Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers و فروردین ماه اینگونه گذشت.... - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

و فروردین ماه اینگونه گذشت...


خب دلبرکم..ملوسکم...نازنازکم...

خیلی وقته که وبتو آپ نکردم و این دلیل بر بیحوصلگی و یا تنبلی مامانت نبود

دوربینی که من لحظه های خوشگل و بیاد موندنی تعطیلات و مهمونی ها

و شیرینکاریهاتو ثبت کردم توسط دسته گلی که خاله گل آسا به آب داده بود

ویروسی شده بود ..حالا چه یروسی؟؟..یه ویروس خوشگل و جدید که من با

دو تا آنتی ویروس نتونستم پاکش کنم

حالا کاره این ویروس چی بود؟؟..اینکه نذاره من فولدره عکسها رو باز کنم!!

 

بگذریم

شیرین شدی دختر..شیرین و خوردنی و خوشگل

از حرف زدنهات بگم که اینقده نمکی شده که نگو..تقریبا سعی میکنی همه

کلمات رو بگی..با زبون شیرین شاینایی..الهی فدات شم مامان

شناخت و صدای حیوونا رو بلدی کامل..شناخت اعضای بدن.. کامل

رقصیدن از نوع عشوه و نازی ..کامل

آواز خوندن در اوج حس با کمی اخم که نشانه فرو رفتن در حسه.. کامل

بازی و بازیگوشی با انواع اسباب بازی های فکری و تفریحی و وسایل خونه

و آشپزخونه.. کامل

از کارهای مورده علاقه ات هم بگم ...خوندن کتاب داستان و سرسره بازی

آب بازی در هرنوع و هر کجا...!!!

تو سینک..تو تشت وسط آشپزخونه..تو وان تو حموم

و

یکی دیگه از علایقی که وقتی شمال بودیم متوجه شدم

عشقه به طبیعت و جنگل و رودخونه اس!!

قبلنا که نی نی کوشولو بودی و میرفتیم شمال..زیاد رفتی جنگل

ولی اینبار شما یه خانوم عاقل و فهمیده بودی

 

باورت نمیشه وقتی اولین بار پاهای کوچیکتو گذاشتم روی چمن سرسبز جنگل

اصلا نمیدونستم چطور باید این همه هیجان و شوق و ذوقتو کنترل کنم

یه دستم دوربین بود و سعی در ثبت لحظات داشتم..یه دستم هم دنباله شما

البته کاره کنترل رو چند نفری انتجام میدادیم..

وقتی رودخونه رو دیدی که دیگه هیچی...میگفتی منو ول کنین برم اون وسطا

جیغ و داد که بابا خودم میتونم...

آخرشم بابایی حجت تونست یجوری این هیجان رو به لذت تبدیل کنه

بردتت توی یه جای کم عمق و پشته پیراهنتو گرفت و شما هم مشغول

آب بازی شدی..قلبونت برم...خیس آب شدی

 

دیروز رفتم برات مداد شمعی و یه دفتر نقاشی گرفتم

اولین نقاشی رو با کمک مامان و بابا...با دستهای کوچولوت کشیدی

از دیشب تا حالا حدود 6 ورق خط خطی کردی که برام قده یه دنیا میارزه

وقتی ورق میزنم اینقدر لذت میبرم که هر کی ندونه فکر میکنه دارم

نمایشگاهی از کارهای یه نقاش معروف رو تماشا میکنم

ولی باور کن من با رفتن به اون نمایشگاهی همچین ذوقی رو توی

خودم نمیدیدم که با ورق زدنه دفتر نقاشی ملوسکم حس میکنم

 

البته دیروز روز پربارتری هم بود برامون

چون اینتر نتی مجموعه کامل سری کتاب داستانهای کودکانه حسنی

رو سفارش دادم..که وقتی اومد هم خودم بیاد خاطرات قدیمی کیف کردم

هم شما که اینقده کتاب دستان رو باهم میدید و نمیدونستی باید چیکار کنی

هی اینو میدادی میگفتی بخون..تا یه ورق میخوندم بعدی رو میدادی..

این یکی هم به ورق دوم نمیرسید بعدی رو می آوردی بالا

و این داستان ادامه داشت تا کار به گریه کشید...واقعا نمیدونستی

باید چیکار کنی...منم خنده ام گرفته بود از این همه علاقه!!!

 

مهمترین پیشرفتی که از اواسط اسفند ماه سال گذشته کردی و همه رو

متعجب کردی ...گفتنه پی پی بود...!!!

بعله..شما قبل و بعد انجام میای و هی به من میگی پی پیییییییییی

اینقده بانمک میگی که خنده ام میگیره

ولی منم هی تنبلی کردم در خریدن توالت فرنگی برای شما

قول میدم حتما تو همین روزا برات تهیه کنم دخمل باهوشم

 

یه چیز بانمک دیگه...به خودت میگی نـــاینا

 

خب مامانی ...الان که دارم مینویسم برات شما و بابایی رفتین ویروس کشون

و من منتظر رسیدن عکسهای جدید که بزارم برات تو وبلاگت

الان هم رسیدین خونه...خداروشکر


 

اینم خسته از یک سیزده بدر چر جنب و جوش

 

اینجا تیراژه اس...روز اول فروردین


اینم یه عکس داغ..دیشب..هفت حوض

مامانی فردا احتمالا میریم شمال به امید خدا

بدون که عاشقانه دوست داریم و خدا رو بابت داشتنه تو شاکریم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect