدید در اومده بود و

شدیــــــــــد خارش داشت

چرب میکردم احساس میکردم بدتر میشد...اگه گرمم میشد که دیگه نگو

سعی میکردم نخارونمش ولـــــــــی

کلافه

بابایی اومد و  با دو تا اسم

(توی مشتریهاش وقتی اسم خوب ببینه یادداشت میکنه)

ولی هنوز همون شاینا هستی گلم

یکم کارها رو مرتب کرد و وسایل رو توی ماشین چید

وای چه خبر بود جهاز جمع کرده بودم

دو تا پتوی مسافرتی و دو تا بالش و بالشتک برای صندلی پشت که اگه خسته

شدم برم پشت دراز بکشم

به امید خدا راه افتادیم منم کلی دعا کردم و با تو هم صحبت کردم

ازت خواستم که دختر گلی باشی برام

الهی مامان فدای تکونای نازت بشه

قبلش رفتیم سمت هفت حوض که برای خاله گل آسا که فردا دارن براش تولد

دو روز پیششو بخاطرما میگیرن بخرم

یه رومیزی ترمه دوزی براش گرفتم با یه جا شمعی

تا راه بیافتیم ساعت 4 شده بود

بابایی هم خیلی مراعات میکرد.. آروم میرفت... منم براش توی ماشین لقمه

میگرفتم و یکی تو دهنش میزاشتم و یکی تو دهن خودم

(فکرشو بکن وسط ماه رمضون)

بین گدوک و ورسک یه ترافیک شدید بود که مارو دو ساعت اونحا نگه داشت

پل بعد از تونل ریخته بود!!!

خیلی خسته شدم با اینکه پشت دراز کشیده بودم

بلاخره رسیدم ساعت چند؟

نزدیک به 10 شب

واااااااااااااااااای که مردیم از خستگی.

وقتی رسیدیم قائمشهر برات توضیح دادم که اینجا کجاست

خوش اومدی عزیزم به شهر تولد منو بابایی


به بابایی گفتم بره خونه عزیزت سلام و حال و احوال کنه برگرده

مامانی فرحناز  برامون خروس درست کرده بود

چه حالی داد شام

روزهای بیاد ماندنی شمال


فرداش مهمترین واقعش این بود که جوشهای من شدید تر شده بود

و عصبیم کرده بود

لباسی که به خیاط داده بودم برام گشاد شده بود!!!

دادم درست کنه

رفتم یه خیاطی دیگه که برام پیراهن بدوزه چون هیچ چیزی رو نمیتونستم

روی شکمم تحمل کنم

و تولد خاله گل آسا

چیدن میز و میز آرایی که مامانت یه دستی توش داشت

حاضر شدن و لباس پوشیدن

به به مامانی چه خوشگل شده بودم

نیشخند

هههههه

مهمونا اومدن...اونایی که دوست داشتن ببینن منو که چجوری شدم

شکمم چجوری شده قیافم

هر کی منو میدید میگفت اخی چقدر خوشگل شدی

مگه بچه ات دختر نیست باید زشت میشدی؟!!؟

اخی شکمت چقدر گرد و نازه

اخی چقدر بزرگه

اخی چقدر کوچیکه

خلاصـــــــــــــــه

عمو فریبرز که نگو...اینقدر اذیتم کرد که نگو

منم دو بار بیشتر نرقصیدم اونم خیلی کم...مراقب بودم

همش میرفتم توی اتاق و دراز میکشیدم

خداروشکر بخیر گذشت تا رسیدیم به انتهای تولد که کارهای

مرسوم انجام شده بود

روی تخت خاله مهرسا دراز کشیده بودم که یهو

احساس کردم سرم داره گیج میره...وای چرا اینجوری شدم

وای تخت داره میلرزه

وای لوستر و لامپ ها

تعجبزلزلــــــــــــهتعجب

همه ی مهمونا پریدن توی حیاط

منم آروم آروم رفتم ...زیاد نترسیدم ولی مامانی برام یه ظرف نمک

آورد گفت انگشت بزن و مزه مزه کن

(که مثلا اگه فشارم افتاده بیاد سر جاش)

توی حیاط هم همه گفتن و خندیدن و ....رفتن

خداروشکر که همه چی خوب پش رفت

کلی عکس گرفتیم...بابایی از شکمم عکس میگرفت

که برات بمونه


روز بعد هم با مهمونی خونه عزیزت (مامان بابات) پیش رفت

سوغاتی های عمه آرزو رو دیدیم که برات از مکه آورده بود

روزهای بعدش هم با وسایل نذری رو اماده کردن

وبلاخره یکشنبه

روزی که باید نذری میدادیم رسید

بابایی از شب قبلش رفت قابلمه های بزرگ 10 من و 5 من رو از مسجد

گرفت و آورد خودش و آقا محراب توی حیاط شستن

منم عین آدم هایی که تازه از اسارت برگشتن

روی پله مینشستم و چون این کارها ازم برنمیومد

با ذوق و شوق این بساط نذری پزون رو نگاه میکردم

و دعا میکردم وکیف میکردم

مامانی فرحناز هم از همون شب با کمک آقایون گازهای تک شعله بزرگ

رو گوشه حیاط براه کرد و حبوبات رو گذاشت بپزه

من دیگه خسته شده بودم رفتم خوابیدم

الهی خدا به مامانی فرحناز قوت بده و آرزوهاشو برآورده کنه

تا نزدیک 2 شب داشت کار میکرد

فرداش هم صبح زود بیدار شد و کارهارو میرسید

من وقتی بیدار شدم فقط مونده بود که سیر های خشک رو پوست بگیرم

خجالت

تا قبل از اذان مغرب باید تموم میشد و پخش میکرردیم

شله زرد و آش ماست یه بوی خیلی خوبی رو توی فضای پر گل و درخت

خونه پخش کرده بود

منم تند تند میرفتم دوش میگرفتم تا جوشهای روی شکمم اذیتم نکنه

بابا وحید رفت از مامانبزرگ من ظرفهای یه بار مصرف رو که نذر مامانبزرگ

بود  و امسال میخواست بده...رو آورد و کلی کارهای بیرون رو انجام داد

گل آسا و مادرشوهرش و  مهرسا هم خیلی کمک کردن

دستشون درد نکنه

نزدیک اذان شد و آش باید مرتب هم زده میشد

وای توی آفتابی که افتاده بود اونجا خیلی سخت بود

بابایی حجت و آقا محراب و بابا وحید هم دست به کار شدن

بازم من خسته رفتم دراز کشیدم و مامانی فرحناز بالای سر قابلمه ها بود

وقتی بیدار شده بودم مامانی و خاله گل آسا آش ماست و شله زرد رو

توی ظرف ریخته بودن و داشتن تزئین میکردن

خجالت

بابا وحید رو بیدار کردم که زود پاشو بیا پخش کن که نزدیکه اذونه

لیست گرفتم و دادم دست بابا وحید مهرسا

یکمش هم خاله گل اسا و بابایی حجت

منم تو خونه!!!

عمو فریبرزم هم امشب توی مسجد نذری داشت برای اموات

مامانی فرحناز خسته و کوفته حاضر شد که بره مسجد

وای خدا

منی که کاری نکرده بودم نا نداشتم

 

خلاصه نذری پزون هم تموم شد

ایشالا خدا دعاهایی رو که من و بقیه رو که سر هم زدن نذری ها کردیم

برآورده کنه

خدایا ازمون قبول کن

مامانی ایشالا به امید خدا سال دیگه تو هم هستی


روز بعد و روزهای بعد با مهمونی و یکم گردش گذشت

یه روز خونه عمه آرزو ... یه روز خونه افسانه اینا... یه روز جنگل

یه روز خونه عموسعیدت و عزیزت

روز آخر هم در دقیقه های واپسین

دریـــــــــا

آخ مامان چقدر این صدا بهم آرامش میده...صدای موج...صدای آب

مرغهای دریایی

خدایا شکرت

خیلی وقت بود که ندیده بودم این نعمت عظیمت رو

نشستم لب آب و موج

طوری که گاهی موجها از روی پاهای من میگذشتن و منو نوازش میکردن

بابایی وحید هم کنارم نشست

بقیه همه رفتن توی آب و حسابی صفا کردن

منم توی دلم میگفتم ایشالا بدنیا که اومدی با هم میریم تو آب

خاله مهرسا هم نرفت و با شنهای خوشگل یه ماهی بزرگ و ناز توی ساحل

درست کرد

من فقط نگاه میکردم و لذت میبردم از همه چیزش

وقت رفتن رسید و برگشتیم خونه

زود ناهارمونو خوردیم یه چرت کوچیک بعد از ظهری زدیم

خواب نبود من تو بغل بابا وحید بودم و در مورد این چند روز حرف میزدیم

ساعت 2 و نیم بلند شدیم و جمع و جور کردیم

خداحافظی و یکم بغض و  رفتن

با یه سوغتی به اسم سرماخوردگی

که از بابا وحیدت گرفتم...بابا وحید رو چند روز قبل زودی بردم 3 تا آمپول به 

خوردش دادم که منو مریض نکنه

ولی شدم

عیبی نداره

وای مامانی موقع برگشتن هم باز همون ترافیک و خستگی

و بی حالی من برای سرماخوردگی

رسیدیم خونه و دوش گرفتیم یه عصرونه و لالا

روز بعدشم دکتر و دارو و صدای قلبت شکر خدا

و خوردن چیزای مقوی که بابات برامون میگرفت که زود خوب شیم و شدیم

الهی شکر

خداوندا شکرت که سالم و سرحال این مرحله رو طی کردیم

عروسک مامان مرسی از اینکه دختر خوبی بودی و هر روز با تکونات

منو سرحال میاوردی

دعا کن برای مامانت و خودتو البته بابا وحید

دوست داریم مامانی

ماچ

(توی پستهای بعدی لباسها و وسایل و تشکهایی که از شمال اوردیم و

مامان فرحناز برات گرفته بود رو میزارم)


*خیلی طولانی شد ببخشید*

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect