Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers 4 هفته ایی که بسیارررررررررر خوش گذشت - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

مامان قربونت ...واااااااای که چقده خوش گذشت بخصوص به شما

اولش که خاله مهرسا 10 روز اینجا بود.ما هم همش مشغول گشت و گذار

..بعدشم  با خاله برگشتیم شمال

که با 4 تا مهمون عزیز برگردیم خونمون..سولماز و فتانه و افسانه

دختر عمه های مامان..و خاله گل آسا ..

تقریبا یه هفته اینجا بودن و اخ که چقدر خوش گذشت..البته

ناگفته نماند که شما یکم لج داشتی...نمیدونم برای دندون بود یا واکسن

که یه هفته ایی از زدنش میگذشت و من فکر میکردم هر لحظه ممکنه

تب کنی..که خدارو هزار بار شکر این اتفاق نیوفتاددد

با هم خرید میرفتیم...گردش میرفتیم...شبا تا دیر وقت بیدار بودیم و

میخندیدیم که این شب بیداری کاملا مطابق میل شما بود..حسابی باهاشون

جور شدی...افسانه و فتانه رو "ابیده" صداشون میکردی

گل آسا رو هم گوسا ...و یه چیز جالبتر اینه ما به شوخی به سولماز میگفتیم

عباس اقا...دیدیم چند باری شما به سولماز میگی ادا..ادا...ما هی به فکر فرو

میرفتیم که چرا هی رو به سولماز میگی ادا...با صدای عباس!!!

که بلاخره متوجه شدیم بعله..هههه...

تو این مدت حرف زدنتهم بسیاااااااااار پیشرفت کرد...همه چی رو تکرار میکنی

هر چند نمیتونی کامل بیان کنی...ولی سعی میکنی که من

عاشقه این پشتکارتم..

خلاصه اینکه بعد یه هفته باهم..یعنی با مهمونامون برگشتیم شمال که

مثلا 4 روز بمونیم و برگردیم...ولی در پایان این 4 روز بابا وحید رو به تنهایی

روونه تهران کردیم و خودمون به اصرار شدیـــــــد موندگار شدیم

تا یک هفته که دیروز بود..حسابی خوشگذروندیم و البته به مامانی فرح که

جابجایی داشت کمکم کردیم..تو این یه هفته که شمال بودیم سعی کردم

پوشک رو ازت بگیرم که به این نتیجه رسیدم که باید چند ماه دیگه هم صبر کنم

چون:

 همونطور که گفته بودم قبلا شما پی پی رو تقریبا از 13 ماهگی میگفتی

جیش هم مدتها بود که بهش اضافه شده بود و قبله انجام این دوتا مامان یا

دورو بریهات رو باخبر میکردی

ولی وقتی پروژه پوشک گیری شروع شد و من پوشک رو دراوردم ازت

..هیچ کدومش رو انجام نمیدادی وقتی پوشک پات نبود!!!

هی میومدی و آلارم میدادی که داری....من هم هی میبردمت دستشویی

ولی خبری نبود... تا پات میرسید به اونجا شیطنت هاتو شروع میکردی

4 روز ادامه داشت این روند و من از ترس اینکه الان 2 -3 ساعته که جیش

نکردی..پوشک میپوشوندمت

خلاصه اینکه بی خیال شدیم تا ببینیم چی پیش میاد

چند تا عکس بذارم..از گشت و گذارمون به کاخ سعد اباد

 

شاینا در حال گردو جمع کردن

 

شاینا در تعقیب گربه..که یه ساعتی طول کشید تا بی خیالش کنیم

 

اینم شاینا و مامانش

مامانی ما خیلی دوست داریم

خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect