Lilypie Maternity tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers تولد بابا - نفس ما *** دخملای ما


نفس ما *** دخملای ما

(عکس بهترین این از شما دو تا عشق  و نفس نداشتم..بس که وول میزدید)

عسل مامانی..قربون قدو بالا و دل مهربونت بشم

31 شهریور تولد بابا وحید بود و من و شما یه چند ساعتی رو بیرون گشتیم تا بتونیم چیزایی رو که میخوایم بخریم و بیاریم...شما به بابایی یه کمربند خوشگل چرم کادو دادی با دو تا جوراب...من هم یه پیرهن خوشجل..توراه برگشت هم از اونجایی که به سرم زدمهمون دعوت کنم تصمیم گرفتم کیک رو هم بخرم و درست نکنم

کیکی که خودت انتخاب کردی


خلاصه برگشتیم خونه و شما هم کنجکاوی ها رو شروع کردی و کلی با کادو و کیک و شمع و بادکنک هایی که برای تو خریده بودم بازی کردی..کلی توضیح دادم که مامان جون باید صبر کنیم مهمونام بیان و بعد به بابایی کمک کن که کادو هاشو باز کنه...الان نمیتونی بازشون کنی...یا الان نمیتونیم کیک رو بخوریم.و...

تصمیم گرفتی که لباس تولد 2 سالگشت رو بپوشی وقتی میخوایم تولد بازی کنیم به قول خودت..قربونت برم..وقتی مهمونا اومدن کلی رقصیدی و شمع فوت کردی و کیک بریدی و کادو باز کردی..انگار تولد خودت بود ..عزیز دلم

خلاصه خیلی خوش گذشت..ایشالا بابایی 1000 سال عمر با عذت داشته باشه و سایه اش هم بالای سرمون

تولد خودتم سه ماه دیگه اس..به امید خدا..باید براش کلی فکر کنمم

این چند وقتی که نیومدم روز دختر رو هم پشت سر گذاشتیم و چون مهمون داشتیم به مدت سه هفته نمیتونستممم بیام و بگمم

دختر نازمممممم عزیزکم روزت هم مبارک باشه


اینم عشق مامان وقتی میخوابه..با اون مدل های نازش..ازوقتی نرده های تختو برداشتم پایین تختت یه تشک یا پتو نرم میندازم که اگه افتادی دردت نگیره خوشگلممم


.خیلی خوش زبون شدی و البته شیطون تر و بازیگوش تر و باهوش تر و کنجکاو تر از قبل...خیلی باید حواسم بهت باشه..سعی میکنی از روی کنجکاوی کارهای بد بچه های فامیل رو تکرار کنی که عکس العمل ما رو ببینی..یه شب وقتی رو سینه بابایی خوابید بودی و یه حرف زشت زدی .بابایی بهت گفت دخترم دیگه نگو این حرفو بابا ..باشه..گفتی نه

بابایی..:شاینا دیگه ببخشید نداریم ها..یادت باشه

شاینا.:بابا ببخشید نداریم؟!

بابا: نه عزیزمابرو.(بعد یکمی تفکر) ...خب داریم ببخشید.

شاینا: بابایی یکم بهم ببخشید بدهلبخند

بابا:هیپنوتیزم

من:قهقهه

اینم عکس مهمونی خاله سحر..دستش درد نکنه خیلی خسته شد و زحمت کشید اون روز

.

چند روز پیشا رفته بودی کنار پنجره ایستاده بودی و خیابونو نگاه میکردی..البته بگم جنبه حفاظتی کاملا رعایته.خلاصه اینکه توجهت به یه اقایی جلب شد که با صدای بلند داد میزد و میگفت

آقا:یوســــف...یـــــــوسف

شاینا:..بله..بـــــــــله

آقا:یوسف..یـــوسف

شاینا:بــــــــــــــــله

آقا سرشو بلند میکنه و شما رو اون بالا میبینه

شاینا :چیه من که یوسف نیستمزبان

آقا:چشمابرو

من:قهقهه

این عکسا رو یادتون میاد

چند شب پیشا که دوباره طبق عادت جارو برقی رو ازم گرفتی و مشغول شدی یاد اسفند 90 افتادم که همین صحنه ازت عکس گرفته بود جینگیلی مامان

.

عسلکممم عشقم خیلی دوست دارم مامان

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳۱ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مامان پرگل نظرات () |

if (document.all||document.layers) window.onload=starteffect