Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers سفرنامه شمال دی 91 - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

خوشگل مامان...یا به قوله خودت گلابی مامان

عزیزمییی تووووو..نفسمی تو

اومدم یکم از هفته ایی که گذشت برات بگم...هفته قبل مامان فرح و بابا حجت

اومدن خونمون و بعد از دو روز با هم چهارشنبه رفتیم شمال..هوای

تهران به شدت الوده بود و ما هم گفتیم هم میریم نفسی تازه کنیم هم اینکه

من به چند تا کارم میرسم..ناگفته نماند که شنبه هفته بعدش رو هم بخاطر

همین الودگی تعطیل کردن و یه توفیق اجباری نصیبمون شد

خیلی خوش گذشت بهمون..هوای خیلی ملایم رو به سردی داشت

جنگل هم رفتیم و شما بهت خیلی خوش گذشت

یه جریانی هم از جنگل یادم افتاد بگم:

یه گاوی امد از کنارمون رد شد...شما هم اول نگاش کردی و بعد

برای اینکه گاو توپتو نگیره..بدو کنان داد میزدی نه نه ..رفتی توپتو گرفتی و

پرت کردی تو رودخونه!!!!..من و بقیه دهنمون وا موند..و برای اینکه

تنها وسیله سرگرمی اون چند ساعت رو نجات بدیم افتادیم دنبالش

که در نهایت خاله با چه مکافاتی اونور رود خونه گرفتتش

اینم خاله سرافراز از نجات(دقیقا وسط تصویر رو نگاه کنید)


روز اخر هم رفتیم خودمون از باغ مامان بزرگ سبزی چیدیم..واااااااای

خودت میدونی من چقدر عاشق سبزی های معطر محلی شمالم..

مستم میکنه...شما هم کلی به مامان کمک کردی..البته خب من زیاد وارد

نبودم..ولی خب کارمو پیش بردم

اینم عکس همون روز

این روزا به شدت شیرین زبون شدی..یهو کلماتی رو تو جملاتت به زبون میاری که جز تعجب و خنده چیزی نداریم بگیم..خیلی دوست داشتنی هستی و در عین حال مودب

ککلمات خواهش میکنم..لطفا..ببخشید..عزیزم..دوستت دارم...جانم وخیلی های دیگه رو بکار میبری و من دوست دارم قورتت بدم

یهو از اونور سالن صدام میکنی میگی..مامان...

من : جونم

تو: خیلی دوست دارم

من:دستام رو باز میکنم و میگم منم خیلی دوستت دارم عاشقتم

تو هم میپری بغلم و کلی میبوسیم همو

بعد میگی مامان بالش بیارم منو میخوری...میگم اره مامان..

دراز میکشی و من کله وجودت رو میخورممممممممممم

عاشقتم..خدایا شکرت


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect