Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers زایمان - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

زایمان شیرین ترین سختی دنیا


با 6 ماه تاخیر بلاخره میخوام بنویسم که تو وبلاگت بمونه

چه روز قشنگی بود

خداروشکر

بقیه در ادامه مطلب


عین مطلبی که توی دفتر خاطراتم نوشتم رو مینویسم

سعی میکنم کوتاهترش کنم چون با تمام جزییات ثبتش کردم

 

تولدت مبارک دخترم

خوش اومدی دلبندم   شادی رو به ما هدیه کردی

خداروهزاران بار شکر

الان که دارم مینویسم 19 دی و دخترم جلوی چشام خوابه 20 روزشه. خداروشکر.خونه ی مامان توی اتاقی که روزهای نوجوونی و جوونیمو طی کردم نشستم ...یادش بخیر

شب اصلا خواب به چشام نمیومد.از طرفی مامانه وحید و مامان و بابای خودمم بودن.برای شام هم مجید(برادر شوهرم ) و زنش هم اومده بودن.برخلاف خواسته ی من که دوست داشتم اون شب رو که اخرین شب زندگی دو نفره من و وحید بود رو به تنهایی بگذرونیم...بلاخره شد دیگه...قبل از خواب خیلی استرس داشتم ...استرس سالم بودن بچه رو .همش از اون لحظه که میخوام از اطرافیانم بپرسم که نی نی سالمه یا نه میترسیدم.واقعا از عمل ترس نداشتم .شاید چون با جو اتاق عمل و بیمارستان لاله آشنا بودم.شایدم به خاطر اینکه داشتم مادر میشدم و این یعنی آغاز فداکاری.از 7 شب ناشتا بودم تا 12 شب هم میتونستم مایعات بخورم...چقدر ساعت دیر میگذشت.چقدر دلم میخواست الان ساعت 7 فردا صبح بود یا نه 12 فردا یا شایدم 3 بعد از ظهر...که دخترم جلوی چشام باشه...

وای خدایا چرا نمیگذره...میرفتم توی اتاق و دراز میکشیدم و به این مدت فکر میکردم.واقعا چقدر زود گذشت.خداروشکر که تونستم همه ی سختی ها رو پشت سر بزارم.خیلی بغض داشتم ...خدایا دلم میخواد گریه کنم...ولی در جواب مامان و بابا و شوهرم بگم دارم برای چی گریه میکنم؟!..میترسیدم فکر کن از عمل میترسم

همش دعا میکردم همه رو  عزیزامو...از خدا حلالیت طلبیدم . توی دفتر خاطرات و وبلاگ دخترم نوشته های آخر رو تموم کردمو دست و پا شکسته از شوهر و دخترم هم بابت کوتاهی هام عذر خواهی کردم.

خدایا کارام رو کردم؟! همه چی حاضره برای ورود یه انسان به این دنیا؟ قرآن رو که ظهر ختم کردم و فقط یه سوره ی کوثر رو گذاشتم ...ساک بیمارستان و رویان هم که حاضره...خدایا بهم آرامش بده...آرومم کن...

ولی نشد ...نشد که گریه نکنم...یه اس دادم به زندایی کوچیکم مرضیه که سیده و ازش خواستم برام دعا کنه ..اون فوری زنگ زد و اون وقت بود که سیل اشکها جاری شد و هر چی خواستم کنترلش کنم نمی شد انگار این اشکها دلشون میخواست بیان و صورتم رو که از گرما سرخ شده بود خنک و آروم کنن...اومدن... و من آرومتر شدم..

بلاخره تموم شد این شب و همه آماده ی خوابیدن شدن...آخیش چقدر دلم میخواست زودتر این اتفاق میوفتاد ...حالا احساس میکنم یکم راحت ترم...موقع خواب از وحید جونم خواستم از شکمم چند تا عکس بندازه..خودم هم جلوی آینه این کارو کردم..شکمی که عزیزم توش بود من این اواخر از بزرگیش خیلی لذت میبردم.

با نوازشهای وحید احساس کردم که پلکهام دارن سنگین میشن یعنی این منم که دارم میخوابم.ساعت نزدیکه 12 شبه و من با کمی خاطره و حرف های وحید چشمامو بستم..

ساعت 2 و نیم شبه. من بیدارم.وای خدایا چقدر کم اخه؟!چرا الان ساعت 5 نیست که ساعت ها و موبایل ها صدای اهنگ بیدار باششون در اد؟! بازم فکر بازم مرور خاطره ها...بازم خیره شدن به وحیدم که این مدت واقعا منوتحمل کرده بود..به موبایلم اس ام اس اومده یود..زندایی مرضیه بود."امیدوارم که خواب باشی و جواب اس ام اس رو ندی" یکی از جمله های این اس ام اس بود..

. ولی من جواب دادم.بیدار بودم و نشستم  و راه رفتم و وسایل ساکو چک کردم و دعا کردم و دعا کردم...وای خدایا منو ببخش چقدر زل زدن به وحید اشک  و لبخند وراحت رونه ی صورتم میکرد...چه قدم هایی من توی اون اتاق فسقلی که با اومدن وسایل دخترم کوچیکتر هم شده بود زدم...این دستشویی هم که منو ول نمیکرد.

ساعت 4:45...خدایا این عقربه ها چرا نمی چرخن...ای کاش میشد قبل از رفتنم میتونستم صدای اذان رو بشنوم و اخرین نماز این دوران رو هم بخومنو برم...

یک دقیقه به 5 مونده دیگه بلند شدم...لامپ اتاق رو روشن کردم...ساکهارو در اوردم بیرون.دوباره یه نگاهی به لیست کاغذی که نوشته بودم و چسبوندمش کنار اینه میز ارایشم انداختم...اره همه چیز رو گرفته بودم...وحید جان...پاشو عزیزم ساعت 5 شد...پاشو دیگه باید بریم.چشماشو باز کرد.با لبخند به من نگاه کرد.چقدر بهم ارامش داد...شروع کردم به ارایش کردن.بقیه هم توی حال دیگه بیدار شدن و شروع کردن به حاضر شدن و جمع و جورکردن...حالا این عقربه ها انگار داشتن میدوییدن.

..داره دیر میشه عجله کنید...وحید ماشینو از پارکینگ اورد.کیسه یخ رویان رو هم گرفتیم.وسایل رو تو ماشین گذاشتیم.منم اخرین عکس رو قبل از لباس پوشیدن کنار تحت و کمد دخترم گرفتم با پیراهن صورتی...توی هال هم با وحیدم گرفتم.قران رو بوسیدم و از در رفتم بیروم.خدایا به امید تو...صدای اذان تو کوچه پیچیده بود...ارامش میداد بهم ولی نشد که نمازم و بخونم و برم... 

جلو نشستم...هوا سرد بود...گرمای بخاری یکم از لرزش تنم کم کرد...مرتب شکمم رو نوازش میکردم و اگه حواسم اجازه میداد صلوات و ایه الکرسی رو هم فراموش نمیکردم...بازم تو دلم ازش میخواستم که برای عزیزامون دعا کنه

خیابونا خلوت و تاریک بود...شیشه ی ماشین مرتب بخار میگرفت(6:20)......."چرا اروم میری اخه؟!تندتر دیر شد..."....." اخه دست انداز داره"یه لحظه با خودم فکر کردم من تو این مدت با یه تکون کوچولو تو ماشین دادم میرفت هوا پس چرا الان ؟!؟! 

هنوز نیم ساعتی تا 7 فاصله بود که رسیدیم...نگهبان دم در بیمارستان لاله وقتی شیشه رو پایین دادیم و شکم قلمبه ی منو دیدنذاشت حرف بزنیم گفت برید.. جلو در اورژانس پیاده شدم یه نفس عمیق کشیدم و به بیمارستان نگاه کردم...بابا ازم عکس گرفت.رفتم داخل.وحید رفت ماشینو بذاره بیرون...برگه معرفی نامه دکترو بیمه رو نشون پذیرش دادم گفت اول برید بالا طبقه 2 بلوک زایمان اماده شید بعد کارهای پذیرش رو انجام بدید...بابا جلوی در اورژانس موند تا وحید بیاد .دوست داشتم منم وایستم ولی می دونستم میبینمش دوباره.. 

فقط منو و مامان رفتیم بالا .بالاخره طبقه ی 2 و جلوی درب و زدن زنگ بلوک زایمان... قبلا این در رو 2 بار زده بودم.با محیطش هم اشنا بودم.حتی قیافه ی پرستار ها هم یادم بود...همونا بودن.موبایلمو دادم به  مامان و اومدم تو...جلوی پذیرش اونجا جواب سوال هارو دادم که پرونده مو کامل کنن...بعد منو راهنمایی کردن به اتاق های زایمان. از یه راه رو گذشتم اتاق های کوچیک ولی مجهز به وسایل زایمان کنار هم ردیف بودن توی سه تاشون هم سه تا خانوم اماده عمل بودن.منم رفتم اتاق چهارم.خانوم بهم گفت...همه ی لباس هارو در بیارو این گان و کلاه رو بپوش و لباس هاتو بذار تو این نایلون منم توی یه چشم بهم زدن حاضر شدم دراز کشیدم روی تخت.یه خانوم دیگه اومد انژیوکت و سرم رو وصل کرد...فشار خون و درجه ی حرارت بدنمو گرفت و ضربان قلب بچه رو گذاشت و ازم پرسید پسر ه؟...نه دختر...اسمش چیه؟...شاینا.چی سایه؟!نه شاینا!

رفت ومن خیره به ساعت توی اتاق...یکم از طاق باز خوابیدن میترسیدم.برای شاینا البته.ساعت نزدیکه 7 بود.من منتظر بودم منتظر...یکی اومد محل برش روی شکمم رو شیو کرد...دوباره منتظر...بلاخره اون چیزی که یکم ازش میترسیدم رسید...سوند...ولی خانومه مهربون بود.باهام صحبت کرد که مثلا سرم گرمشه!ولی دادم رفت به اسمون...در اتاق رو بسته بودم وگرنه جیغم همه رومیترسوند.خانومه میگفت تا حالا یکی پسر داره بقیه دخترباردارن.همین طور حرف میزد.وای چقدر سخت بود تحمل یه لوله تو بدن...خیلی سختم بود.

ساعت 7 و پنج دقیقه بود.مریض دکتر صافی رو اماده کنید دکترش اومد...صدا رو شنیدم.اومدن دنبالم گذاشتنم روی یه تخت دیگه.دکتر خانوم اتاق بغلی هم  که یه اقا بود اومده بود پیشش.چقدر خوب ادم اروم میشه..از در اتاق رفتم بیرون داشتن منو میبردن توی اتاق عمل که گفتم صبر کنید  میخوام همراهم رو ببینم...چقدر سالن شلوغ شده بود وقتی اومده بودم هیشکی نبود...بلند صدا کردن همراه خانوم ناظری...مامان و وحید دوییدن سمتم

وحید دستش دوربین بود  و قیافش یه جوری بود.بهم گفت هنوز از رویان نیومدن چند بار زنگ زدم..ازم فیلم گرفت...مامان دستم رو بوسید و گفت یادت نره دعامون کنی...بغض داشتم ولی نه زیاد..منتظر بودم.. عین 9 ماه رو حتی این لحظات رو...همه رو منتظر بودم...منتظر دیدن پاره ی تنم ..موجودی که 38 هفته رو با هم گذروندیم و خندیدیم  و ناراحت شدیم ...موجودی که موجودیتیش بعد از خدا به بودن من بسته بود و این بیشتر منو مشتاق میکرد

از وحید و مامان خداحافظی کردم و به وحید گفتم بازم برای رویان زنگ بزن

در بسته شد

چند تا آقا و خانوم خوش برخورد و خوش پوش اومدن جلوم ویه آقای جوون کارامو میرسید....چقدر شلوع بود اونجا!!! اصلا فکرشو نمیکردم...این همه اتاق این همه آدم که مدام میدوویدن این ور و اون ور...منو گذاشتن کنار پذیرش اتاق عمل...یکم بعدش بردنم کنار اتاق دکتر صافی

به شاینا آرامش میدادم...نترس عزیزم..چیزی نیست...داره تموم میشه...چند وقت دیگه میای تو بغلم..کنار در اتاق 67 یا 74 بودم...هر کی از کنارم رد میشد بهم لبخند میزد و سلام میکرد..اون اقای جوون کنارم بود البته با فاصله ..و از پنجره به بیرون نگاه میکرد...یه پیرمردی هم با موبایلش یکم اونورتر مشغول صحبت بود...دیگه تنها بودم وقتش بود...وقته اینکه برای اونایی که گفتن دعا کنم...اونایی که میشناسم و نمیشناسم...خیلی به مغزم فشار اوردم یادم نرن..کسی جا نمونه که بعد تو دلم بمونه...حتی برای دوستای نی نی سایتی هم دعا کردم...

چند نفر اومدن و رفتیم داخل اتاق...یه اتاق بزرگ با یه تخت وسطش...همه چی سبز نبود...آبی سفید سبز..همه داشتن کار خودشون میکردن...هر کی میومد با روی خوش باهام احوالپرسی میکردن و حاله دخترمو میپرسید.

یادم بود که به دکتر بیهوشی بگم که من بعد از بهوش اومدن بالا میارم. که برام چیزی توی سرم  بریزه...از یکی از پرستارا پرسیدم دکتر بیهوشی کدومه ؟! گفت این آقا...

ای وااااااااااااااااااااااای

همون پیرمرده که توی راهرو با موبایل حرف میزد و چند بار هم باهام شوخی کرده بود و من هم یه لبخند خشک بزووور بهش تحویل میدادم!!!

بلاخره بهش گفتم و اونم به زیر دستاش گفت چیکار کنن..گفت نگران نباش سه تا امپول تو سرمت ریختم

دوباره رویان یادم اومد ...صبر کنید اونا بیان...دکتر بیهوشی بهم گفت نگران نباش جفت و بند ناف تا 15 دقیقه بعد از خارج شدن هم قابل استفاده هستن...دکترم اومد...داشت دستهاشو میشستو لباسشو میپوشید...یکم توی اون لباس خنده دار شده بود...

یه پرده سبز کشیدن جلوی چشام...یه پرستار اومد بتادین به شکمم بزنه...با تمامه وجودم میلرزیدم...تخت رو میلرزوندم...پاهام بالا میرفت..دوروبریهام میخندیدن...دستهام و بستن و کلی سیم و دم و دستگاه بهم وصل کردن

دکتر بیهوشی بهم گفت میدونی ما اینجا چه میکنیم اول بیهوشت میکنیم و بعدشم گردنتو میزنیم...!!!!!

آخه الان وقته شوخیه...(تو دلم گفتم البته).من دارم میلرزم..هی پاهامو جمع میکنم تو شکمم و پرستاره دادش بلند میشه ..نکن...دارم مثلا شکمتو استریل میکنم

یه بخاری پایه دار آوردن بالای شکمم که یکم گرم شم...ولی لرزشم خوب نشد...حالا نوبت صافی بود...گفت دارم بتادین میمالم به شکمت نترس....ای وای بازم بتادین ...یخ کردم...ولی چقدر این جمله ها آشنا بود...تو خاطرات زایمان زیاد خونده بودم...دکتر بیهوشی گفت اخرین لحظه بیهوشت میکنیم که کمترین آسیب به بچه برسه..یهو دیدم یه خانمی با یه لباس متفاوت اومد پشت پرده کنارم و خم شد گفت..."از رویان هستم.".و سریع رفت که وسایلشو مرتب کنه...گفتم ...تو که منو کشتیییییی...

 دکتر هم بتادین میزد . پارچه های سبز رنگو می ذاشت رو شکمم وفقط محل بخیه هارو باز گذاشته بود...مدام ازم میپرسید "گرم شدی؟!...بخاری هم هست منم این پارچه هاروگذاشتم روت...اصلا تقصیر خودتونه که زمستون زایمان میکنی دیگه.نه فرقی نمیکنه اتاق عمل همیشه سرده."....حداکثر تلاششو کرد که منو اروم کنه...ولی فایده ای نداشت.دیگه دلواپسی نداشتم.از رویان هم اومده بودن.بازم دکتر بیهوشی...این ماسک رو میذارم نفس عمیق بکش...یه خانوم جوون این کارو برام کرد و محکم روشو نگه داشت...دکتر گفت "احساس سنگینی نفس میکنی"...وای دارم میمیرم...سرمو تکون میدادم.احساس میکردم دارم میمیرم ولی اون پرستار محکم رو صورتم نگهش داشت.نگاهم به سقف بود...اخرین لحظه به این فکر کردم این همه تلاش برای چیه؟!بزار بیهوش شی و راحت شی دیگه...

مثل برق گذشت برام.چشمام رو بستم...

چشمامو که باز کردم توی ریکاوری بودم و چند تا تخت کنارم بود که مریض های همشون در حال به هوش اومدن بودن...یادمه یه کم شکمم رو فشار دادن منم ناله کردم.فکر کنم پرسیدم از یه خانوم که بچه سالمه...

دیگه یادم نمیاد تا جلوی در اتاق 227...یکم از سوال های مرضیه یادمه.یکم مامان...اصلا وحید یادم نمیاد....

بعدشو دیگه تقریبا یادمه.بردنم توی اتاق...یه اقایی این کارو کرد...الان که فیلم هارو میبینم بیشتر یادم می یاد....خودم رفتم توی تخت اتاقم البته با کمک...وای خدایا...اون تخت کوچولوی شیشه ای ...اون دختر منه؟!چشمام رو به زور باز نگه داشتم...پلکهام سنگینه سنگین بود.اخه الان وقته بسته شدنه؟...باز شید...پریسا چشماتو باز کن.لذت ببر از مادر شدن...مگه نمیخواستی دخترتو ببوسی؟بغل کنی بوسش کنی...الان وقتشه.نخواب...

مامان بچه سالمه؟!اره مادر ایناهاش...

"همراه ها همه بیرون"اینو دوتا خانوم که تازه وارد شده بودن گفتن.اول جامو مرتب کردن . شیاف و سرم رو گذاشتن و بعد شروع کردن به معاینه ی شکمم..."اینکه هنوز رحمش بالاست...جمع نشده" 

حالا فشار نده کی بده...واااااای ولم کنید...صدای جیغو دادم به هوا رفت رو سرم داد می زدن که"دستهاتو بزار کنار"..."دست منو نگیر بزار فشار بدم اگه رحمت خمع نشه خطرناکه باید دوباره بری اتاق عمل"

یعنی چی؟!بابا نامردا حداقل صبر کنین چشمام بازشه.بزارید قشنگ بهوش بیام خب...گوششون بدهکار نبود...خدایا چقدر درد؟...

  وااااای با تمومه وجودم درد رو احساس میکردم...بهم گفتن چرا خونریزی نداری پس؟ خودتو بیار بالا... یه حالتی مثل پل زدن ... انجام میدادم که حداقل فشار ندن...یه قالب یخ به سنگینی و اندازه ی یه پاره آجر گذاشتن رو شکمم و رفتن بیرون.

مامان اینا اومدن داخل ...چرا چشای مامان پره اشکه ؟!...چرا بابا نیست؟!

چرا قیافه ی وحید اینجوریه؟!

جواب همه ی این سوالها و بعدا متوجه شدم....به خاطر صدای جیغ من بود..مامان اشک ریخت ...بابا چون نمیتونست تحمل کنه رفت پایین...وحید هم خب اعصابش بهم ریخته بود...ولی از ته دلش خوشحال بود بخاطر دختر زیبامون...با تمامه وجودش لبخند میزد.

وحید اومد بالای سرم زیاد یادم نمیاد چی گفت وقتی فیلم رو دیدم یادم اومد.بعد از احوالپرسی گفت دخترمونو دیدی؟

نه هنوز

مامان رفت که دخترمو بیاره...پاره ی تنمو

خدایا شکرت

بلاخره لحظه ایی که این همه منتظرش بودم رسید؟؟ یعنی این منم که میخوام ببینمش

بهم نزدیک شد

خدایا شکرت  خدایا شکرت

شکر که بهم این قدرت و توانایی رو دادی تا بتونم این لحظه رو ببینم

واااااای عزیزدلم..وای نازه مامانی...خوش اومدی به این دنیا..قدم رو چشای منو بابایی گذاشتی...زندگیمونو زیبا کردی

یادم نرفته ..سوره ی کوثر رو باید بخونم و فوت کنم به اون صورت زیبا...چقدر نازه...چه صورت گرد و خوشگلی..چه چشای کشیده ایی...لبای قرمزشو ببین...لپ هاشو ...از کجاش بگم

من مادر شدم...اون دخترمه...خدایا شکرت

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر...فصل لربک وانحر...انا شانئک هو الابتر

اللهم صلی علی محمد و آله محمد

فوت کردم به صورتش...بغض تمامه وجودمو گرفته ...نتونستم خودمو کنترل کنم

گریه کردم

نه از درد...از شوق..چه گریه ی زیبایی...چه لحظه ی باشکوهی

خدایا قربونه قدرتت برم...خیلی بزرگی


نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect