Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers اولین مهمونی.......اولین گردش - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

خوب مامان گلم ... خوش گذشت بهت جمعه..

تو هم مثل من حوصله ات سر رفت از دست این مامان تنبل...بمیرم برات

28 خرداد بردیمت لویزان...مامانی از یه تپه رفت بالا...

قلب تو هم عین مامانی تند میزد؟؟؟...بابایی زود حصیر رو پهن کرد...

منم رو پاهای بابایی دراز کشیدم...کلی میوه خوردیم...بابایی پوست میگرفت و

ما میخوردیم...ههههه...به بابایی هم دادیم

گرم بود ولی باد میزد...یکم بارون هم اومد...هوای تهرانه دیگه

میدونم تو هم عین ما عاشق شمالی

جنگل و دریا و رودخونه

بوی شالیزارهاش

صدای بلبل ...وای که دلم خیلی تنگه برای شمال

میبرمت مامانی ..چند وقت دیگه برای شب قدر نذری دارم

هر سال میدم...میریم شمال حال میکنیم و نفس میکشیم

خلاصه موقع برگشت بابایی کباب کوبیده مهمونمون کرد

لبخندقلبلبخند

اولین مهمونی تو هم خونه حمیرا بود

وای اون شب من همش تو اتاق بچه ها دراز کشیده بودم

بابا وحیدت پیش اونا بود

حمیرا جون هم میومد پیشم با هم حرف میزدیم

توی اتاقشون خیلی سرد بود...دلم میخواست یه پتو بگیرم و بخوابم

سنگ تموم گذاشت...چند نوع غذا...سالاد...دسر

ولی اشتها کجا بود؟؟؟

عیبی نداره از اول این هفته یکم اشتهام باز شده

مامانی بهت قول میده بخوره و وزنش برگرده

خجالتماچخجالت

دیشب بابا وحیدت دراز کشیده بود پیشم...چشاش هم بسته بود

یهو دیدم با همون وضعیت داره میخنده

از تعجب دهنم باز مونده بود

قضیه چیه وحید؟؟!!؟؟

هیچی دارم تو دلم با نی نیمون حرف میزنم

راستشو بگو مامانی چی داشتی میگفتی به بابا

در مورد من بود؟؟؟

قلبخندهقلب

یه چند روزی میشه که یه چیزایی تو دلم حس میکنم

13 هفتس که تو دلمی عزیزم

خودتی مامانی؟؟

بعضیها میگن نه...بعضیها میگن آره

مامانی حال میکنه در هر صورت

روی گلتو میبوسم عزیزم

ماچبغلماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect