Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers پنجمین سونوگرافی - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

پنجمین دیدار خانواده ی سه نفرمون

سلام نفسم.سلام به روی ماهت.یه بوس خوشگل هم از دو تا لپای قرمز گلیت

(از طرف من و بابایی)

بیست و چهار هفته و 3 روزت بخیر و خوشی دلبندم

دیروز صبح وقتی بیدار شدم و مشغول تماشای تلویزیون که چای دم بکشه

تصویر اتاق عمل و بیمارستان رو نشون داد

منم این روزها ناخودآگاه با دیدن این چیزها یاد روز موعود خودمون میافتم

روزی که خانواده سه نفرمون تشکیل شه

فکرشو بکن جیگرم

یه روز سرد آخر پاییز یا زمستون

من و تو که تو دلمی...وبابایی

منی که یه دنیا استرس و هیجان و ذوقم

بابایی که سرتاپا نگرانی و شوقه

تو توی دلمی...تو وجودمی...نه یک روز ...نه دو روز...

9 ماه(به امید خدا)

با هم نفس کشیدیم و خوردیم و خندیدیم و ناراحت شدیم

با هم از بابایی با چشم گریون و لب خندون خداحافظی میکنیم

و

میریم تو اتاق عمل

تو تو دلمی

چشامو باز میکنم

تو توی وجودم نیستی

شاید پیش باباتی  و داری از نوازشها و بوسیدن هاش لذت میبری

یا شاید چند لحظه دیدیشو الان

  تنها توی یه اتاق پیش همسنهاتی و منتظری تا باهم بریم پیش بابایی

بعد هم اون لحظه میرسه

دیدنت.بوسیدنت..بوئیدنت

وای عزیزکم

شیر دادن بهت.زل زدن به خوردنت

خدایا به امید تو..

چه فکرایی ناشتا به ذهنمون رسیدها

بعد از ظهری قبل اومدن بابات گفتم این فکرها رو تو دفتر خاطراتم بنویسم

نوشتن تموم شد و به بابایی تلفن کردم گفتم کجایی؟؟

گفت حاضر شو بریم سونو تا ساعت 7 بیشتر نیستن

تعجبهیپنوتیزمتعجب

ولی وحید؟!؟

چیه؟.حاضر شو دیگه

وحید جان ساعت 6

میرسیم نگران نباش

آخ جونمی.میخوایم بریم تو رو ببینیم

مرسی بابایی


زودی پریدم که حاضر شم...آرایش کردم...بابایی رسید

رفت دوش گرفت و لباس خوشگل پوشید رفت که ماشین رو از پارکینگ بیاره

منم لباسمو پوشیدم و قرآن رو بوسیدم و دور شکمم چرخوندم و رفتم پایین

استرس داشتم ولی هیجانم غالب بود

به بابایی گفتم از سمنگان بریم که به ترافیک نخوریم...چون تو رسالت بود سونو

همش ترافیک بود مامانی


ساعت 7 شده بود ما 300 متری فاصله داشتیم..بابایی زنگ زد گفت

ما الان میرسیم

و بلاخره

ساعت 7:5

سونوگرافیه رسالت

قبلش گفتم برم دستشویی که مثانه ام کامل خالی شه

اومدم بیرون دیدم بابایی نیست ... منشیه گفت بفرمایید داخل

بابایی زودتر از من پریده بود توی اتاق دکتر و با لب خندون نشسته بود

رفتم داخل دکتر هم با خنده بهم خوش آمد گفت   روی تخت دراز کشیدم

بابایی موبایلشو حاضر کرد که ازمون فیلم بگیره

آخی نازی مامانی

قلبونه قد و بالات

سرت سمت راسته مامانه همونطور که حدس میزدم

پاهاتم حالت مورب بالای ران سمت چپم

که توی برگه نوشته شد بریچ

دکتر یکی یکی میگفت و ما شکر خدا میکردیم

بابایی همچنان فیلم میگرفت

قدت 33

وزنت 650

سنت بین 24 تا 25 هفته

(که طبق حساب من 24 هفته و دو روزت بود)

ضربان قلبت هم146

بقیه اطلاعات هم مربوط به جفت و موقعیتش و کانال سرویکس بود

خداروشکر

جنسیتت هم همون دخمل نانازیه

همش تو فیلم هست ایشالا میای و میبینی

عکسهایی هم که بهمون داد مربوط به جفت و اینجور چیزها بود

دکتر مرتب میگفت همه چی خوبه الحمدالله

آفرین مامانی

اهای بلا

تو که تو خونه وقتی ما تنهاییم با مشت و لگدت مرتب به مامانت حال میدی

چرا اونجا از اون تکونایی که شکممو اینور و اونور میبری نمیخوردی؟

بابایی هم چند روز پیش برای اولین بار این تکوناتو دیدی و چشاش گرد شد

امروز هم حس میکنم دوباره پاهات برگشته به پهلوی چپم یعنی بالاتر اومده

دیروز گلهای تشک سفیدت رو زدم

ایشالا امشب عکسها رو بگیرم بزارم

خداوندا شکرت

مامانی دوست داریم...خدایا امیدمون به توه...کمکمون کن


 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect