Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers دختر تپلی - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

دختر تپلی

سلام لپ گلی مامان و جیگر بابایی

خوبی دخترکم؟؟ ایشالا که اینطور باشه ملوسم

ببخشید که اینقدردیر به دیر میام و ثبت میکنم خاطره ها ی قشنگتو

اخه مامانی چند هفته ایی درگیر کارهای اتاقتو خودم و چیزای دیگه بودم

مفصل برات تعریف میکنم عزیزکم

1 آذر 1389 روز خیلی قشنگ و بیاد موندنی برای من و تو بابایی بود

قرار بود بریم سونوگرافی و ببینمت وای که چه انتظار شیرینیه

خدارو هزاران بار شکر

بابایی ساعت 3 اومد و منم کم کم حاضر شدم و راه افتادیم

توی راه فکر این بودم که ایشالا همه چی خوب باشه به امید خدا

ولـــــی بیشتر از اینا به این فکر میکردم که الان چند کیلو شدی

قلبسوال

نازتو برم من.نزدیکای آرژانتین به بابایی گفتم فکرمیکنی چند کیلو شده

دخترکمون؟؟؟.اخه اخرین باری که رفته بودیم سونو تو هفته 24 ..

650 کیلو بودی

ولی الان هفته 34 بودی

خلاصه بابایی گفت دو کیلو دویست یا دو کیلو و سیصد

منم گفتم دو کیلو و چهارصدبابایی دستم و گرفت و بوسید و 

قول و قرارامون رو که گذاشتیم جلوی در سونوگرافیه شاکری بودیم

وای مامانی خیلی شلوغ بود...نفر 75 رفته بود و ما83 بودیم

نمیتونستم زیاد بشینم قدم میزدم و با بابایی صحبت میکردم و به شیکم

قلمبه هایی که اومده بودن نگاه میکردم...بعضی ها چقدر ورم داشتن

و چاق بودن...خداروشکر من ورم ندارم تا اون روز هم 8 کیلو نیم

اضافه کرده بودم یعنی شدم64.5

خجالت

ورم هم نداشتم خداروشکر

خلاصه نوبتمون شد و رفتیم داخل...قبل از اینکه دراز بکشم از دکتر خواستم

یا بهم سی دی بده یا اینکه عکس از صورت ماهت

گفت اوکی...دراز کشیدم و شروع کرد

اول گذاشت بالای شکمم سرت اونجا نبود...چون شیطون بلای مامان

هفته ی 30 سرش پایین اومده بود قلبونش برم من

خلاصه گذاشت رو صورتت و من لپ گلی خودمو دیدم

بابایی با  ذوق پرید نزدیک مانیتور و هی میگفت وای چه نازه

صورته گرد و تپلی داشتی و دکتر گفت که شبیه مامانشه

وزنت 2 کیلو 325 گرم و قدت 40 سانت

ضربان قلبت هم 147.

خدارو هزاران بار شکر.

خنده از لبای بابایی نمیافتاد...دکتر گفت وزنت خوبه و تپلی هستی

وقتی اومدی بیرون بابا وحید همش میگفت دیدیش عین فرشته ها بود

همش تکرار میکرد...تا بحال اینقدر خوشحال ندیده بودمش

وقتی اومدیم تو ماشین نمیدونست چیکار بکنه همش شیکممو ناز میکرد

زودی هم به مامان فرح زنگید و کلا همه چیزو با جزییات تعریف کرد

وقتی اومدیم خونه از روی عکس سونو با موبایلش عکس گرفت

(اون عکس بالا هم همونه ...بی کیفیتیش به خاطر اینه که با موبایل گرفته شده)

به قول خودش روزی چند بار عکستو تو اداره میبینه..

.میگه دلش برات تنگ میشه

خدارو هزاران بار شکر میکنم بابت این نعمت بزرگ

ایشالا صحیح و سالم به موقع اش بدنیا بیای و زندگی ما رو شاد کنی

برگ گلم

دوست داریم عسیسم


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect